تبليغاتX
نیمه پنهان
می خواهم مرا ببینی،نه آنگونه که می خواهی باشم،آنچنان که هستم
85/08/28

به نام انكه اشك را آفريد تا سر زمين وداع آتش نگيرد

ميخواهم بگويم از بيرنگترين واژه،از سنگيترين كلمه،از جدايي...و از واژه اي با معنايي تلخ و قلبي آهنين،و سخن از ترسناكترين كلمه براي قلهاي عاشقمان...

همه ميگويند عشق يك تصادف است و جدايي يك قانون،قانوني تلخ براي همۀ بيقراريها ،براي همۀ مهرها و براي همۀ دوست داشتنها.قانوني با معناي به سر حد عشق رسيدن...

اما به هر حال هر قانوني اتفاق ميافتد،و هيچگاه نميتوان از هيچ قانوني فرار  كرد،و من و تو نيز بايد از اين قانونها پيروي كنيم...و به قول سهراب :ياد من باشد كاري نكنم كه به قانون زمين بر بخورد!.... و قانون زمان ما جداييست...

هر چند تلخ اما به نوعي دلنشين،چون در پس هر جدايي اميديست براي دوباره به هم رسيدن و تنها نماندن...و اين اميد است كه من و تو را وادار به زندگي كردن ميكند تا اين لحظات تلخ انتظار را برايمان شيرين كند!!!

خورشيد هيچگاه ماه را نميبيند،اما هميشه در انتظار روزي ست كه آن را ببيند و بالاخره با هم باشند و با هم يكرنگ شوند...

 من نيز در انتظار آن روز مينشينم تا با تو و دركنار توباشم و من و تو هر دو با هم يكرنگ شويم...مثل آسمان آبي آبي،چو پاكي ابر سپيد سپيد و چون نواي دلنشين برگها سبز سبز

پس اي منتظر در انتظارم بمان،من نيز در انتظار تو خواهم ماند،تا بالاخره روزي سرنوشت گوشۀ نظري به ما كند و ما را در پرتو روشني خود در كنار هم قرار دهد،تا با تو و در كنار تو دوباره  بهار را نظاره كنم و با تو نظاره گر گرماي تابستان و زيبايي رنگهاي پاييز باشم و سرانجام در زمستان به سان گلهاي زيبا به اعماق خواب فرو رويم وبا هم به ابديت بپيونديم

                                                                                                              اي جا شده از وجود پر دردم...!

 

سلام

خوبين؟

نميدونم چي شد كه امروز يه دفعه تصميم گرفتم فكري رو كه چند وقيه تو سرم هست و عمليش كنم و شروع كنم به وبلاگ نويسي !

حتي نميدونم چرا همين اول كا ر از جدايي حرف زدم

شايد چون اين تنها متني هست كه از بين نوشته هايي كه يه زماني مينوشتم غم وشادي رو با هم داره و شايد حرف دل خيلي از ماها باشه!!!(شايد هم چون...! (اين قسمتش خصوصي بود براي اوني كه خوب معني (...!) و  ميفهمه!!!))

به هر حال ...

از امروز تصميم گرفتم بنويسم

يه كلبۀ تنهايي ميخوام كه هر وقت دلم گرفت بيام توش و باهاتون درد و دل كنم...يه جايي كه مال من باشه ولي توش پر باشه از حضور گرم عزيزام!

دلم ميخاد تنهام نذارين و زود زود بهم سر بزنين...هر وقت هم اومدين تو اين كلبه يه ياگاري برام بذارين كه گرمي قدمهاتون و حس كنم...

اسمشم گذاشتم 7تا آسمون مهربوني...چون

عدد هفت يه زماني برام خيلي مقدس بود و معني همۀ خوبيها و مهربونيها رو با هم داشت... (هنوزم داره!!!)

آسمونم خيلي دوست دارم...خيلي بيشتر از زمين...چه با خورشيد خانومش،چه با ماه و ستارههاش...اگر هم دست خودم بود هميشه سر به آسمون راه ميرفتم،ولي چه كنم كه ميگن دختر بايد سر به زير باشه!!!!!(اما بين خودمون باشه يه دفعه داشتم سر به اسمون راه ميرفتم نزديك بود برم زير ماشين...)

مهربوني هم كه يعني محبت،عشق،عاطفه كه اين روزها خيليها دنبالشن،...كم شده ... شايد هم خيلي كم شده... ولي از بين نرفته هنوز  وجود داره

قول ميدم اين كلبه پر از مهربوني باشه و هر وقت هر كودومتون دلش گرفت اينجا جايي باشه براي تسكين درداش!!!

قول نميدم غمگين ننويسم!!!

 ولي قول ميدم هميشه در كنارتون باشم...با خنده هاتون شاد ميشم و با گريه هاتون دلم ميگيره...

اميدوارم باورم كنين...


 نوشته شده در ساعت 19:40     |