_تو فكر ميكني من سبك شدم
-عشق آدم و سبك ميكنه
عشق باعث شده تو به خاطر ِ يه كلمه حرف به همه چي پشت ِ پا بزني...
فقط آدمي كه عشق سبكش كرده باشه مي تونه همچين كاري بكنه...
اگه اون هيچوقت نياد..عشقش باعث شده كه تو سبك بشي و كارهايي رو بكني كه تا حالا هيچوقت فكرشم نكردي...اگه منظورت از سبك شدن بالا رفتنه...سبك شدي...
اما اگه منظورت از سبك شدا كوچيك شدن ِ...عاشق هرچي كوچيكتر بشه بالاتر ميره !!!
فيلم ِ شبهاي ي روشن
امروز ... روز ِ عشق ِ...
روز ِ من ... روز ِ تو ...
...
چند سالي هست كه هر وقت 14 فوريه(25 بهمن) تو خيابونها ميچرخي...
دختر و پسرهايي رو ميبيني...كه هديه بدست كنار ِ هم قدم ميزنن...
...
مد شده كه هميچيمون بشه تقليد...تقليد از كسهايي كه به تقليد از ما جشن ِ اين چنيني رو بر پا كردند...
اما چرا؟؟؟
من و تو با اين فرهنگ غني كه داريم چرا بايد از اونها تقليد كنيم؟؟؟
...
امروز 29 بهمن...روز ي سپندارمذگان...روز ي عشق ِ عشاق ي ايرنيست...
بهترينهاي ِ من...اين روز و به همتون تبريك ميگم...
و يه تا ريخچه نه چندان كوچيك براتون ميزارم...از اين روز...
اميدوارم خوشتون بياد!!!
سپندارمذ چه روزي است؟
در قرن سوم میلادی همزمان با امپراتوری ساسانی در کشورمان کلودیوس دوم ، امپراتور روم عقیده داشت که سربازان مجرد تونایی جنگیدن بیشتری دارند ، بنابراین آن ها را از حق ازدواج محروم می کرد . اما کشیشی به نام والنتیوس ( والنتاین ) مخفیانه عقد سربازان رومی با دختران مورد علاقه شان را جاری می کرد . کلودیوس هم این کشیش را زندانی کرد و در نهایت به خاطر عقد عشاق و عشق به دختر پادشاه اعدام شد و سمبلی شد برای عشق
...
در ایران باستان هر ماه سی روز بود . تمام روزها و ماه ها نیز اسم های خاص خود را داشتند . برای نمونه روز یکم اهورامزدا ، روز دویم بهمن به معنی سلامت و اندیشه که نخستین صفت خداوند است ، روز سوم اردیبهشت بهترین راستی و پاکی ، روز چهارم شهریور شاهی و فرمانروای آرمانی که خاص خداوند داناست و روز پنجم سپندارمذ
سپندارمذ لقب ملی زمین است . یعنی گستراننده ، مقدس و فروتن . زمین نماد عشق است ، چون با فروتنی ، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد . زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامن خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به عنوان نماد عشق می پنداشتند
هر ماه زرتشتی دارای سی روز است و هر گاه نام ماه با نام یکی از این روزها یکی می شود . زرتشتیان آن روز را جشن می گیرند . برای نمونه روز پنجم از ماه دوازدهم یعنی روز سپندارمذ از ماه اسفندارمذ . در این روز زنان به شوهران خود محبت هدیه می دادند و مردان نیز ، زنان و دختران را بر تخت می نشانددن و به آن ها احترام می گذاشتند
روز سپندارمذ برابر است با روز 29 بهمن ماه و فقط چند روز با روز ولنتاین فاصله دارد .
در صورتي كه تاریخ سپندامذگان بیست قرن قبل از میلاد مسیح است و ولنتاین سه قرن بعد از میلاد !!!
تاريخچه اي كوتاه از سپندارمذ
" سپنته آرمئیتی" که چهارمین امشاسپند در دین زرتشت است، که در پهلوی "سپندازمذ" گفته شده که به معنی فروتنی است.
از طرفی چون این امشاسپند سومین امشاسپند بانو ست و به دلیل مقام بزرگی که زن در کیش مهر دارد این روز به نام و مخصوص زنان بوده.
جشنی که در این روز برگذار می شده به " سپندارمزگان" معروف است. نامهای دیگر آن "مردگیران" ، مژدگیران" می باشد.
ابوریحان بیرونی می نویسد : "اسفندارمذ ایزد موکل بر زمین و ایزد حامی و نگهبان زنان پارسا و درستکار است. به همین مناسبت این روز عید زنان به شمار می رود." و در زمان ابوریحان این رسم وجود داشته.
در این روز مردان به جهت گرامی داشت مقام زن در کردگار به آنها هدیه می دادند. این جشن تنها بخشش هدایا نبوده بلکه در این روزها زنان فرمانروایی می کردند و مردان از آنها اطاعت می کردند.
به این دلیل به این روز مردگیران می گفتند که در این جشن زنها می توانستند با آزادی و اختیار خویش مرد زندگی خود را انتخاب کنند.
....
سپندارمذ : در اوستا "سپند آرمیتی" و در پهلوی "سپندارمت" یا " سپندارمد" و در فارسی "سپندارمذ" یا "اسفند" مرکب است از دو جزء "سپند" به معنی " ورجاوند" و "آرمیتی" که معنی اندیشه و فداکاری و بردباری و سازگاری و فروتنی می دهد. در پهلوی معنی این ترکیب را "خرد کامل" نوشته اند.
در گاهان ، غالبا جزء دوم آن (آرمیتی) به تنهایی آمده و یکی از فروزه های "مزدا اهوره" است. اما در اوستای نو ، سپندارمذ نام یکی از امشاسپندان است که در گروه سه گانه امشاسپند بانوان – سپندار مذ ، خرداد و امرداد – جای دارند و از نمادهای مادر خدایی اهوره مزدا به شمار می رود.
این امشاسپند بانو در جهان مینوی نماد دوستداری و بردباری و فروتنی اهوره مزدا و در جهان استومند ، نگهبان زمین و پاکی و باروری و سرسبزی آن است. او دختر اهوره مزدا است و ایزد بانوان آبان (اردویسور اناهیتا)و دین و اشی از یاران و همکاران او هستند و "ترومیتی" – دیو ناخشنودی و خیره سری و یکی از بزرگان دیوان- دشمن اوست .
در گاهان از "سپند آرمیتی" چون پرورش دهنده آفریدگان یاد می شود و از طریق اوست که مردم برکت میابند. مزدا اهوره او را آفریده است تا رمه ها را مرغزارهای سرسبز ببخشد. در اوستای نو ، او دارنده ده هزار داروی درمان بخش است . و نام او معمولا مترادف با زمین آمده است
...
آره...
حقيقت ِ روز ِ عشق براي ِ من و تو اينه...
پس بيا ايراني بمونيم و به ايراني بودنمون افتخار كنيم...نه اينكه قشنگترين چيزهاي ي فرهنگمون و با فرهنگ هاي ِ كشورهاي ي ديگه معاوضه كنيم...
من به فرهنگ اونها احترام ميزارم...اما ...
بيايم يه كم(فقط يه كم) ايراني باشيم...
ايرانمون و فرهنگهاش و بشناسيم...
اونوقته كه ميفهميم...خيلي چيزهايي كه من و تو جزء فرهنگ ِ غني يه كشور ِ ديگه به حسابش مياريم...در حقيقت تقليدي هست از فرهنگ ِ كهن ِ من وتو...
...
به اميد ِ اينكه از سال ِ بعد...من و ما ... سپندارمذگان و جايگزين ِ و ولنتاين كنيم
...
پ.ن1:من چند روزي خونه خاله بودم و نتونستم به همتون سر بزنم!...شرمنده...
پ.ن2:پنجشنبه بعد از مدتها رفتم سر ي خاك ِ داداش علي...آخ كه چقدر دلم براش تنگ شده بود...
سر ِ خاك ِ يه عزيز ِ ديگه هم رفتم...كه دلم بدجوري هواش و كرده بود...بدجوري
پ.ن3:بهم خورده نگيرين كه چرا دير به دير آپ ميكنم...
اين روزها بدجوري ذهنم درگيره...
خيلي حرف دارم براي ِ گفتن...
اما نميتونم ذهنم و جمع و جور كنم...تا بنويسم
پ.ن4:اين آرامبخش خوردن ِ من هم شده ماجرايي براي ِ خودش...
من كه گفتم قول دادم كه نخورم...
ولي خدايي اينطوري شب تا صبح بيدارم...يعني همون نيمه هوشيار كه گفتم!!!
پ.ن5:جواب ِ كامنت ها
مهدي...
موجي ممنون كه اومدي...
اما نه...دشمنم نيستن...نگرانن...فكر ميكنن اينطوري يه جورايي معتاد ميشم!!!!!!
اين كوچولو ها هميشه ميفهمن چي ميگي...خيلي بيشتر از اونهايي كه اداي ِ فهميدن و در ميارن
آقاي ِ راهنورد:ممنون از لطفتون
سميه:شرمنده...
يه چيزي ميگم ازم ناراحت نشو...
من هميشه بهت سر ميزنم گلم...
اما چند وقتيه به قول ِ سعيد كامنتم نمياد...
ولي قول ميدم بيام و كامنت هم بذارم
ممنون از لطفت خانومي...
تو هم فوقوالعاده مينويسي
نيلو:من خوبم نيلو...
فقط يه كم با خودم درگيرم...اين درگيري اذيتم ميكنه و نميذاره راحت زندگي كنم...
باشه...حتماً اگه شد..يكي هم براي ي تو ميگيرم
ميثم:من با ستايش درد و دل نميكنم...كه روي ِ روحيش تاثير بزاره...فقط از حرف زدن باهاش نميترسم...چون تو حرفهام دنبال ِ كشف ِ رلزهام نيست
سعيد:من خوبم پسر
اون چيزي هم كه تو داري ناراحتي من و بهش نسبت ميدي خيلي وقته براي ِ من تموم شده...
مشكل ي من خودمم...
حس ميكنم نسبت به اطرافيانم سرد شدم...اين حس و يه بار ِ ديگه هم تجربه كردم...
دوست ندارم دوباره برگرده ... واسه همينه كه دارم با خودم كلنجار ميرم و درگيرم!!!
...
بابت شعرت هم ممنون
خيلي قشنگ بود...خيلي
سوگند:چشم عزيزم...
تو هم مراقب ِ خودت باش
آني:سلام خانومي
آخي...دل ي گل ِ من چرا گرفته؟؟؟
نبينم اينطوري باشي خانوم!
ميگذره آني...اما سخت!!!
احد:شايد امتحان كردم...
ولي ميدوني چيه؟!...من وقتي بنويسم ديگه دلم نمياد پارش كنم...دلم ميخواد نگهش دارم...تا يادم نره همه ايم دلتنگيها و بي حوصلگيها رو
من هيچوقت پيش ِ ستايش گريه نكردم...
شايد چون هميشه به كريه كردن تو خلوت ي خودم عادت كردم
...
اميدوارم بتونم..
تو هم دعا كن
مهدي:ممنون كه اومدي...
خجالت نكش!...ميفهممت
شايد...ارزش ِ هر كسي به حرفهاي ِ نگفته اش باشه...
اما خوبه كه تو دنياي ِ واقعي هم يكي باشه...تا موقع خستگي...با يه دل ِ گرفته سرت و بذاري رو شونش و خودت و خالي كني...
ميدونم حالت خوب نيست...
اما...
يه زماني براي ي خودت مشخص كن...كه بعد از اون خودت باشي...مهدي باشي..بي هيچ دغدغه اي..ـآماده براي ي تجربه ناشناخته ها
مهدي:اميدوارم درست بشه..
آره...اون يعني اوج...يعني بالا...يعني يه فرشته كوچولو روي ِ زمين!!!
(تازگي كم حرف شدي)
عاشق ِ خرس ِ قهوه ايمرجان هم خيلي با خودش...يعني با اون دختر كوچولوي ِ توي ي وجودش درد و دل ميكنه..
آره...چشماش مثل ي يه درياست براي ِ شنا كردن و پاك شدن!!!
من هم اميدوارم
بهار:جانم عزيزم؟؟؟

خيلي وقته ديگه بارون نزده...رنگ عشق به اين خيابون نزده
خيلي وقته ابري پر پر نشده...دل آسمون سبكتر نشده
مه ِ سرد ِ رو تن ِ پنجره ها...مثل ِ بغض ِ توي ِ سينه منه
ابر چشمام پر ِ اشك ِ اي خدا...وقتشه دوباره بارون بزنه
خيلي وقته كه دلم براي تو تنگ شده...قلبم از دوري تو بد جوري دلتنگ شده
بعد تو هيچ چيزي دوست داشتني نيست...كوه ِ غصه از دلم رفتني نيست
حرف ِ عشق ِ تو رو من با كي بگم...همه حرفها كه آخه گفتني نيست
سياوش راست ميگه...
همه حرفها كه آخه گفتني نيست...
بعضي چيرها رو نميشه گفت...
بعضي چيزها رو بايد تا ابد تو دلت نگه داري...
اينها حرفهايي هست كه بهش ميگن حرف ِ دل...حرف ِ دل مال ِ دل ِ...هيچكسي هم نبايد ازش با خبر بشه...
حرف ِ دل يعني راز...
داداش علي هميشه مي گفت راز ِ دلت و حتي به كاغذ هم نگو...چون بالاخرده يه روزي يه جايي براي ِ يه كسي فاشش ميكنه...
راست مي گفت ... مگه نه؟!
...
يه عالمه حرف ِ دل مونده تو دلم....
كه دلم ميخواد فريادش بزنم...اما اجازه اش و ندارم...حرف ي دل ِ ديگه...
همشون با هم جمع شدن و شدن يه بغض دائمي
نفس كشيدن و برام سخت كردن...
غذا خوردن هم برام سخت شده...(وقتي يه بغض ي هميشگي هست ديگه جايي براي پايين رفتن ِ غذا نيست)
حتي حرف زدن هم برام سخت شده...شده حرف زدن با اعمال ِ شاقه...كه نكنه اين يكي از اينجاي ي حرفم پي به اين راز ِ دلم ببره....يا اون يكي از اون يكي حرفم ته و توه اون يكي حرف ي دلم و در بياره...
اينطوري ميشه كه خفه خون ميگيرم!...
...
نه اينكه ساكت و آروم بشينم يه گوشه ها ...
نه!...
اما تنها موجوداتي كه تو اينجور شرايطها به كمكم ميان ...بچه ها هستن...
ميشه باهاشون خنديد..بازي كرد ...درد و دل كرد و از هيچي نترسيد...
تو فكر كن دارم چرند ميگم...اما ستايش كوچولوي ي من...زل ميزنه تو چشمام و نگاهم ميكنه و ساكت و آروم به همه درد و دلهام گوش ميده...بعدشم كه حرفهام تموم ميشه يه كاري ميكنه...يه حركتيميكنه...يه حرفي ميزنه ...كه من كلي ذوق كنم و خيلي چيزها از يادم بره...(ستايش ِ من فقط 9 ماهشه (دختر كوچولوي ِ ناز ِ دختر خالم و پسر داييم!)...))
دنياي ي ما هم فعلا ً اينطوري ميگذره...
پ.ن1: خدا پدر و مادر اوني كه آرام بخش و اختراع كرد بيامرزه...اگه اون نبود من شب ها چطوري ميخوابيدم؟؟؟
شبها...خوابم نميبره...نه!...نه اينكه خوابم نبره...يعني ميرم تو يه دنيايي بين ي خواب و بيداري...يه جوارايي نيمه هوشيارم....شايدم يه برزخ...بين ي خواب و بيداري
نميدونم!
هرچي هست بد ِ...خيلي بد
اگه آرام بخش نخورم تا صبح بيدارم...(منظورم همين برزخ ِ)
كاش اين و اونهايي كه ازم قول ميگيرن كه ديگه آرام بخش نخورم ميدونستن!!!
پ.ن2: یه اتفاقهایی داره میافته که اصلاَ نمی دونم چی هستن(يعني نميدونم خوب ِ يا بد )...
فقط داره می افته...
انگاری با اینکه نمیدونم چیه ... دارم به اتفاق افتادنش دامن میزنم....
بد جوری هم دارم میترسم ازش!!!
(فکر نکنم خودمم فهمیدم چی گفتم...تو رو نميدونم)
پ.ن3:امروز با هدا رفتيم دانشگاه..
.به هدا حرفهايي و زدم كه شايد نبايد ميگفتم...
عزيزم شرمنده...
ببخش...!!!
فقط حس كردم كه بايد يه چيزهايي رو بهت ميگفتم...
همين!
راستي..خانومي...نميخواي به مرجان سر بزني؟؟؟
پ.ن4: اين جوجه كوچولو كه عكسش اين پايينه...ستايش ِِ من ِ
ميبيني چقدر ناز و تو دل برو ِ !
آخ كه چقدر دلم هوات و كرده ... كوچولوي ِ دوست داشتني ِِ من
پ.ن5:جواب ي كامنتها:
احد...ممنون كه دوست ي خوبي هستي...اميدوارم اينطور كه تو ميگي بشه...ولي مطمئناً تا خودمون نخوايم نميشه
...
من هم به شدت از اين كامنها بدم مياد...اگه طرف دم ِ دستم باشه در جا خفش ميكنم
...
خوشم نمياد اشكت و در بيارم...اما محسن هم مثل من و تو يكي و دوست داشته...پدر و مادر و خواهرش كه فوت ميكنن او هم تنهاش ميذاره و ميره...اين يعني فاجعه...اين يعني غم ِ من پيش ِ غم ِ اون هيچ ِ ِ...هيچ
ميثم...me 2 ...
نيلو...نيلو...روزها داره سخت ميگذره...
نيلو...؟!چي ميشد من هم يه ستايش داشتم؟
...
آره نيلو اين (...) هزارتا حرف ي نگفته داره كه من نميگم ولي تو حسش ميكني...مگه نه؟
آقاي ِ راهنورد...اميدوارم!
سعيد... هر طور راحتي D :
سرخترين هوادار...
بهانه...
عاشق ِ خرس ِ قهوه اي...باهات موافقم...فعلاً همين چند تا كامنت دليل ي خوبي ي براي ي بودن
مهدي...احوال آقا مهدي؟...چه عجب از اين طرفها...راه گم نكردي...؟؟؟
هيچ خبري نشده...ما خوبيم...(اما تو باور نكن)
نيما...نه نيما...زندگي اين روزها بدجوري داره سخت ميگيره...مثل ي يه معلم ي سخت گير ...
ممنون بابت تذكرت...فقط نوشتمش و پستش كردم...نخوندمش ببينم غلط داره يا نه!
يه بيمار ِ آي.بي.اس...ممنون...آره...من دوستاي ي خوب ي زيادي دارم ... اينجا... تو اين دنياي ي مجازي...كه خيلي هم دوسشون دارم...وبلاگت و خوندم...اما هنوزم يه عالمه حرف دارم!!!!
بهار...ممنون از اينهمه لطفت عزيزم...اميدوارم بتونيم دوستهاي ِ خوبي براي ِ هم باشيم...
راستي...يه چيزي...جنس ِ حرفهات خيلي به دل ميشينه
سينا...آره...من دوستهاي ِ خوب زيد دارم...خيلي هاشون رو هم به بركت ِ اين دنيا ِ مجازي دارم...(كه يه روزي ازش متنفر شده بودم)...اما تو خونه من جا براي ِ همه هست...شما هم يه دوست ِ خوبي مثل ِ بقيه...اينو يادت باشه
سوگند...سلام عزيزم...آره...ميدونم عزيزترين هست...ولي خانومي...بعضي وقتها دلت ميخواد يكي كنارت باشه...تا وقتي بغض گلوت و گرفت...سرت و بزاري رو شونش و خودت و خالي كني...وقتي نيست...دلت ميگيره...يه جورايي ميشكني...ميفهمي كه چي ميگم گلم؟!

مرگ را پرواي ي آن نيست كه به انگيزه اي انديشد...
زندگي را فرصت آنقدر نيست كه در آيينه يه قدمت ِ خويشتن بنگرد...
يا از لبخند و اشك يكي را به گزين كند !!!
عشق را مجالي نيست...آنقدر كه بگويد براي ي چه دوستت دارد...!
اين قصه يه در و دل ِ كوچولو ِ با نيلو جوني خودم...
اما دلم ميخواد اينجا باشه...تا هميشه جلو چشمم باشه...
دلم نميخواد اين روزها رو يادم بره...
نه اينكه فكر كني روزها خوب ميگذرن ها...نه!
اما دلم ميخواد اگه يه روزي يه عالمه شادي تو زندگيم داشتم...يادم باشه كه چه روزهايي رو براي ِ بدست آوردنشون گذروندم...و ازشون لذت ببرم!!!!
....
سلام خانومي...
خوبي گلم؟؟؟
نميدونم چي بگم...
نميدونم جواب ِ سوالهات و چي بدم...
يه عالمه حرف دارم براي ِ گفتن....
اما انگاري اون مرجان ِ پر از حرف و يه جايي جا گذاشتم...
يه جايي كه نميدونم كجاست!
تو راست ميگي...
خونه مرجام ديگه حال و هواي ي قديمها رو نداره....
ساكته...
آروم شده...
ديگه اون مرجاني كه هر دو سه روز يه بار آپ ميكرد ازش خبري نيست...
نيلو...
روزها دارن پشت سر ي هم ميگذرن...
تنند و تند ... ميان و ميرن...سرعتشون من و ميترسونه!
دلم گرفته نيلو...بد جوري هم گرفته...ميخوام داد بزنم...اما خودم به خودم قول دادم ساكت بمونم و دم نزنم....قول دادم خفه خون بگيرم...
مسخره است...
نه؟!
نيلو..اين روزها بد جوري احساس ِ خستگي ميكنم...هيچ كاري نميكنم...اما بازم خسته ام ... كلافه ام...بي حوصله ام...
حوصله نوشتن ندارم...حوصله خوندن ندارم...حوصله غذا خوردن ندارم...حتي حوصله خوابين هم ندارم...
غذا كه ميخورم اصلاً نميفهمم كه چي بوده...انگار فقط يه چيز ِ لازم ِ براي ِ زنده بودن...بدون هيچ لذتي...يه حكم ... يه قانون....مثل ِ نفس كشيدن
خواب هم كه... واقعاً نميفهمم چيه...200 بار تا صبح از خواب ميپرم...يه بار به خاطر يه خواب ِ بد... يه با به خاطر يه روياي ِ شيرين كه حتي تو خواب هم ميدونم دارم خواب ميبينم اونوقت دلم نميخواد بهش دل خوش باشم و از خواب ميپرم...يه بار به خاطرِ يه صدا...يه بار به خاطر يه نور...يه بار...يه بار...يه بار
گيجم...سر در گمم...
يادم رفته كه من از زندگي چي ميخوام و زندگي از من چي ميخواد...
همه دلخوشيم شده همين چند تا off و comment كه برام ميزارن...
اينطوري اگه خودم هم دارم خودم از ياد ميبرم...يادم مياد كسهايي هست...كه مرجان هنوز براشون زنده است...اونوق تازه يادم مياد كه اين دختر كوچولو كيه...
دور ِ خودم ميچرخم...
...
امتحانها رو هم كه نگم بهتره...همشون و گند زدم....اصلاً روم نميشه برم به مامان بگ چي شده...
...
احساس ِ تنهايي ميكنم...احساس ِ غربت...
تو خونه خودم هم غريبم..."هرگز حديث ِ حاضر و غايب شنيده اي؟...من در ميان ي جمع و دلم جاي ِ ديگر است"
...
امسال تاسوا عاشوارا هم اومد و گذشت...اما من چه كار كردم؟...چي به دانسته هام از حسين اضافه شد؟
چقدر حسين ِ علي رو شناختم...
هيچي...
فقط گريه كردم....همين!...اونم خودم بعضي وقتها وسطهاش شك ميكردم براي امام حسين گريه ميكنم ... يا براي ِ خودم!!!
اون تاسوا عاشورايي كه گفتي پارسال تجربه كردي...من امسال شب ِ 23 ماه مبارك تو حرم امام رضا تجربه اش كردم...يه حس ِ عجيبي بود...موقع خوندن دعاي ِ جوشن...مخصوصاً آيه مورد ِ علاقه من...آيه نور
كاش اون شب بر ميگشت...شايد يه طوره ديگه دعا ميكردم...
...
نيلو...
مرجان قاطي كرده...بدجوري...
براش دعا كن...خيلي...
پ.ن1:نيلو...دل ِ مرجان كوچولو ِ ... زود به زود برات تنگ ميشه...كجايي خانومي؟؟؟
پ.ن2:ميدونم حرفهام خيلي در هم بر همه...تو ببخش...
پ.ن3:فقط چشمهات و ببند و دوباره اون فيلم و ببين...از اول ... تا آخرش...بدون ِسانسور
پ.ن4:بعضيها بدجوري به قول ِ يكي از زنداييهام...سايه سنگين،قاليچه رنگين ... شدن... يكي طلبشون!
پ.ن5:دختره اينجا نشسته...گريه ميكنه...زاري ميكنه...از براي ي من...پرتقال ِ من...