تبليغاتX
نیمه پنهان
می خواهم مرا ببینی،نه آنگونه که می خواهی باشم،آنچنان که هستم
85/12/27

7 جمله كوتاه....

1_وجدانت را مجبور نكن نفهمد آنچه را كه ميبيند

2_هر بار كه ترديد كردي مطمئن باش..شكست خواهي خورد

3_وظيفه چيزي است كه از ديگران انتظار ِ انجامش را داريد

4_اعتراف به گناه فضيلتي است كه در هر كسي يافت نميشود

5_شادي توانايي لذت بردن از گذر ِ زمان است

6_براي قلبي كه چيزي را ميخواهد....غير ي ممكن معنا ندارد (مخاطب ِ خاص )

7_تواضع ِ بيجا آخرين حد ِ تكبر است (مخاطب ِ خاص)

 

سلام...سلام...سلام...

خوبين؟

ميدونم خيلي دختر ي بدي شدم !!!

خيلي وقته اين جا ها پيدام نشده...

كلي دلم براتون تنگ شده بود...

ولي باور كنين اين هفته خيلي پر كار بود....

ديگه از هرچي خونه تكوني بدم مياد

اولهاش خوب بودها....اون موقع كه تو اتاق ِ من  بوديم...

كلي وسايل ِ گم شده پيدا كردم...كلي تجديد ِ خاطره شد

ولي بعدش خيلي بد گذشت...مخصوصاً تميز كردن ِ آشپزخونه...

فوت ِ يكي از اقوام پدرم هم باعث اين هفته پر كار تر هم بشه....

به هر حال شرمنده...

ولي خوب...

اومدم با كلي خبر...

...

و اما 5 شنبه 17 اسفند 1385

يك روز ِ...شايد خاص

خيلي وقت بود كه تو دنياي ِ مجازي با يه نفر آشنا شده بودم...

دقيقاً از روز ِ اول ِ سال ِ ميلادي...

ولي خب...

هيچ چيز براي ي من  جدي نبود...

حرفهامون...خندههامون....شوخي هامون...

همش برام خيلي ساده و عادي جلوه ميكرد...

(ميدوني؟!

آخه اين دختر كوچولو يه اخلاق ِ خيلي بدي داره...

وقتي تو يه رابطه شكست ميخوره...به شدت نسبت به همه اطرافيانش سرد ميشه...

فرقي نميكنه اون طرف دختر باشه يا پسر...

آشنا باشه يا غريبه....

با همه سرد برخورد ميكنه)

تا اينكه گفت ميخواد تلفني صحبت كنيم...

من هم (به قول هدا)....سنگ انداختم جلو پاش كه بايد با مامان صحبت كني....

پيش ِ خودم هم كاملاً مطمئن بودم كه مامان ميگن ... نه!!!

قرار شد 5شنبه به مامان زنگ برزنه...

و در كمال ي ناباوري من همون روز مامان ok و داد!!!

من هم كه ديگه نميتونستم چيزي بگم!

اينطوري شد كه 5 شنبه شد يه روز ي تقريباً خاص...

روزي براي اومدن ِ يه آدم جديد تو زندگي ِ من !

هر چند .... اون چيزي  كه تو وجود ي من نسبت به اون وجود داره خيلي كمه...اما ميدونم كه صفر نيست...

و اين تا حدودي خوبه...

هدا خيلي دعوام ميكنه....

آخه من هر چيزي دوست دارم بهش ميكم...ميگه گناه داره...

ولي من فكر ميكنم خوبه كه خيلي چيزها رو بدونه كه اگه خواست بره...همين الان بره

آره ديگه..اينطوري شد...

اين هم از اين روزها..

...

داره عيد مياد...

من بر عكس بعضي ها...خيلي اين عيد و دوست دارم...

اگه خدا بخواد....و زنده باشم...

سال ِ نو رو تو حرم ِ امام ضا هستم....

قول ميدم هيچكدومتون و يادم نره...

هدا...نيلو...آني...بهار...سميه...سعيد...احد....ميثم...مهدي...داداش مهدي...رحيم

به فكر ِ همتون هستم...و براتون دعا ميكنم...

شما م سر ِ سفره هفت سين .... من و يادتون نره ها....

براي ِ من و 7تا  مريض كه برام عزيزن دعا كنين

...

پ.ن1:به دليل ِ شرايط ِ تازه...مجبورم بعضي ارتباط هام و محدود تر كنم...اگه اين كارم كسي و ناراحت ميكنه...معذرت ميخوام...!!!

پ.ن2:وقتي سعيد داشت ميرفت مشهد....ازش خواستم برام يكي و از اونجا بياره....

اما من خيلي وقته دلم اون يكي و نميخواد...

خيلي وقته كه خيلي چيزها برام عوض شده....

انگاري قراره خيلي  چيزها از نو تجربه بشه...

پ.ن3:يه چيزي و به خوبي ميتونم درك كنم...

وقتي با پارتنرت مشكل داري...

يا وقتي به شدت دلت يه پارتنر ميخواد...

تعريف هاي ِ يه دوست از پارتنرش ميتونه خيلي آدم و اذيت كنه....

هر چند كه اون دوست هيچ قصدي نداشته باشه...

اما در كل آزار دهنده است

پ.ن4:اين روزها خوب معني سكوت ِ ممتد خيلي ها رو ميفهمم

اما نميدونم اين خوبه يا بد!!!

پ.ن5:سلامتي....سروري...سالاري.....سر بلندي...سرور....سر افرازي...و سعادت رو كه بهترين هفت سين ِ سال هست و براي ي همتون آرزو ميكنم

پ.ن6:با آرزوي ِ 12 ماه شادي...52 هفته خنده...365روز سلامتي...8760 ساعت عشق....525600دقيقه بركت...و 3153000ثانيه دوستي... :

                                                 سال ِ نو همتون مبارك !

پ.ن7:جواب ي كامنتها:

عاشق ِ خرس ي قهوه اي(رحيم) ممنون از لطفت...

آره...من هنوزم ميخوام كه يه مرجان ِ واقعي باشم....پس بي واهمه به حرف ِ دلم گوش ميدم و به نداي ِ قلبم عمل ميكنم

نيلو:من حالم خوبه خوبه نيلو...

نه نيلو جوني من عزيزترين هميشه و همه جا هست....تو هيچوقت تنها نيستي....مگه مرجان مرده كه نيلوش تنها باشه؟؟؟

نيلو من فقط بعضي وقتها دلم ميلرزه كه بين ِ اين همه بنده من و يادش بره...تو هم از همين ميترسي؟؟؟

ولي من عوض شدم نيلو...سرد شدم...اميدوارم برگردم به همون روزهاي ِ قبل

من ميخوام باهات بيام .... تو هم من و با خودت ميبري (لووووووووووووووووس)

نيلو تو بايد زنده گي كني (اين جمله ام دستوري بود)..يه عالمه حس ِ قشنگ وجود تو زنده گي وجود داره براي ِتجربه كردن

من بهت قول ميدم گلم....

كه با تمام ِ دلم زنده گي كنم

مهدي:نه كامنتهات قاطي نميشن....

اِاِاِاِاِ...من كي تحويلت نگرفتم

روش ِ خوبيه براي معلوم  كردن كامنتهات

من هميشه آدرس ها رو نگاه ميكنم....

احد:خوشحالم كه سر ِ قولت هستي

خوبه كه داري برميگردي به زنده گي....

يادت باشه داره عيد مياد ها...

...

فكر كردم...داري از نو شروع ميكني..با يه دتر ِ جديد

...

ديدي برگشتم

...

آني:ديدي بالاخرده بابايي اومد؟؟؟

آره آني ...

اين بي حسي خيلي حس ِ بدي ِ !!!!!!!!!!!!!!!

آني من هميشه ميام پيشت....

اينكه كامنت نميذارم دليل ِ نيومدن نيست

بهار:جدي جدي ما هم  عروسي دعوتيم خانومي؟؟؟

خوبه....خيلي وقته كه دلم يه عروسي ميخواست...

خوشحالم كه ميتونم آرومت كنم گلم

سينا:نميگم كار ِ كمي بود...

ولي ميگم آدم وقتي ميتونه كسي و به مبارزه دعوت كنه...كه اصلي ترين معما رو حل كرده باشه

نيازي به فلسفه بافي نيست....

من كه نظر ِ بقيه رو نخوندم...

نميدونم!!!

داداش مهدي:من چطوري شدم مگه؟؟؟

من خوبم...باور كنم مهدي...

من دارم سعي ِ خودم و ميكنم كه برگردم به همون روزها...شايدم قبلتر از اونها...و بهتر از اونها

آره داداشي...همه خود درگيريها رو ميشه حل كرد....

عكسش و بدم...برام پاره اش ميكني؟

دارم ميخندم داداشي...قول هم ميدم خوب بشم

نه!....من بيشتر نگران ِ توام...نميدونم چرا اينطوري به هم ريختي...

من خوب نيستم داداشي....من حقيقت و گفتم...تو داداشي خوبي هستي

خوبه كه تصميم گرفتي زندگيت و تلف نكني

ميثم:ممنون بابا بزرگ...

اتفاق ي بدي هم نافتاد....

شد سر آغاز ِ يه سلام

من نا اميد نيستم بابا بزرگ....

اميدوارم هيچ دشمني نداشته باشم...ولي شادي هميشه خوبه....حتي اگه مال ي دشمن ِ آدم باشه!!!

دغدغه هاي ي امروزي:ممنون كه اومدي

آره يه چيزهايي بدجوري زندگيم و ريخته به هم....

دارم سعي ميكنم درستش كنم....

اميدوارم كه بشه

آره....من نبايد بشكنم!!!

شايد اين  مشكل كوچكترين مشكل باشه.....در بين ِ اونهايي كه ممكنه يه روز داشته باشم

من به وبت سر زدم....

اما نميتونم بازش كنم....

شرمنده

سال ِ نو مبارك !!!


 نوشته شده در ساعت 1:51     | 

85/12/17

دنيا را بد ساخته اند ...

كسي را كه دوست داري، تورا دوست ندارد....

كسي كه توره دويست دارد ، تو دوستش نميداري....

اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد...هرگز به هم نميرسيد

و اين رنج است !!!

                                                                                               دكتر علي شريعتي

ميدوني؟!

فردا 5شنبه است

دلشوره بدي دارم....

شايد فردا هم مثل ِ بقيه روزهاي ِ خدا بگذره...

شايد اصلاً هيچ اتفاقي نيافته

يا لااقل اوني كه من دارم بهش فكر ميكنم...نشه!

اما داره من و اذيت ميكنه!

...

ميدوني چي داره اذيتم ميكنه؟

همين كه براي ِ من مهم نيست...همين كه اتفاق افتادن يا نيافتادنش براي ي من هيچ فرقي نميكنه...همين كه بي تفاوت شدم...!

ميدونم مسخره است آدم براي ِ يه چيزي كه براش مهم نيست دلشوره داشته باشه...ولي من دارم...

شايد نه براي ِ الان...

براي ِ بعدش...

من دلشوره دارم

دلم از اين شور ميزنه كه اين دختر كوچولو ديگه نتونه بشه همون دختر كوچولو قبل...

نتونه خيلي كارها رو بكنه...خيلي حرف ها روبزنه...

خلاصه نتونه مرجان باشه

...

خسته ام...خيلي...

از صبح يه عالمه كار داشتيم...(كه مربوط به همون خونه تكوني بود)

تولد ِ رضا هم بود...

الان يه قرص ي سرما خوردگي و يه استامينوفن كدئين خوردم...با يه ليوان شير

تا

1_خستگيم در بره...

2_بتونم تا صبح بخوابم...

اما با دلشوره اي كه من دارم تا صبح خوابم نميبره..ميدونم

...

اين روزها گاهي سخت ميگذره....

گاهي غرق تو يه عالمه كار (كه بهش ميگن خونه تكوني!)

گاهي درس

گاهي يه خود درگيري...(كه ديگه الان مزمن شده)

گاهي هم يه خبرهايي كه مغز ِ آدم سوت ميكشه..مثل ِ همون چيزي كه تو گفتي(هدا)...فكر كن!!!

 ...

اخبار دانشگاه

من یا این هفته سر ی کلاس نبودم...

یا اگر هم بودم حواسم یه جای ِ ديگه بود!!!

تنها خبرم اينه كه نمره هاي ِ استاد گم شده!

هرچي هم دنبالش ميگردن نيست...

به قول ِ هدا احتمالاً زير ِ صندلي ماشينش پيدا ميشه!!!

فكر كن ما هنوز نمره سيستم عامل ِ شبكه نداريم!!!!!!!

 

پ.ن1:يه چيزي ميخوام به چندتا از دوستاي ِ عزيزم بگم....

كه روم نميشه...

اين درگيري...وشايد به نوعي عذاب وجدان اذيتم ميكنه

پ.ن2:دلم مرخصي ميخواد...

نه از اينجا

يه وقتي...يه فيلم تو برنامه كودك نشون ميداد...كه پسري كه توش بازي ميكرد ميتونست با ساعتي كه داره زمان و نگه داره

دلم از اون ساعت ها ميخواد...

پ.ن3:

هدا:تو كه خوب ميدوني اولين نفري كه بفهمه خودتي..پس عجله نكن

احد:منم خيلي ماهي قرمز دوست دارم...ولي جواب ِ سوالم و ندادي

...

احد من سر ِ قولم هستم...تو هم باش...باشه؟

...

من هيچوقت با دوستام قهر نميكنم

...

احد من فقط ميترسم...همين!

نيلو:نيلو به جون ِ مرجان من چيزيم نيست...فقط دوست ندارم تو و همه عزيزهايي كه اينجا دارم و ازم بگيرن...ميترسم

نگرانتم...چراش و خودم هم نميدونم...اما دلم شور ميزنه

نيلوي ِ من هيچ جا نميره...

چون خيلي ها بهش نياز دارن...من بهش نياز دارم...

و ميخوام باشه..تا هميشه

ميخوام نيلو من باشه

مگه نگفتي من و تو مثل هميم؟؟؟

پس اگر تو هر جايي بري پس من هم بايد بيام...قبول؟

نيلو؟!...تو كم آوردي؟؟؟؟؟

عزيزترين و يادت رفته؟

(يه داستاني هدا امروز برام فرستاد خيلي جالب بود...

يه نفر وقتي كشتيش غرق ميشه تو يه جزيره گير ميافته....بعد از مدتي كه ميبينه نميتونه كاري بكنه يه خونه چوبي ميسازه...وقتي براي ِ جمع كردن ِ غذا رفته بود ِ خونه آتيش ميگيره...موقعي كه برميگرده...داد ميزنه و از عزيزترين ميپرسه  كه چرا داره اين كارها رو باهاش ميكنه...

ميدوني بعدش چي ميشه نيلو؟

يه كشتي براي ي نجاتش مياد...

اونا از روي ِ اون دودي كه بلند شده فكر كردن اون مرد داره علامت ميده و كمك ميخواد)

نيلو...عزيزترين ِ من و تو تا اين حد مهربونه...تو كه خوب ميدوني

اين روزهاي  ِسخت هم ميگذره نيلو...همه ديوهاي  پليدي و بدي ميرن و جاشون و فرشته هاي ِ مهربوني ميگيرن...

نگران نباش گل ِ من

عاشق ِ خرس ِ قهوه اي(رحيم):شرمنده اون بار اسمت واشتباه نوشتم!

من ميخوام بهم بگي..اون ماهي قرمز ِ اون دست هاي ي مهربون و دوست داره...يا دريا رو؟

من از فردا نميترسم...باور كن...

من از من  ميترسم....از من ِ من

بهار :سلام خانومي عزيز ِ من....

هر وقت پست ميذاري ميخونم...

ولي باور كن به شدت درگيرم...نميتونم كامنت بذارم....نه به خاطر ي زمانش...به خاطر ي اينكه نميتونم ذهنم و جمع و جور كنم

شرمنده

راستي؟...من هم عروسي دعوتم؟؟؟

اين نگراني ا رو همه نو عروسها دارن...

اين ترسي هست از يه دنيا ي جديد...

كاملاً هم طبيعي ِ ...

نگذان نباش گلم

داش مهدي:من دلتنگ نيستم..دلم گرفته...دلم شور ميزنه...ميترسم!

با خودم هم هيچ كاري نميكنم...

يه نفر اومد تو دنياي ِ من هر كاري دوست داشت با فكر و احساسم كرد...

حالا زمان ميخوام كه به شكل ِ اول برشون گردونم...همين!

مهدي من نگرانتم...

اين حرفها رو هم به داداشي من نزن...

تو خوبي...نه!..خيلي خوبي

اين نبايد باعث بشه كه احساس ي بدي نسبت به خودت داشته ياشي....

هميشه بهم ميگي نپرس!...منم نميپرسم...اما هميشه هم ميشم مثل ِ علامت سوال!!!

خودتم زنده گيت و تلف نكن...باشه؟

مرد باراني:ممنون از لطفتون....

اما من نگران ِ خودمم بيشتر....تا اون اتفاق

من نگران ِ منم

آني:خيلي خوشحالم كه عيد و با پدرت ميگذروني خانومي....

حس ي تنهايي كه تو وبلاگت ازش نوشتي و خوب ميفهمم...

آخه منم اين كار و كردم...

الان حس ي تنهاييي ندارم...

بيشترين حسي كه دارم حس ِ بيحسي ِ!!!

خالي ِ خالي

ما خوب ميشيم...

يعني من دوست دارم كه بشيم...

من قول دادم...تو و نيلو و هدا هم قول بدين...باشه؟

من هم خيلي ماهي قرمز دوست دارم

آني؟!...دلم برات تنگ شده..

جراش و نميدونم...فقط دلتنگم

ميثم:ممنون...

من هم اميدوارم با خودم كنار بيام

آره من اول ي راحم...

من فقط با خودم و اين حس ي بيحسيم درگيرم....همين!!!!!!!

نا اميد نستم....

فكر نميكنم دشمني داشته باشم....شايدم داشته باشم...اما شادي هر كسي شادم ميكنه!...بازم ميشيم 1_1 مساوي...اما به نفع ِ من

راستي!..سفر خوش بگذره

مهدي:من گنگ نمينويسم...فعلاًً خودم هم گنگم

درگيرم!

ميترسم...

از خودم...از من ِ من

از اينكه جواب ِ سوال و دادي ممنون

من هم مثل ي تو اون دست ي مهربون و به هر دريايي ترجيح ميدم

...

نفهميدم منظورت چي بود از اين كامنت؟!!!!!!!!!!!

من دقيقاً همچين جايي گير كردم !!!

 


 نوشته شده در ساعت 0:2     | 

85/12/10

خدايا...

به من زيستي عطا كن...كه در لحظه مرگ ،

بر بي ثمري لحظه اي كه براي ي زستن گذشته است ، حسرت نخورم

و مردني عطا كن كه بر بيهودگي اش ، سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من ، خود انتخاب كنم...

اما آنچنان كه تو دوست داري...!

...

" چگونه زيستن را به من بياموز..

من خود چگونه مردن را خواهم آموخت..."                                                                                                   

                                                                                                دكتر علي شريعتي

اين روزها يه روز پر ميشم از حرف و يه روز تهي ميشم از هيچ...

..

نميدونم چرا وقتي وبلاگ ِ هر كدومتون و كه ميخونم يه بغضي همه وجودم و ميگيره....

يه چيزي كه بهش اجازه پايين اومدن نميدم....

هر چند نوشته هاتون ساده باشه...(منظورم از ساده روون و جدا از دلتنگي بود)

چشام غرق ِ اشك ميشم اما...

به خودم ميگم....هيس...ساكت

نميدونم اين حس و داشتي يا نه

حس كني بخوان تو رو از تعلقاتت جدا كنن و تو به همشون چنگ بزني و بغض همه و جودت و بگيره

اين روزها همچين حسي دارم...

چراش بماند...شايد اوني هم كه تو فكر ِ من هست نباشه....

اما اين روزها اينطوري ميگذره...

پر ِ بغض...

...

حالم بد نيست...

نه!

خوبم....

اما انگاري دور افتادم از همتون...

...

اين روزها تند وتند داره اتفاق هايي پشت ِ سر ِ هم ميافته كه من و ميترسونه...

حسابي هم ميترسونه...

ميترسم از اين 5 شنبه اي كه ميخواد مياد....

ميترسم از همه ناشناخته ها....

ميترسم از من...از من ِ من...

ميترسم از...

من حتي گاهي از تو كه عزيزتريني و نزديكترين هم ميترسم...نكنه كه من و يادت بره...تو كه دوست ِ خوبي بودي...نه بهترين دوست بودي...پس هميشه باش...باشه؟

...

هوا سرد شده...

به روي ي خودم نميارم و ميرم بيرون....

سرما خوردم...نه از اون سرما حسابي ها...

اما ديروز از صبح خواب بودم...

ميگم من كه يه قرص ي سرما خوردگي اينطوري روم اثر داره...

چرا شبها به جاي ِ آرامبخش قرص ِ سرما خودگي نخورم...خوب هم هست...بدنم مقاوم ميشه!!!!!!!

...

اگه يه بخش اخبار ِ دانشگاه هم داشته باشيم بد نيستا....

از امروز افتتاح ميشود:

ساعت ِ 2 تو كالاس ِ 3 كلاس داريم...

ساعت 3 شده...استاد هنوز نيومده...

حميد  sms  ميزنه به مينا (خواهرش) كه چرا نمياي سر ِ كلاس استاد اومده!!!!!!!!!!!!!!

يه عالمه آدم سرازير ميشيم به سمت ِ پله ها...چرا؟... چون استاد دوست داشته كلاس و طبقه 4 (به جاي ِ 5) بر گزار كنه...(در جواب ِ سوالمون هم فقط نگاه ميكنه)

يه چيزي تو مايه هاي ِ برنامه نويسي وب (ترم ِ 2) مينويسه...بعد هم ساعت ي 3:30 ميره

من و هدا هم كه پاتوقمون آموزش ِ  ...  روونه ميشيم به سمت ِ دفتر ِ آموزش...

(نه اينكه فكر كني براي ِ زير آب زدن...نه!...چون ما خيلي درسخونيم....دوست نداريم استاد از وقت ِ كلاس بزنه...ميدوني كه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

به مسئول ِ آموزش كه ميگيم ... مينويسه....بعدشم ميگه باهاش حساب ميكنم...اما چه فرقي به حال ِ ما داره...

2 جلسه سر جمع 1 ساعت اومده از 4 ساعت...همش هم خواب ِ...

تازه خيلي هم به نامه هايي كه من و هدا سر ِ كلاس مي نويسيم علاقمنده...همش سعي ميكنه كه بخونه...اما فكر كرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اينطوري كه معلومه طرح ِ پيچش جديداً خوب جواب ميده...اما تو دانشگاه ِ ما براي ِ استادا...نه دانشجو ها...........

...

پ.ن1:به شدت فضول شدم...دارم ميميرم از فضولولي...يكي به من هم بگه اينجا چه خبره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

(منظور از اينجا،اينجا نبود...!!!)

پ.ن2: به شدت به يك عدد دستگاه ِ دروغ سنج نيازمنديم...سراغ دارين؟

پ.ن3: راستي...تو ميدوني كه يه ماهي...تنگ و ترجيح ميده ... يا يركه رو....يا دست ِ يه نفر و كه اونو از سر ِ محبت تو دستش گرفته و نوازشش ميكنه (تند تندم دستش و پر ِ آب ميكنه...تا ماهي كوچولو نفس بكشه) ؟؟؟

پ.ن4: آدم اگه از استادش خوشش نياد بايد چه كار كنه؟

من كه ترجيح ميدم 2شنبه ها ساعت 3 تا 6 نرم دانشگاه...ميشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن5:جواب ِ كامنتها

نيلو: واييييييييييييييييييييييي...نميتوني باور كني كه چقدر از اومدن ِ دوباره ات خوشحالم

نيلو...من و تو مثل ِ هميم...

شايدم دوقلوهاي ِ به هم نچسبيده...با چند ماه اختلاف سني!!!

نيلو...چي شدي گل ِ من...

ميشه به من هم بگي چه اتفاقي افتاده؟

من هم خسته ام...

نيلو دنيا خيلي وقته كه ديگه اونقدر ها هم قشنگ نيست...آدم هاش عوض شدن...شايدم بعضي هاشون (ببخشيد) عوضي شدن

آره...آدم ها خيلي خيلي ترسناك شدي...

خوشحالم كه شراره مجبورت كرد برگردي...كلي ازش تشكر كن

مهدي:نه مهدي..اشتباه نكن...

منظورم اين بود كه اونطوري مطمئني كه نيست...

اما اينطوري دلشوره همه وجودت و ميگيره كه نكنه چيزيش بشه..

هوا سرد شده نكنه سرما بخوره...

نكنه دلش بگيره...

نكنه...نكنه...نكنه

من هيچوقت ِ مرگ ِ هيچكس و نخواستم...چه برسه به اون!

...

مهدي....فكر نميكني 5 سال خيلي زياد ِ؟؟؟