من و تو از مال دنيا چي داريم غير يه خونه
خونمون كوچيكه اما لونه عشق ميمونه
رو در و ديوار خونه،مينويسم كه بدوني...
تو برام عزيزتريني،تو اميد آخريني
من و تو از مال دنيا چي داريم غير يه رويا
چه قشنگه شعر موندن،چه قشنگه فكر فردا
من و تو اي هموطن،ما ،عاشقونه بايد اينجا
بخونيم تنها و تنها واسة ايران فردا،واسة ايران فردا
ايران ايرانم...ايرانم،كه از تو دارم اين جانم
جانم فدايت ميخوانم،پاينده بادي ايرانم
چه ساده و چه بيريا ،ايران ايرانم...ايرانم
نشسته مهرش تو سينه ها
تو سينه من و شما كه دور بريزيم كينه ها
كه عاشقونه فرياد بزنيم ايرانه سرزمين ما
وطن وطن...براي من براي تو واسه يكي شدن
شكسته صد بار اما دل،بسته به عشقت هموطن
دل بسته اين خاك وطن،به عشق تو به عشق من
به عشق ما كه هر كجا،هستيم ميخونيم يه صدا
ايران ايرانم...ايرانم،كه از تو دارم اين جانم
جانم فدايت ميخوانم،پاينده بادي ايرانم
به شدت اين شعر و دوست دارم...چراش و نميدونم
شايد چون عاشق ايرانم !...
به اندازه همه وجودم دوسش دارم!!!!!
هر وقت اين شعر و ميشنوم،اگه در بدترين شرايط روحي هم باشم بازم به وجد ميام و با عشق شروع به همكاري كردن با خواننده ميكنم...و چون معمولاً دوست دارم داد بزنم وقتي ميخونمش صداي اسپيكرها رو هم تا آخر زياد ميكنم كه صدام بيرون نره(بيچاره همسايه ها...چي ميكشن از دست من!!!(ولي خوب صداي خواننده رو بشنون بهتره تا صداي من...مگه نه؟))
اونوقت به خودم ميبالم...ميبالم كه ايرانيم
من ايران و دوست دارم ... به خاطر ايران بودنش
من با حكومت و دولت كاري ندارم!!!
ايران وطن منه...
همه سهمم از اين دنيا
حاضرم به خاطر اينكه يك وجب از خاكش هم كم نشه... جونم و بدم
...
اينها رو گفتم كه برسم به ايران...برسم به فرهنگ و آداب و رسوم كشورم...برسم به يلدا
امشب شب يلداست
بلندترين شب سال...والبته تاريكترين شب!
يه تارخچه كوچيك از شب يلدا براتون گذاشتم اگه دوست داشتين بخونين ... جالبه!
تاريخچه شب يلدا...
" یلدا " واژه ای سریانی است به معنای میلاد و تولد
شرق شناسان و مورخان متفق القولند كه ايرانيان نزديك به 7 هزار سال است كه شب يلدا آخرين شب پاييز و آذر ماه را كه درازترين و تاريك ترين شب در طول سال است تا سپيده دم بيدار مي مانند
همه چیز از ایران و آیین مهر و جشن ظهور میترا آغاز می شود که در گردشی به وسعت کل تاریخ ، دوبار به ایران بازگشته است.
به روایتی، یلدا، روز تولد میترا و مسیح است اما شهرت این شب در ادبیات به دلیل همان طولانی ترین شب سال بودن آن است
اولین اشاره ها به مراسم یلدا مربوط به دوران پیش از زرتشت است یعنی شب زاده شدن ایزد مهر.
ایزدی که خورشید گردونه اوست. هنگام رواج آیین مهر در اروپا، مراسم شب یلدا با شکوه هرچه تمامتر برگزار می شد. هنگامی که مسیحیت از کشتار بی رحمانه پیروان مهر، در اروپا رواج یافت، اولیای دین پی بردند که برانداختن برخی سنتها و آیین ها مهر غیر ممکن است. از این رو شب میلاد ایزدمهر را به میلاد مسیح در 25 دسامبر بدل کردند. فاصله مختصری که میان این دو جشن وجود دارد، حاصل اشتباه در محاسبه تقویم است. در حقیقت میلاد مسیح همان شب یلدای پیروان مهر است که در ایران نیز گرامی داشت آن با رواج دین زرتشت از میان نرفته ، هنوز نیز مردم آن را بزرگ می دارند. رومیان نیز این شب را ناتالیس انویکتوس یعنی روز تولد مهر شکست ناپذیر می نامند و آن را گرامی می دارند.
آداب شب يلدا در طول زمان تغيير نكرده و ايرانيان در اين شب، باقيمانده ميوه هايي را كه انبار كرده اند و خشكبار و تنقلات مي خورند و دور هم گرد هيزم افروخته و بخاري روشن مي نشينند تا سپيده دم بشارت شكست تاريكي و ظلمت و آمدن روشنايي و گرمي (در ايران باستان، از ميان نرفتن و زنده بودن خورشيد كه بدون آن حيات نخواهد بود) را بدهد، زيرا كه به زعم آنان در اين شب، تاريكي و سياهي در اوج خود است
گرفتن فال حافظ در شب يلدا: اگر رسم ها و آيين هاى ديگر يلدا را ميراثى از فرهنگ چند هزار ساله بدانيم ولى فال حافظ گرفتن در شب يلدا در سده هاى اخير به رسم هاى شب يلدا افزوده شده است.
سالهاست كه برف غايب بزرگ شب يلداست
گاهي به جاي شب يلدا از واژه مركب شب چله (40 روز مانده به جشن سده، شب سياه و سرد) استفاده مي شود
نام ماهي را كه پس از شب يلدا ميآيد به اين دليل دي _به معني روز_گذاشتند كه ماه تولد دوباره خورشيد است
روز پس از شب يلدا (يكم دي ماه) را خور روز و دي گان؛ مي خواندند و اين روز تعطيل عمومي بود...
در اين روز عمدتاً به اين لحاظ از كار دست مي كشيدند كه نمي خواستند احياناً مرتكب بدي كردن شوند كه ميترائيسم ارتكاب هر كار بد كوچك را در روز تولد خورشيد گناهي بسيار بزرگ مي شمرد.
لباس ساده مي پوشيدند تا يكسان به نظر آيند و كسي حق دستور دادن به ديگري را نداشت و كارها داوطلبانه انجام مي گرفت،
بچه كه بودم فكر ميكردم يلدا يه چند ساعتي از شبهاي ديگه سال بيشتره (نخندين،ولي فكر ميكردم طول شبانه روز در شب يلدا بيشتر از 24 ساعته!!!(هوشمندي بودم براي خودم!))
اغلبتون خاطراتي كه از شب يلدا دارين خلاصه ميشه تو خونه مادر بزرگ...كنار عمو وعمه و خاله ودايي..با قصه هاي مادر بزرگ و فالهاي پدر بزرگ...اما من...
من تا اونجايي كه يادمه شب يلدا رو تو خونه خودمون گذرونديم...تو اين چند سال عمري كه از خدا گرفتم(يعني عمري كه خدا بهم داده!!!) شايد به تعداد انگشتهاي يك دست هم شب يلدا رو تو جمع نگذروندم...هميشه خودمون بوديم...
با اين حال خودمون كاري ميكرديم كه بهمون خوش بگذره...(تا حدودي هم ميگذشت!)
اما امسال قراره بريم خونه عزيز (عزيز مادر پدرمه...تنها كسي كه از بين پدر بزرگ،مادر بزرگهام برام مونده)
عزيز و خيلي وقته كه نه ديدمش،نه صداش و شنيدم...كلي ازم ناراحته...كاش بتونم از دلش در بيارم!!!
احتمالاً حميد هم اونجاست...دارم با خودم فكر ميكنم چه برخوردي ميتونم باهاش داشته باشم...(نميدونم!)
دختر عمه ام...شايد 1 سالي باشه كه نديدمش! و شوهرش !!! (كه اگه من و ول كنن باهاش دعوام ميشه...مخصوصاً وقتي شروع ميكنه ايران و با كشورهاي ديگه مقايشه كردن!...يا وقتي ميخواد در مود مسائل مذهبي حرف بزنه...دلم ميخواد سرش و ...)
عموم،من يه عمو دارم 34 سالشه،هنوز ازدواج نكرده...تا ما بچه بوديم (نه كه الان بزرگ شدين!) ما اذيتش ميكرديم...حالا نوبت رسيده به خواهر برادرامون! (بيچاره عمو...)
اين چند نفر،كسهايي هستن كه ديدنشون برام جالبتر از بقيه است
اميدوارم شب يلدا به همتون خوش بگذره...همچنين به من!
"عمرتون 100 شب يلدا
دلتون قد يه دريا
توي اين شبهاي سرما
يادتون هميشه با ما"
شب يلدا مبارك...
راستي....شب يلدا وقت خوبيه براي فكر كردن...نه به دلتنگيها...به اينكه يه پاييز گذشت...تموم شد!
زمستونت و بساز...خودت،با همه وجودت وبراي خود خودت...از نو !!!
پ.ن1:مواظب گرماي دلت باش،تا كاري كه زمستون با زمين ميكنه...زندگي با دلت نكنه!!!
پ.ن2:ميدونم پستهام خيلي طولاني شده...شرمنده! (قول ميدم از دفعه بعد كمتر بنويسم(حالا اين كمتر يعني چي؟ بعداً ميفهمين...))
پ.ن3:يكي بياد به من بگه دلم چي ميخواد...من ميدونم يه چيزي ميخواد...اما نميدونم چي؟!!!
پ.ن4:شده يه نفر كنارتون باشه بعد دلتون براش تنگ بشه؟...من الان نسبت به هدا چنين حسي و دارم!
پ.ن5:من خوبم...خوبه خوب...اين بار همتون باور كنين...
پ.ن6:من چرا درس نميخونم؟...يعنيميخوام بخونم، ميرم طرف جزوه ها،ولي درس خوندنم نمياد!!!...چرا؟ (شايد به قول يه بنده خدا "چون")
پ.ن7:جواب كامنتها
هدا،ممنون كه هميشه در كنارمي...همين بودنت آرامش بخشه...حتي اگه سراسر سكوت باشه
راستي...خانوم گل...وبلاگ نو مبارك
نيلو،خوشحالم كه تونستم خاطرات خوبي و برات زنده كنم گلم...
من هم ساعت شيمي و دوست داشتم...ولي فقط پيش دانشگاهي
نيلوي من هر وقت اراده كنه صورتي ميشه...(به قول اين تبليغه:سخته،ولي ممكنه!)
سعيد،1: ...
2:آره خوب نيست...ولي گاهي زندگي مجبورت ميكنه كه بزرگ بشي...گاهي بدون بچگي كردن پرتمون ميكنه ميون آدم بزرگا...(اينم اصلاً خوب نيست)
3:خوب اگه حميد و سعيده و روميسا نبودن حرف كم ميآوردم...حالا كه هستن!!!
4:چه جوري قبول نيست؟!
سعيد تو خيلي چيزها رو در مورد من نميدوني...پس زود قضاوت نكن!
متنها رو هم يه كم درشت كردم راحتر بخوني!!!
آني،خوبه كه در كنار هم بودين و الان هم با همين...
آني گاهي همه چي تموم ميشه چون،بايد تموم بشه...شايد چون شروعش از اول اشتباه بوده!!!
اميدوارم كتاب كمكي بهت بكنه گلم
مهدي،من مشكوك نميزنم!
گفتم كه،مرجان حسرت چيزهايي رو كه نداره نميخوره،حسرت چيزهايي رو ميخوره كه يه روزي داشته...
حالا هرچي ميتونه باشه
ميدوني؟ بين خودمون بمون...گاهي هم ميترسم سر پل سراط اون برنده باشه...شايد چون من به خيلي چيزها شك كردم،هرچند به زبون نياوردم...ولي...!!!
پليس راه هم كاري از دستش بر نمياد...مشكل فراتر از اين حرفاست ...1000راه...مگه شوخيه؟!
يه زماني كه برره گل كرده بود...به من ميگفتن كامپوترت براي تو مثل كيانوشه براي سحرناز!!!...چون من هم به شدت كامپوترم و دوست دارم...ولي بوسش نميكنم تو سرش هم نميزنم...فوتش ميكنم!!!
اميدوارم ساير دوره هاي زندگيت طوري باشه كه از ياد آوريش لذت ببري
زندگي ميگذره و مهم چطوري گذشتنشه...چطوري گذشتنشه كه برامون خاطره و تجربه ميسازه

چرخ گاري در حسرت واماندن اسب...
اسب در حسرت خوابيدن گاريچي...
مرد گاريچي در حسرت مرگ...
!!!!!
مرجان در حسرت...
؟؟؟
ساعت 12:03 روز پنجشنبه...توي كوچه با هدا داریم میریم كه يكدفعه به هدا ميگم: من ميرم دانشگاه بايد به يه نفر زنگ بزنم!!!
هنوز به در ورودي نرسيدم گوشيم زنگ ميخوره...
يه شماره نا آشنا !
جواب كه ميدم صداي يه دختر از پشت خط مي آد كه داره با هيجان دعوتم ميكنه كه بيشتر فكر كنم تا بشناسمش...
چون طرف مقابل يه دختره مثل علامت سوال جوابش و نميدم...من هم با هيجان ميگم هرچي به مغزم فشار آوردم نفهميدم كيه!!!
ميگه كه روميساست!!!!!
باورم نميشه رويسا؟؟؟؟؟
بايد مطمئن ميبودم كه كاري داشت كه بعد اين همه وقت زنگ زده...بعد از حال و احوال ،با كمي چاشني شوخي...ميگه كه شماره آزاده رو ميخواد...ميگم شمارش و ندارم
ميگه هانيه گفت توي اون دفترش كه دستت مونده بايد باشه!
قرار ميشه بيام خونه و بهش خبر بدم
...
تلفني كه ميخواستم بزنم و ميزنم...چيزهايي كه ميشنوم اميدوارم ميكنه...يه كم شاد ميشم!!! (شايد هم ذوق ميكنم!)
...
وقتي ميام سر كلاس استاد هنوز نيومده
تلفن باز زنگ ميخوره...اينبار سعيه است
ميخواد ببينه روميسا براي چي زنگ زده...
سعيده نبايد بفهمه روميسا چه كار داشته ...مرجان هم كه نميتونه دروغ بگه..
سعي ميكنه حواس سعيده پرت کنه...
کاری میکنه سعیده شروع کنه به تعریف از حال و هوای دانشگاه!!!
...
سعيده و روميسا 2تا از همكلاسيهاي دبيرستانم هستن...
به شدت همديگر و دوست دارن (البته سعيده بيشتر!)
روزهاي دبيرستان پناه دلتنگيهام اين دو نفر بودن...
خيلي بهشون نزديك بودم و در عين حال خيلي ازشون دور!!!
سعيده همه رفتاراش مثل پسرهاست...من هميشه سعيد صداش ميكنم...حتي مثل پسرها غيرتي ميشه...حسادت ميكنه!
يه چيز ديگه هم در مورد سعيده خيلي برام جالبه
اينكه عاشق كاميوترشه...هر وقت هم خراب ميشه بوسش ميكنه..جالبش اينه كه اون هم درست ميشه!!!
اما روميسا نه
روميسا يه رفتر كاملاً دخترونه داره!
با كامپيوتر هم ميونه خوبي نداره!!!
سعيده با خيليها جنگيد براي بدست آوردن روميسا...با هانيه...آزاده...وحتي خودش
...
حالا نميدونم روميسا با آزاده چه كار داشت ...
فقط ميدونم اينكه مرجان نميتونه دروغ بگه همه چي و خراب كرد و سعيده فهميد (البته تو تماسهاي بعدي!)
ميگفت ديگه همه چي تموم شد...اما من اين و خوب ميدونم كه نميتونه تحمل كنه...
...
با تلفنشون ياد روزهاي دبيرستان افتادم...
با اينكه به شدت بهم سخت گذشت...ولي از كل دوران تحصيلم بيشتر دوستش دارم
بچه هاي رياضي تو كل دبيرستان معروف بودن...هر سال كه ميرفتيم بالاتر شهرتمون بيشتر ميشد
سال دوم كلاسمون طبقه دوم بود...بعد ديدن نميتونن كنترلمون كنن سال سوم آوردنمون كنار دفتر...
بيچاره معلمها از دستمون چي كشيدن...
خانم بهنام (دبير فيزيك) گوشهاش و ميگرفت داد ميزد سااااااكت...اما كي گوش ميداد؟
اما سر كلاس خانم الوندي(دبير هندسه) كسي جرات نداشت نفس بكشه!(ولي من خيلي ازش خوشم مي اومد!!!)...اما يه دفعه يه كاري كرد كه كلاس رفت رو هوا...
يكي از بچه ها يه چيزي حدود 10 دقيقه داشت يكي از سوالهاي هندسه فضايي رو توضيح ميداد...خانم الوندي هم بين حرفاش ميگفت بله...بله...حرفهاي دختره كه تموم شد...پرسيد درسته؟
خانم الوندي گفت:ببخشيد،من داشتم به حرف دوست قبليمون فكر ميكردم!!!!
خانم اسدي(دبير ادبيات) چقدر باهاش لج بودم...دلم مي خواست سر به تنش نباشه! (ولي آخرهاي سال پيش با هم خوب شديم ! يه كم دير بود!)
خانم احساني (دبير بينش) به شدت دوستش داشتم...با همه سختگيريهاش!...
خانم دهقان (دبير رياضي)...اولها كه بچه خوبي بودم...خيلي با هم جور بوديم...اما...(سعيده علاوه بر روميسا خانم دهقان رو هم خيلي دوست داشت!)
خانم راوندي(دبير شيمي)...به شدت سارا رو دوست داشت...ما هم سارا رو اذيت ميكرديم ميگفتيم ميخوادت براي پسرش!!!
.
.
.
و دبير هاي ديگه...
با همه اينها اون سختيهليي كه تو اون دوران كشيدم هيچوقت يادم نميره...چزهايي كه باعث شد بزرگ بشم!
آخه من يه عادت بدي دارم...هميشه زودتر از موعد بزرگ ميشم
از اون دوران تنها كسي كه به طور مداوم باهاش در تماس تلفني هستم، ساراست...كه صميميترين دوست اون دوران بود( و هست) هر چند يه اتفاقاتي باعث شد كمي بينمون فاصله بي اوفته...اما من هنوزم خيلي دوستش دارم
...
پنجشنبه...
smsهاي رنگ و وارنگ...حرفهايي كه باعث ميشه اون اميدي كه داشتي در عرض چند دقيقه دود بشه بره هوا...
و در يك چشم به هم زدن finish...
اما اينبار خوشحال...عصباني و خوشحال ...ناراحت و خوشحال...غمگين و خوشحال
...!
پ.ن1: من هيچوقت حسرت چيزهايي رو كه ندارم نميخورم،من فقط حسرت چيزهايي رو ميخورم يه يه روزي داشتم...(در جواب سوال قسمت اول!)
پ.ن2:جديداً حرف كم آوردم از حميد و سعيده و روميسا كمك ميگيرم!!!
پ.ن3: :نوشته هام پارادوكس دارن!...( ميدونم!)
پ.ن4:دارم دوباره برميگردم به روزهايي كه اين جمله رو باور داشتم:"زخمهای آدم سرمایه ست. سرمایتو با این و اون تقسیم نکن. داد نکش. هوار نکش. آروم و بی سر وصدا همه چیزو تحمل كن!"
پ.ن5:من الان بايد بد باشم ...اما خوبم...چرا؟
يا داغم حاليم نيست...يا واقعاً خوبم
تو ميدوني كدومشه؟
پ.ن6:اين نهضت رخت شستن و قاطي بودن...همچنان ادامه دارد...انگار يه جرايي مثل خون تو رگام جريان داره!(البته،فعلاً!!!)
پ.ن7:جواب كامنتها:
ساحل نشين:من كلاً با آدمهايي كه يه متن و براي همه copy_paste ميكنن مشكل دارم...پست و بخونين بعد متناسب با اون نظر بدين!...يا اصلاً نظر ندين!!!
آني:آره گلم،تموم شد به سادگي يه سلام...
نترس خانومي تو حركاري كه بخواي بكني ما پشتتيم!
يه كتاب بود يه زماني هانيه بهم معرفي كرد...اون موقع با هانيه مشكل داشتم...اون كتاب رو هم نخوندم...اما خيلي ازش تعريف ميكرد...فكر كنم عنوانش اين بود:ترس را تجربه كنيد و به هر تقدير دست به اقدام بزنيد
اگه پيدا كدري بخونش!
مهدي،نوع دلتنگيها خيلي مهمه...خيلي...(آدمها اونطوري كه براي هم بازي بچگيهاشون دلتنگ ميشن براي ... دلتنگ نميشن!!!)
2:مهم اينه كه هرجا ببينمش... باز اون بازنده است...چه اين دنيا...چه سر پل سراط (اون دنيا)
3:باز دل تو سر 2 راهي مونده...دل من ميدونه يه چيزي ميخواد فقط نميدونه اون چيه...اين يه چيزي حدود هزار راهيه!
6:من نميدونم چرا جديداً هر كي به من ميرسه ميگه مشكوك شدي...من همون مرجانم...اون سر درون هم كه گفتم همين دلنوشته هايي هست كه شما ميخونين!!!
7:...
هدا،هدا تو از سنگ نشدي...داري سعي ميكني خودت و سنگ نشون بدي
اينها خيلي با هم فرق دارن گلم!
سعيد،1:من فكر ميكنم هر چيزي كه به اصل مطلب ربط نداره ميشه پ.ن (چه كم،چه زياد)
2:من از همون بچگي ديكته ام ضعيف بود!...غلط ديكته اي نگير لطفاً (اون متن رو هم خواب آلو نوشتم!...شرمنده)
6:يه بار برات كامنت گذاشتم كه خيلي چيزهايي كه داشت يادم ميرفت يادم آوردي،ممنون...(يادته؟)
10:سلام . خداحافظ
نيلو،نه گلم...نيلوي من ضعيف نشده!
هر آدمي توي زندگيش يه دوره بحراني رو ميگذرونه...تو الان دقيقاً توي اين دوره اي
نگران نباش عزيزم همه چي درست ميشه
يه كم وقت ميخواي كه انرژي از دست رفته ات برگرده
اين فرصت و به خودت بده!!!
فوژان،حميد احتمالاً قد من و ميدونه نه قدرم و
من نگفتم منتظر هيچ كس و هيچ چيز نيست...
از اون نظر كه تو گفتي،منتظر شنيدن نيستم!
من هستم... به عشق كسهايي كه دوستم دارن و دوستشون دارم...عزيزهايي كه هيچوقت تنهام نميزارن...(در سختترين شرايط كنارم هستن!)
الان هم اميد دارم ... به خيلي چيزها
پس هستم
بابت تعريف هم ممنون

زندگي خالي نيست...
مهرباني هست،سيب هست،ايمان هست!
در دلم چيزي هست،
مثل يك بيشة نور،مثل خواب دم صبح
دورها آوايي است،
كه مرا ميخواند...!
چند روزيه بدجوري دلم هواي حميد و كرده...
بدجوري دلم ميخواد بهش زنگ بزنم و صداش و بشنوم ...و او ن با صداش با خنده هاش من و سر ذوق بياره
الان دقيقاً 3ماه و 26 روزه كه نه ديدمش نه صداش و شنيدم
...
دفتر خاطرات بچگيهام و كه تو ذهنم ورق ميزنم...توش پره از حضور حميد...حرفهاش...كارهاش
اما حالا...نميدونم چرا دلم و خوش كردم به اون چندتا cd كه برام زده!!!
...
تو خونه قديمي بچگيهام...من اولين بچه بودم كه به دنيا اومدم
اما 2 سال بعد يه پسري به دنيا اومد كه شد همدم و هم بازي بچگيهام...شد دوستم...شد...
با اينكه 1 سال بعد يه دختر هم به جمع ما اضافه شد،ولي من هيچوقت با اون مثل حميد راحت نبودم
هرچند گاهي با هنگامه و فاطمه اذيتش ميكرديم!...تو عالم بچگي هم بازي ميشديم و حميد تك ميافتاد...اما اونم خودش و از تب و تاب نميانداخت...
اگه ما دامن ميپوشيديم و ميرقصيديم حميد هم دامن ميپوشيد...اگه عروسك بغلمون ميكرديم،حميد هم يه عروسك بغل ميكرد!!!
خلاصه كم نمي آورد!
با اينكه هميشه باهام شوخي ميكرد و بعضي جاها (البته تو جمع خودمونيه خودمون) بد جوري ضايعم ميكرد...اما بعضي جاها هم چنان هوام و داشت كه خودم انگشت به دهن ميموندم!
بين همة پسر عموهام و دختر عموهام...يا اصلاً كل خانواده پدري،حميد و يه جور ديگه دوست دارم اون هم همينطوره (يا لااقل همين طور بود!)
برام مثل برادر خودم ميمونه
شايد خيلي حرفهايي كه من به حميد ميگفتم،هيچوقت به برادر خودم نگفتم....
اون هم خيلي از حرفهاش و بهم ميزد...از دوست دخترهاي رنگ و وارنگش (كه معمولاً چند سالي هم از خودش بزرگتر بودن) تا دلخوريهاش و دلتنگيهاش ....
هميشه هر وقت خونه عزيز (مادر پدرم!) بودم،اگه ميفهميد،هر جا كه بود خودش و ميرسوند...تا دور هم باشيم
اما ...
بعد يه چند وقتي حميد عوض شد...خيلي هم عوض شد...
ديگه نميشناختمش...برام غريبه بود!
ديگه اون حميد بچگيهاي من نبود...
يكي ميگفت خوب بزرگ شده...اما نه
اختيارات بيش از حدي كه عموي من به يه پسر بچه 16_17 ساله داد...حميد وعوض كرد...از اين رو به اون رو شد...
نميدونم چه فكرهايي تو سرش ميچرخيد
اما...با كارهاش باعث آزار همه شده بود
تا جايي كه كاري كرد كه پدر و مادرش تا مرز جدايي هم پيش رفتن...اما با وساطت پدر و مادرم همه چي به خير گذشت
ولي در مورد حميد چيزي عوض نشد
حميدي كه عاشق زنعمو بود...به خودش اجازه داد دست روي مادرش بلند كنه!!!!!!!
به خودش اجازه داد به مادر زنعمو توهين كنه!
به خودش اجازه داد دست روي خواهرش بلند كنه
به خودش اجازه داد هر كاري دوست داره بكنه!!!
حتي حرفهايي كه پدرم،مادرم وحتي خودم با حميد زديم هم ... هيچ تاثيري نداشت...هيچي...
...
الان يكي دو سالي هست كه حميد برام غريبست...اما هنوزم دوسش دارم
خيلي جولوي خودم و گرفتم كه حتي وقتي هم كه هپاتيت گرفته بود و بيمارستان بود،پيشش نرم!
شايد به قول يه نفر ميخوام بايكتش كنم...شايد فايده داشت!
...
اما اين روزا ...
بدجري دلم هواشو كرده...هواي شوخيهاش...خنده هاش...حتي smsهايي كه ساعت 1_2 شب ميفرستاد
دلم براش تنگ شده
ولي من اين حميد و نميخوام
من حميد بچگيهام و ميخوام...
(حميد، كاش مياومدي و اين حرفهام و ميخوندي...كاش ميدونستي چقدر دلم برات تنگ شده...چقدر آشنايي و در عين حال چقدر غريبه...))
پ.ن1:مرجان همچنان زنده است! (يكي دو روز دسترسي به اينترنت نداشتم!)
پ.ن2:پنجشنبه همه چي تموم شد...به سادگي يك سلام ! (به هر حال...ميگن:كوه به كوه نميرسه،آدم به آدم ميرسه...چه اين دنيا چه اون دنيا(مگه فرقي ميكنه)!!!)
پ.ن3: دلم يه چيزي ميخواد اما خودم هم نميدونم چيه؟ (...تو ميدوني؟...)
پ.ن4: ناگهان چقدر زود دیر میشود...(اين جمله چند روزيه بد جوري فكرم و مشغول كرده...(بد جوري!))
پ.ن5: اين رخت شستن تو دل و قاطي كردن مرحان يا مسري بوده يا همه اين مشكلات و داشتن صداشو در نميآوردن!!!
(اما به هر حال...مرجان همچنان همانطور است كه بود!!!)
پ.ن6: امشب مامان يه حرفي بهم زد كه بد جوري من و به هم ريخت!
(شايد هيچوقت نتونم بگم كه اون چي بود!)
ميگن رنگ رخسار خبر ميدهد از سر درون...شده براي اينكه كسي از راز درونتون با خبر نشه رنگ رخسارتون و خودتون عوض كنين؟؟؟
حالا چه با سيلي رنگ رخسارت و عوض كني...چه (به قول قديميها) با سرخاب سفيداب!
مامان من با اين كار به شدت مشكل دارن!!! (البته با نوع دومش!!!)
پ.ن7:خوشم اومده كه اينجا جواب كامنتهاتون وبدم...جالبه برام
ميثم،من الان تو تعطيلاتم...احتمالاً تعطيلات درس ميخونم! (چون من كلاً دنياي وارونه ام...اين و مامانم هميشه وقتي شب تا صبح بيدارم بهم ميگن!)
فوژان،چيزي براي شنيدن نمونده...من نه دلم چيزي ميخواد...نه منتظر شنيدن چيزيم...
نيما،من نميدونم تو چرا يكدفعه غيب ميشي...بعد دوباره يكدفعه ظاهر ميشي!!! (عجيباً،غريبا)
نيلو،آره گلم زندگي خيلي زود ميگذره...بعضي وقتها هم بدجوري تو ذوق آدم ميزنه
اما اين زماني كه به من و تو دادن داره ميگذره نيلو...ديگه هم برنميگرده...
زندگي و بايد زندگي كرد...اما گاهي زندگي و بايد جنگيد...با خودش،با خودت...تا ثابت كني به همه،حتي به خودت...كه هستي...!
آني،آره عزيزم هميشه ميشه يه نغمه ساخت كه ابدي باشه...يه نغمه از ته دلمون و براي دلمون
گلم به غير از فكرمون،بدن ما هم هر تغييري و پس ميزنه...ولي كافيه تو بخواي و شروع كني..عزيزترين هم كمكت ميكنه
آني فقط يه كم ذهنش درگيره...همين!
مهدي،دليل اين اتفاقاتي كه ميافته،نميدونم...
اما آدما دنبال كسهايي ميگردن كه از هر نظر به خودشون شبيه تر باشن...اينكه ما چند نفر الان همديگر و پيدا كرديم شايد دليلش همين حس مشتركي هست كه هممون تو اين برحه زماني داريم...
(اما اين حس با همه بديهاش برای من عزيزه...چون باعث شد عزيزهايي رو پيدا كنم كه خیلی بهم نزديكن!!!)
داداشي(بهرام)،درسته كه زندگي هموني كه ازش بخوايم بهمون ميده...ولي خيلي و قتها هماين كار و نميكنه
مهم اينه كه ما اون تقدير و تدبير خداوند و درك كنيم...!!!
هدا،گلم...هر جوري باشي و هر كاري هم كه بكني برام عزيزي...دوستت دارم هوارتا
ولي دوست داشتم خونه دلتنگيهات هميشه درش به روم باز باشه!!!
