بوي سيب و حرم حبيب و حسين غريب كرب و بلا
بوي احمر شيش ماهه و اكبر كرب و بلا
بوي عنبر خبجر روي حنجر كرب و بلا
بوي لاله خداي آلاله دختر سه ساله كرب و بلا
بوي شبنم نفس نفس دم دم من عاشقت هستم كرب و بلا
بوي گلاب و فرات پر آب و بيچاره رباب و كرب و بلا
بوي ياس و خداي احساس و ضريح عباس و كرب و بلا
شور و شين و حرم حسين و بين الحرمين و كرب و بلا
بوي عود و ناله پر دود و صورت كبود و كرب و بلا
بوي نيلوفر روي نيزه ها سر پسر پيمبر كرب و بلا
مسلميه تل زينبيه صحراي حاريه كرب و بلا
ميشنوي؟؟؟
داره صداي قدمهاش مياد
آخ كه امسال چقدر دلم براش تنگ شده بود...
چقدر دلم ميخواس زودتر بياد...
از 20_30 روز پيش به قول مامان پيش واز رفته بودم...(نوحه گوش ميدادم و حالي به حالي ميشدم!!!)
دلم بجوري هواي محرم و كرده بود...
هواي اون عزاداري ها ... سينه زني ها...دسته ها!!! (هر چند كه من اهل بيرون رفتن و دسته ديدن نيستم...اما هيئت رضااينها رو خيلي دوست دارم...يه سري بچه كه با همه عشق و اخلاصشون عزاداري ميكنن)
هواي اون گريه ها...
حتي هواي قيمه امام حسين...(من آخرشم نفهميدم چرا بين ِ همه غذاها قيمه امام حسين يه چيز ِ ديگه است)
حالا داره مياد...
تا چند روز ديگه محرم هم از راه ميرسه...
همه جا پر شده از بوش!
تو كوچه پس كوچه هاي شهر كه نگاه ميكني...همه جا پر شده از خيمه...و جوونهايي كه با چه شور و ذوقي خودشون و براي عزاداري آماده ميكنن
دلم گريه و عزادلري ميخواد...
دلم لباس مشكي ميخواد...(اين لباس مشكي كه واسه امام حسين ميپوشي اصلاً يه چيز ِ ديگه است)
دلم درد و دل ميخواد...(از اونهايي كه بعد از يه عالمه گريه كردن...با يه دل ِ شكسته سرت و ميگيري رو به آسمون و با عزيزترين حرف ميزني)
دلم تعزيه علي اكبر ميخواد ... تو تكيه...
اون موقع كه علي اكبر مي افته رو زمين...اونوقت براش خنچه ميارن...زن ها نقل ميريزن...مردها اسفند دود ميكنن...كه انگاري عروسيه (اما يه حال و هوايي داره كه اشكهات همينطوري سرازير ميشه)
دلم الم ميخواد...(چيزي كه برام ياد آور داداش علي ِ و روزهاي بودنش...چرخوندن ِ الم جلوي پله هاي تكيه...كه ديگه هيچكس مثل اون نميتونه اين كار و بكنه)
دلم زيارت عشورا ميخواد...با حال و هواي محرم...(از اونهايي كه وقتي ميخوني...اگه انقدر بهت لطف بشه كه بفهمي چي شده...دلت ميخواد بميري!!!)
واي كه اين ده روز ... با همه غم و غصه هاش...چقدر لذت بخشه...چقدر آدم سبك ميشه...
...
راستبي تو ميدوني...اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه اوست؟؟؟
پ.ن1:خيلي خيلي خيلي...تو اين 10 روز برام دعا كنين...همچنين براي 5تا مريض كه خيلي برام عزيزن...(مرجان و يادتون نره ها)
پ.ن2:مرجان حالش بده ... اما فعلاً كاري از دست خودش هم براي خودش بر نمياد...در نتيجه! خلسه بي خبري رو فعلاً به هر چيزي ترجيح ميده
پ.ن3:تا يه مدتي (كه خودم هم نميدونم كي ِ) نميخوام تظاهر كنم...انقدر خسته ام كه حتي قدرت تظاهر كردنم ندارم...فعلاً ميخوام خودم باشم...فعلاً اين مرجان غرغرو ِ اخمو رو تحمل كنين...تا وقتي كه فقط خستگيش در بره و بتونه بازم تظاهر كنه...
پ.ن4:اين پست ِ بيستم ِ...مثل سن من...عدد 20 رو دوست دارم...هميشه فكر ميكردن 20 سالگيم ميشه بهترين سال عمرم...اما گند زدم به 20سالگيم با اين زندگي كردنم...
پ.ن5:جواب كامنتهاي دو پست قبلي
هيچكس،اين جمله همه زندگي اين دختر كوچولويي ِ كه داره مينويسه!
سميه،خوبه كه داري از خودت مينويسي...زود زود آپ كن خانومي...نوشته ات جالب بود...و غمگين!
آني،آني من جدي جدي قاطي كردم!
گلم ميشه بگي چي شنيدي كه اينطوري به هم ريختي؟؟؟
وبلاگت و كه خوندم حتي ترسيدم كامنت بذارم...چراش و نميدونم!
اميدوارم زودتر حالت خوب بشه گلم!
هدا،تو به اندازه كافي خودت قاطي كردي...ديگه نميخوام من هم يه چيزي به همه اون چيزهايي كه فكرت و مشغول كردن اضافه كنم...درضمن...من هيچيم نيست...فقط قاطي كردم همه چي و ... همين!...هيچ اتفاق تازه اي هم نيفتاده
آقاي راهنورد،ميگذره
احد،خوبه كه حداقل تو داري ميجنگي...من ديگه از جنگيدن ِ پي در پي هم خسته شدم...(اميدوارم موفق بشي)
مهدي،گزينه آخر كه گفتي تا حدودي درسته...اما خيلي حرفها گفتني نيست...!!!
من هم وقتي دوباره صداش و شنيدم...ديدم فراموشش نكردم
گاهي؟؟؟...آره گاهي بهم ريختن طبيعيه...اما نه...
خوبه كه تو نصيحت پذيري...اما من نيستم...چون ميدونم روي من تأثيري نداره...من تا حالا فقط خودم بودم و خودم...خوب يا بد...
يه جايي ... يه روزي...يه كسي...صبر داشته باش ...صبر (اين جمله هميشه تو مجله موفقيت هست!)
من كه كتابخونه رو بيخيال شدم ...البته چون دور بود...اگه نزديك بود ميرفتم...چون تو خونه همش پاي كامپيوترم
نه آرماني نيست...عشق از بين نرفته...شايد انتخاب من و ما اشتباه بوده...ولي هنوزم هستن آدمهايي كه دلشونو و مبپيچن لاي زرورق و ميگن پيشكش...هيچوقت هم ازت پسش نميگيرن و تا آخر دنيا باهاتن
من 12 سال از عمرم و خلاف جهت آب شنا كردم...12 سال از 20 سال ... الان خسته ام...خيلي هم خسته ام...
مرجان غرغرو حالا حالاها همين جاست...
نيلو،خوب كه نيستم...ولي زنده ام
هيچي...كاري نكردم گلم...فقط يه چيزهايي رو بايد ميزاشتم كنار...نذاشتم...يعني،فكر ميكردم گذاشتم اما...
داداش علي؟؟؟؟...كاش بود...نيلو نميدوني چقدر دلم هواش و كرده...
من هم از اين بزرگ شدن بدم مياد...از اين منطق بزرگترها حالم به هم ميخوره...
نيلو...اگه بخواي ميخندم...اما مثل خنده هاي تو كه شراره ميگفت تو ذوق ميزنه...داد ميزنه كه مصنوعيه....!!!!!
منم دوست دارم عزيزم
...
جواب كامنتهاي پست قبلتر:
سميه،ممنون خانومي بابت تعريفت...صفا از خودته گلم
هدا،رفتي كه بنويسي؟؟؟...فكر نميكردي اينقدر زود دولاره آپ كنم؟ نه؟
سعيد،من كه گفتم همتون و دعا كردم ... سعيد تو خودت خودت و يادت رفته!
نيلو،منم خيلي عصانيم از دست خودم نيلو
چرا نيلو؟؟؟...چرا فكر ميكني گمش كردي؟؟؟...مگه خودت بهم نگفتي همين جاست...؟
امتحان؟...بعضي امتحان ها خيلي سخته نيلو...خيلي...
التماس؟...به كي...براي چي...
نيلو؟...هيچ ميدوني اين روزها چقدر گيجم كردي؟...نگرانتم ...اما نميخوام با سوالهام اذيتت كنم
آره خيلي چيزها برامون عادت ميشه...هممون عادت كرديم كه عادت كنيم...و اين عادت بديه(عادت كرديم به زنده بودن...نفس كشيدن...تي دوست داشتن و دوست داشته شدن!)
گل ِ من...همه معني زندگي به اين غير قابل پيشبيني بودنشه...نه؟
نيلو گريه آرومت ميكنه...تابلو شدن هم مهم نيست...راستي دوش آب و كه يادت نرفته...آدم و تابلو نميكنه
پسر آسماني،...
سينا،مسيح....نهايت مهرباني و عشق ِ
خيلي دوسش دارم

آسمون آبي ميشه....
اما گل خورشيد،رو شاخه هاي بيد،دلش ميگيره
داري مهتابي ميشي...اما گل مهتاب...از بركه هاي خواب...بالا نميره
تو كه دست تكون ميدي...به ستاره جون ميدي...ميشكفه گل از گل باد
وقتي چشمات هم مياد...دو ستاره كم مياد...ميسوزه شباي رزداق
گل گلدون من...ماه ِ ايوون ِ من...از تو تنها شدم...چو ماهي از آب
گل هر آرزو رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه...دلم يه مرداب
(اين روزها شدم مصداق بارز اين شعر...
جديداً چقدر به دل ميشينه...(خيلي بيشتر از قبل!!!))
مرجان رسماً قاطي كرده...
من نميدونم چرا سر درس خوندن وامتحان ها كه ميشه...هرچي فكر ِ مياد تو سرم....
ميرم تو خيالاتم...
اصلاً شروع ميكنم با خاطرات زندگي كردن...
هر لحظه هم بيشتر غرق ميشم!!!
مسخره است...خيلي مسخره است
اين همه وقت صرف كني كه يه چيزايي رو مثلاً فراموش كني...
بعد يكدفعه ببيني...هيچ كاري نكردي...
فراموش كه نشدن هيچ...همين بغلن...اصلاً همينجان
چون توي امتحانات ذهنت درگيره...و داري (مثلاً) درس ميخوني...نميتوني وقتي بازم هر لحظه ميان تو ذهنت...موضوع رو تو ذهنت عوض كني...و ذهنت و مجبور كني به يه چيز ي ديگه فكر كنه...تازه ميفهمي كه همه چيز حتي واضحتر و شفافتر از قبل تو يادت مونده...
ولي چرا؟؟؟
خودم هم نميفهمم!!!
هيچ چيز عوض نشده...من عوض نشدم...زندگيم عوض نشده...حتي احساسم هم كوچكترين تغييري نكرده
هنوزم همون ا....ام كه بودم...(شايد هم درجه اش بيشتر شده)
شدم دقيقاً مثل آخر اين شعر...
من شدم رودخونه...دلم يه مرداب
خودم دارم ميرم...حركت ميكنم!
اما دلم يه جا مونده و جم نميخوره!!!
...
دلم براي مرجان ميسوزه...
دلم هوارتا زنده گيب ميخواد...زنده بودن...نفس كشيدن...(نه به حك و قانون...بلكه به عشق!)
از هرچي امتحان و استا و دانشگاه ِ حالم به هم ميخوره
لعنت به من...
لعنت به اين دنياي مزخرفي كه براي خودم ساختم
بسه ديگه دختر...معلوم هست داري چه كار ميكني؟؟؟
...
اي كاش داداش علي بود
چقدر دلم هواش و كرده...
شايد اگه بود يه كم باهام حرف ميزد...حداقل آروم ميشد...
راستي...دختر...
چند وقته كه خواب داداش علي رو نديدي؟؟؟؟؟
چند وقته كه باهاش حرف نزدي تو خلوتهات؟؟؟
چند وقته نرفتي سر خاكش...كه بغض اين چند وقته رو روشونه هاي سنگ قبرش خالي كني؟
داداش علي...چقدر امشب دلم هات و كرده
...
دلم تنگ شده براي مرجان...
دلم براي اون دختر كوچولويي كه حق بچگي كردن هم نداشت تنگ شده...
حالم داره به هم ميخوره از اين بزرگ شدن....
از اين يكدفعه بزرگ شدن!!!
پ.ن1:حالم بده...خيلي هم بده...خوب ميدونم
(ميدوني؟... بعضي وقتها شنيدن بعضي چيزها بد جوري آدم و به هم ميريزه...همچيني...انگار آدم و با منجنيق ...پرتاب كنن يه گذشته هاي نه چندان دور!!!!)
پ.ن2:خسته ام ...ثانيه ها خوب مرا ميفهمند...!
پ.ن3:فردا امتحان دارم...اما انگاري همه چي قاطي شده تو ذهنم...من اميدوارم پاس كنم...شما هم دعا كنين!
پ.ن4:كامنت دوني براي اينه كه حرفهاتون و بزنين...پس يه لطفي بكنين خارج از محيط وبلاگ هيچي در اين مورد بهم نگين...( چه حضوري،چه با tel،چه باsms ،و چه با off !!!!)
لطفاً توضيح هم نخواين...همش همينه كه نوشتم!!!...
پ.ن5:جواب كامنتها هم باشه براي بعد...الان نه حوصله دارم نه وقت...

مسيح...
كليسا...
عشق...
...!
5شنبه با هدا رفتيم كليسا...
خيلي وقت بود كه دلم كليسا ميخواست...اما تعميرات داشتن
وارد حياط كليسا هم كه شدیم...
انگار همه چي آرامش داشت...
حتي تو چهره اون آقايي كه ميخواستيم ازش شمع بخريم...آرامش موج ميزد
5تا شمع خريديم...(البته من دلم ميخواست خيلي بيشتر بخرم...ولي انگار جيره بندي بود!!!)
وقتي وارد شديم...همه جا سكوت بود و سكوت...
شمعها رو روشن كرديم...يكي برای من(هر چند بیشتر از من...برای یکی دیگه بود!!!)...يكي برای هدا...يكي براي نيلو...يكي براي آني...يكي هم هدا براي محدثه
چندتا خانوم هم تو كليسا بودن...كه خيلي آروم نشسته بودن...هر كي تو حال خودش بود
بهشون كه نگاه ميكردي ... ميشد التماس و نياز و تو چشماشون خوند...
مثل من ... مثل هدا...
من فقط سكوت شدم و نگاه...دلم ميخواست فقط صحن و نگاه كنم...
اشكي برام نمونده بود كه بريزه...اما نگاهم سراسر التماس بود
من و هدا كنار هم بوديم...ولي هيچكس وجود اون يكي و حس نميكرد!!!
يه جورايي همتون اومدين به يادم...
حتي وقتي داشت سارا رو يادم ميرفت...يه sms ساده من و يادش انداخت...
براي همتون دعا كردم...
براي خودم هم دعا كردم...
براي...
موقع بيرون اومدن يه احساس سبكي خاصي داشتم...
خوب بود...خيلي خوب...
...
ميدوني؟!
هميشه ميترسم از اينكه مسيح و بيشتر از پيامبر خودمون دوست داشته باشم...
اسمش كه مياد نفسم بند مياد...
بد جوري دوسش دارم...
پ.ن1:ميدونم براي پست قبلي ... خيليهاتون شبيه علامت سوال شدين...
اما منظور من اون چيزي نبود كه شماها فكر كردين...
يه زماني....يه جايي براي آدم كوچيك ميشه...
يه وقتي (به قول داداش علي...(بعداً در موردش مفصل براتون ميگم!)) نه بهشتش و ميخواي نه جهنمش و...فقط خود ِ خودش و ميخواي...خود ِ عزيزترين
من فقط همين و ميخوام
ما از خدايي و به سوي او بازميگرديم...
مگه اين آيه صريح قرآن نيست؟!
من فقط همين و خواستم
من نا اميد نشدم...حالم هم بد نيست...خوبم...
پ.ن2:چند روز پيش يه جمله تو يه وبلاگ خوندم برام جالب بود
نوشته بود :
چند نفر تو اين دنيا منتظرن كه من الان بهشون زنگ بزنم؟!
يه ذره فكر كردم...
ديدم هدا و سارا بشون نمياد اگه زنگ بزنم...اما منتظر هم نيستن!
دلم ميخواست بشمرم...يك...دو...سه...ده...صد
اما... رسيدم به هيچ...!!!
تا حالا بهش فكر كردين؟؟؟
پ.ن3:امتحانات با سرعت غير قابل وصف در حال گذر است.... و من با همين سرعت (يا شايدم بيشتر) همشون و افتضاح ميدم!
پ.ن4:دلم هوارتا فكر خوب ميخواد ... ولي...!!!
نگرانم...دلشوره دارم...عصبانيم...ناراحتم...غمگين...ميترسم...استرس بدي هم دارم...
در كل بدجوري قاطي كردم!
پ.ن5:جواب كامنهاي پست قبل و پست قبلتر!!!!
گل پسر،...
هدا،جوش نزن...هركي يه روز مياد و يه روز ميره...درضمن...من خود خواه نيستم
منم دوستت دارم سبد سبد...سعي كن بفهمي
اينم آپ!...خوبه؟
ديشب تا ساعت 2 داشتم اينها رو مينوشتم!
مصطفي،...
سعيد،راه حل نيست...اگه اينطوري بهش نگاه كني فراره...من از چيزي فرار نميكنم
ميثم،نصيحت نكن بابا بزرگ...كم آوردن نيست...من خسته هستم ...نه اونقدر كه با مرگ بخوام خستگي در كنم...
سينا،شايد خوب باشه اگه امضا جعل كنه...اما من ميخوام خود عزيزترين من و بخواد!..
در مورد كامنت ِ قبل هم ...ok
نيلو، نيلو نترس...بادمجون بم آفت نداره...با من هم دعوا نكن...گناه دارم...دلم ميشكنه
فرشيد،شايد...اما چطوري مردنم هم دست من نيست
مهدي،خوبه...حداقل تو نصيحت نكردي...
من جدي جدي حالم خوبه....
...
جواب كامنتهاي پست قبلتر!
عليرضا،ممنون كه سر زدي...ولي بعض وقتها اينكه كي ميخونه زياد مهم نيست...مهم اينه كه تو بگي..حرف دلت و...حتي به كاغذ يا صفحه وبلاگت
هدا،خوشحالم كه حالت متناقض نما كه داشتي رفع شد...هر وقت خدايي رو بغل كردي از طرف من هم ببوسش
آره...ميفهمم هدا...شايد 1_2 بار فرصت دادن كافي باشه...اما بايد ديد دليل ِ نا ديده گرفتن اين فرصتها چي بوده...اين نظر من ِ...
خوبه كه دارين به خودتون فرصت ميدين
گلادياتور،...
نيلو،من؟...من اينشكلي بودم...نميخواستم نشون بدم...ديدم تو دنياي واقعي به اندازه كافي تظاهر ميكنم...حداقل تو دنياي مجازي خودم باشم
چقدر بده كه آدم دلش يه چيزي و بخواد...اما همش بزنه تو سرش كه ...نه!...نبايد بخواي
آره...عزيزترين همين دوروبراست...من ازش دور شدم
نه ديگه...همتون پيداشدين...آگهي رو نداديم
آحد،ممنون كه سر زدي...
اميدوارم به چيزي كه ميخواي برسي...هرچند خيلي سخت و غير ممكن
مهدي،گرماي وجودم؟...خودم هم نميدونم كجا رفته!!!
گذري؟!...اين گذر كي تموم ميشه؟؟؟
من هم درس نخوندم...هم راهش دور بود!...اومدم خونه (كتابخونه!)
اي كاش...وقتي يكي همه دوست داشتن هاي دنيا رو به آدم ميداد...دلشم ميپيچيد تو زرورق و به طرفت ميگرفت...بعد آرم تو گوشت زمزمه ميكرد...پيشكش!!!
من واقعاً طوري زندگي ميكنم كه دوست دارم...ولي...اون جبر و كه يادته؟؟؟
ميفهمم...من هم گاهي وبلاگهارو كه ميخونم...هيچي نميفهمم...فقط جمله ها جلو چشمام رژه ميرن...اونوقت...ميترسم كامنت بزارم
اميدوارم با خودت كنار بياي
آسيه،سلام خانومي...
آره؟
اينها حرفهي دل تو هم هست؟؟؟
پس چرا دست به كار نميشي و يه كلبه مهربوني درست نميكني؟؟؟
گلم...اميدوارم تو هم با خودت كنار بيا...و لبخندهات همه پر رنگ بشن و از ته دل...
من كه فعلاً با خودم درگيرم...مرجان بر عليه مرجان
باشه عزيزم...من عيديت و نگه ميدارم...هر وقت دوست داشتي بيا و بگير
ميثم،دلم نميخواد دلم و بفرستم...دلم ميخواد اونجا باشم...
عطر حرم امام رضا رو حس كنم...همچنين گرماي وجود عزيزترين و

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي آنقدر مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد به دست كودكي سرسخت و بازيگوش
و او يك ريز و پي در پي دم گرم خودش را د رگلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشكند دائم سكوت مرگ بارم را
دلم هوارتا مردن ميخواد...
همين!
قول ميدم نترسم! ... فقط تو بيا!
...
اما من هميشه مردن با اطلاع قبلي رو به مردن معمولي ترجيح ميدادم...مثل مردن با يه بيماري لاعلاج...اينطوري بهتره!
ميشه عزيزترين؟!...
...
آدم دلش بخواد بميره كه بد نيست...مردنم يه جو وصال ِ...مگه نه؟
...
نميخوام به هيچگونه تعهدي در قبال اطرافيانم هم فكر كنم!!!
...
اصلاْ هم نا امید نیستم...باور کن...من فقط دلم مردن میخواد...همین!!!
پ.ن۱:حالم خوبه...
پ.ن2:جواب كامنتها هم باشه براي بعد...(شايد وقتي ديگر...!)
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد...! عيد سعيد غدير خم مبرک...
چند جمله كوتاه
1_چنان زندگي كن كه در كارنامه اعمالت نوشته شود ... بدون حسرت و پشيماني (كاري كه من اين روزها كمتر انحام ميدم)
2_تجربه بهترين درس است...هر چند حق التدريس آن گران باشد (بد جوري هم گرونه...به قيمت عمري كه رفت و ديگه بر نميگرده)
3_يگانه تسكين دهنده آرزوهاي طلايي...1_صبر 2_اميد (قابل توجه هدا گلم)
4_احساس ماست كه ژرفاي حياتمان را ميسازد....(اما الان انگاري عقل ما ژرفاي حياتمان را ميسازد)
5_از گناه تنفر داشته باش...نه از كناهكار (اين جمله رو خيلي دوست دارم)
6_همه خوبند...اما نه براي انجام هر كار (جمله فوقوالعاده ايه...نه؟)
7_وجدانت را مجبور نكن نفهمد آنچه را كه ميبيند!!! (من بعضي وقتها اين كار و ميكنم)
يك ماه...تمام! ... به همين سادگي
يادته بهت گفتم :
حالم خوبه...اما نميدونم جدي جدي خوبم...يا داغم حاليم نيست؟!!!
آره!
الان همه گرماي وجودم رفته...
مثل اون متن اون پايين... "يكي اينجا سردشه!!!"
يخ زدم!
منجمد شدم
اما هنوزم زنده ام و نفس ميكشم...
اما انگاري فقط به حكم نفس كشيدن زنده ام...
بدجوري تو دلم آشوبه (ماشين رخت شويي كه رفته بود...با همزن و مخلوط كن و آسياب...برگشت!)
قاطي كردم
مخصوصاً اين دو سه روزي...
ديروز داشتم با رضا رياضي كار ميكردم...(اينو بگم كه رضا موقع درس كار كردن خيلي اذيت ميكنه!)
وسط درس...يه دفعه انقدر عصبي شدم كه كتاب و پرت كردم ... بعد سرم و گرفتم بين دوتا دستم...وقتي دستام رو گوشام بود ... حس ميكردم سرم نبض داره ! صداش و ميشنيدم... نفسهام به شماره افناده بود...ميلرزيدم!!!!!!!!!
به خودم كه اومدم ... ديدم رضا داره مات و مبهوت نگام مي كنه!
بر عكس....رضا ديروز از هميشه بهتر بود...اما مرجان!!!
...!
دختره بدي شدم...
ولي باور كن اگه دائم با خودت در حال جنگ باشي ...
وقتي مجبوري تو چشماي بقيه نگاه كني و بخندي و بهشون بگي به به چه زندگي قشنگي... (به قول ستايش كوچولو اه اه...(وقتي بهش ميگم به به بخور...اخم ميكنه ميگه اه اه!!!))
وقتي همه بهونه هاي قشنگ زندگيت رنگ ميبازن...
اونوقت از اين بهتر نميشي
نميگم بدما...
آخه جدي جدي بد نيستم!...
فقط خودم هم نميدونم چم شده...يعني نميدونم بايد چه كار كنم!
...
ميدوني؟....شدم مثل اين معتادا،كه ميخوان ترك كنن...
همش كلافه ان
هر روز كه ميگذره حالشون بدتر ميشه و بيشتر قاطي ميكنن...
...!
دلم ميخواد به يه چيزي چنگ بزنم!
دلم امام زاده صالح ميخوام...
دلم امام رضا ميخواد...
اصلاً... من دلم خدا