تبليغاتX
نیمه پنهان
می خواهم مرا ببینی،نه آنگونه که می خواهی باشم،آنچنان که هستم
86/01/31

نه بسته ام به كس دل....نه بسته كس به من دل

چو تخته پاره بر موج........رها رها رها من

...

ز من هر آنكه او دور........چو دل به سينه نزديك

به من هر آنكه نزديك.....از او جدا جدا من

...

نه چشم دل به سويي......نه باده در سبويي

كه تر كنم گلويي...........به ياد ِ آشنا من

...

در آسمان ِ ابري...............دلم گرفته اي دوست

هواي ِ گريه با من...........هواي ي گريه با من

 

جلو آينه ميايستم كه موهام و شونه كنم

يكدفعه چشمم ميافته به يه تار ِ موي ِ سفيد ِ جديد...

دقيقتر كه ميشم تازه ميفهمم كه اين روزها چقدر بي حوصله خودم و تو آينه ميديدم....كه متوجه اين همه رگه هاي ِ سفيد نشدم

قبلاً يكي بود... اونم جلو موهام كه هميشه ميديدمش...خيلي چيزها رو هم يادم ميانداخت...

از سختيهاي ِ مسخره دوران ِ دبيزستان...

تا امتحان شدن از طرف ِ بهترين فاميلت(يه دختر خاله كه برات مثل خواهر بود)...با كثيف ترين دروغها

اما الان...

...

به خودم نهيب زدم

پير شدي دختر...

خاطرات ِ تلخت داره هر روز به تعدادشون اضافه ميشه

و ميشن يه تار ِ موي ِ سفيد كه هميشه يادت بمونن

خاطره اومدن ِ يه عزيز و رفتنش .. بي سر و صدا...يه جوري كه چيني نازك ِ دلت ترك برداره...

خاطره كم رنگ شدن ي يه دوستي ِ قديمي

خاطره پر كشيدن ِ يه مهربون...

خاطره يه دنيا نگراني و دلهره...

خاطره...

...

با خودم ميگم...مرجان؟

كجا جا گذاشتي اون دخر كوچولوي ِ شيطون و سر زنده رو ؟

كجا گمش كردي ؟

فقط يه كم فكر كردن لازمه

يه جايي 10_9 سال پيش

يه دختر كوچولو...كلاس 5 دبستان

خسته از يا عالمه بازي و دويدن

دلش ميخواد يه چيزي بخونه تا چشماي ِ خسته اش خسته تر بشن و بخوابن

تو اون دورو برا چيزي پيدا نميكنه

جز...

پرونده پزشكي 5ساله دبستان

با خودش فكر ميكنه كه  تجديد ِ خاطره هم ميشه

شروع ميكنه به ورق زدن

اول دبستان

دوم دبستان

.

.

.

پنجم دبستان

و حالا صفحه آخر

توضيحات..................................................................................

و...

خراب شدن يه دنياي ِ قشنگ ِ كودكانه

شكل گرفتن ِ يه كابوس

جوابي يراي  همه سوالهاي ِ بچه گي

...

يه دنيا دلتنگي...

يه دنيا حس ِ تنهايي...

يه دنيا اشك

چيزهايي كه هيچوقت ديده نشد

...

بعد

يه دختر بچه 11 ساله

تو دفتر ِ يه مشاور ِ مرد

دوتا قطره اشك گوشه چشم

نه ازغم

كه از ترس ِ يه در ِ بسته و يه مرد قد كوتاه با يه عينك ِ ته استكاني كه ميخواد بهت ثابت كن كه هيچ چيز عوض نشده !

مسخره ترين جمله ها رو مشنوي و ميا بيرون

...

و يه زندگي جديد

با يه دنياي ِ جديد

با يه عالمه:

انزوا

تنهايي

دلتنگي

حسادت

ترس

و پر رنگ شدن ِ احساس ِ گناهي كه هر روز بهت تزريق ميشه

...

...

آره

من مرجان و يه جايي 10 سال ي پيش جا گذاشتم

و آشنا شدم با يه عالمه حسي كه تو دنياي ي قشنگ كودكانه من جايي نداشت...وبعدها شد همه دنياي ِ به ظاهر بزرگانه من شد

و يه دختر بچه..ياد گرفت بزرگ بشه

مثل ِ آدم بزرگها زفتار منه

مثل ِ آدم بزرگها زندگي كنه

و همه قشنگيهاي ِ دوران ِ بچگي و فراموش كنه

...

ناراحت نيستم از اينكه ... چرا من ؟؟؟

حتما ً حكمت ِ عزيزترين در اين بوده

اما ناراحتم از يه دنيا مخفي كاري

از يه دنيا حس ِ ساختگي كه وقتي كم رنگ شدنش و تو وجود ِ بقيه ميديدم خودت و سرزنش ميكردم ...ولي بعدها ميفهمي كه من واقعاً بي تقصير بودم...و شايد اين كم رنگ شدنها خيلي طبيعي

از يه دنيا حس ِ بيقراري كه وقتي به يه جاي ِ خاص ميرفتي پرپر ميزد...ولي تو سركوبش ميكردي

...

حالا بعد از 10 سال

وقتي دقيقتر به روزهاي ي گذشته نگاه ميكنم ميبينم كه همه چيز اون روز از بين رفت

يه عالمه حس ِ اعتماد

يه عالمه دوست دشتن

يه عالمه دلگرمي

يه عالمه...

...

و من سرگردان به دنبال ِ همه اينها 

و گاهي اعتماد هاي  ِ احمقانه...حتي به بهترين دوستات

...

حالا

يه دختر كوچولو

به يه عالمه اشتباه...

با يه عالمه حس ِ دلتنگي و بي قراري براي  ِ تو كه نيستي

تويي كه همه دنياش بودي

و حالا همش و با خودت بردي

...

خالي شدم

تهي شدم

من ديگه احساسي براي ِ خرج كردن ندارم

همه رو پيچيدم لاي ِ زرورق و دادم به تو

...

بد جوري درگيرم

با خودم

و احساسي كه نيست !!!

من نميخوام يه نفر ديگه همون اتفاقي و كه براي ِ من افتاد تجربه كنه

همه چيز بايد تموم بشه

بايد !!!

متاسفم

به خودتم گفته بودم هيچ حسي نيست

اما تو اصرار داشتي به موندن

گفتي درست ميشه...

ولي نشد

4 ماه ميگذره

از اول ژانويه ... تا الان

ديگه ادامه دادن اشتباه  ِ

finish

 

پ.ن1: ميدونم به شدت در هم بر هم و گنگ نوشتم

در هم بر هم نوشتن و كه شرمنده...ذهنم و نميتونم جمع و جور كنم...همه حرفهام رو هم ميخوام بزنم...اين شكلي ميشه

ولي گنگ نوشتن و دوست دارم (البته فقط يه قسمتيش گنگه !!!)

پ.ن2:من بازم دختر ِ بدي شدم درس نميخونم ... وجدان درد هم داره خفم ميكنه....اما انگار نميتونه به من پيروز بشه...

پ.ن3:جواب كامنها:

هدا يا ... :آره...براي ِ خود ي خودت نوشتم

...

تو خيلي وقته كه داري از من و گفتن ِ خيلي چيزها به من فرار ميكني!!!

...

هدا تو خواستي كه عوض بشي....به خاطر ِ اون

اما يادت رفت كه اون اين دختر كوچولو رو ديد و ازش خوشش اومد

هدا

ادا در نيار

خودت باش...هدا باش

بهار:خيلي خوشحالم خانومي...انشاالله هميشه شادي سهم ِ زنده گيتون باشه

احد:ما هم كه بي دل شدم !...

...

احد...خوشبختي من انگاري اتو تنهاييهام خلاصه ميشه

بدون ِ نگراني....و يا وجدان درد

مهدي:خوبه كه از من ناراحت نيستي....

دلتنگهات و ميبينم و ميفهمم...متاسفم كه كاري از دستم بر نمياد !!!

نيلو:منم عجيب غريب شدم...و در عين ِ حال خيلي ساده

باشه نيلو...

حتما ً بهش ميگم

انشاالله هميشه همين دورو برا باشي...هيچي هم خارج از حد تحمل ِ تو نيست...تو نيلوي ِ مني...پس ميتوني

داداش مهدي....

مهدي تو كجايي؟؟؟

اون چيه كه دلت ميخوادشش و اين همه درگيرت كرده؟

تو هم عزيزي براي ِ همه ما...پس هيچوقت فراموش نميشي...

فقط چند وقت بهت فرصت ميدم كه خسته گيت در بره...فقط يه مدت ِ كوتاه

قبول؟

آني:سلام

اوه...تو هم يا عالمه درس داري !

آخي...خوب غزال هم بايد تجربه كنه كه ياد بگيره ديگه...سخت نگير گلم

نه آني...من بايد به خودم فرصت ميدادم....اون آدم ِ بدي نيست...منم كه درگيرم با خودم

مرد باراني (ميثم):به سلام بابابزرگ

خيلي خوشحالم كه دوباره شروع كردي

از نو

استاد كوچولو:سلام

اگه ناراحتتون كردم...متاسفم

ممنون...شما هم شاد باشين

شقايق:آره شقايق يادش هست...فقط فكر كنم ديگه راه ِ در ِ اتاقم رو هم گم كرده !!!

آينه چو نقش ِ تو بنمود راست...خود شكن آينه شكستن خطاست !


 نوشته شده در ساعت 13:28     | 

86/01/20

 

صدا كن مرا

صداي تو خوب است

صداي تو سبزينه آن گياه عجبي است

كه در انتهاي صميميت حزن  ميرويد

كسي نيست

بيا زندگي را بدزديم،آن وقت

ميان ِ دو ديدار قسمت كنيم

بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم

بيا زودتر چيزها را ببينيم

 

هي دختره...

با توام

ميشناسي من و هنوز ؟؟؟؟؟

دلم برات تنگيده...هوارتا....

براي ِ تويي كه عزيزترين بودي و بهترين

اما الان...!!!

هنوزم عزيزترين و بهتريني....اما يه عالمه ازم دوري...

نگاهت يه عالمه با نگاهم فاصله داره...

و خودت و دلت انگاري رفتين هزار كيلومتر اون طرف تر از دلم براي ِ خودتون يه چادر زدين

چرا يكدفعه همه چي اينطوري به هم ريخت....

اون خنده هاي ي قشنگ  ِ رولبات....

او همه ذوق و شوق ِ با هم بودن...

اون دلتنگيهاي  ِ گاه و بيگاهت ...

الان كجان ؟؟؟

تو كجايي ؟؟؟

نگو همين دور و برا ...

كه نيستي ...

كم حرف شدي و آروم ...

سر به زير هم شدي...

نگاهت ديگه هيچ كسي و نميبينه ...

دلتم تنگ ِ هيچكي نميشه  ...

تو ديگه اون دختر كوچولوي ِ دوست داشتني نيستي كه من ميشناختم

عوض شدي...قد ِ يه آسمون...

دور شدي قد ِ همه ستاره هاي ِ دست نيافتني ...

انگاري پرواز كردي...

چرا ديگه صداي فريادهاي  ِهر لحظه ام نگاهم و نميشنوي ؟؟؟

چرا دلت مثل ي قديما برام نميتنگه ؟؟؟

هيچ يادت هست روزهاي ي قشنگ ِ با هم بودنمون و ....؟؟؟

هيچ يادت هست شونه هامون و كه براي ِ هم تكيه گاه ي دلتنگي بودن  ؟؟؟

هيچ يادت هست من و تو و يه عالمه دلتنگي و بي قراري براي ِ دوست داشتن و دوست داشته شدن و ؟؟؟

يا همه اينها رو با همون دختر كوچولو از خودت جدا كردي و فرستاديش اون دورا؟؟؟

دلم براي ِ گرمي دستت كه دور ي رستم حلقه ميكردي تنگ شده ...

برگرد...

دوباره بشو همون خانوم كوچولوي ِِ قديما ...

دلم نميخواد بزرگ بشي ...

من دلم تو رو ميخواد ... تويي كه خودت بودي ... نه يه آدم ِِ ساختگي...

 

پ.ن1: اسمت و نياوردم...چون ميدونم خوب ميفهمي كه با تو بودم...آره با خود ِ خودت

پ.ن2:مهدي؟...نميخواي برگردي؟؟؟ ... آره سرت داد ميزنم ... چون تويي كه من و به محكم بودن و ايستادن و جنگيدن دعوت ميكردي....خودت پا پس كشيدي

پ.ن3:

صدف:سلام گلم...ممنون كه سر زدي...

داداش مهدي:آره سرت داد ميزنم...اصلاً هوار ميزنم...

تو مينوشتي ما هم ميخونديم....هرچي بود براي ِ ما قشنگ و دوست داشتني بود...

آره داداشي...يه عالمه دعات كردم

خوش به حالت كه سرت خلوت بوده...من اين سر خلوت بودن و خيلي بيشتر دوست داشتم...ولي براي كسي مهم نبود

مهدي:من هم خيلي دوست دارم كه تو گذشته در جا نزنم...ولي پيش مياد ديگه !!!

اما دارم سعي ميكنم كه هر فكري از گذشته اومد تو ذهنم بريزش بيرون و به يه چيز ِ ديگه فكر كنم

آره...خيلي داره سعي ميكنه من و از دلتنگي در بياره...!!!...فقط انگاري يه كم درصد ِ موفقييتش پايين ِ !!!

آني:سلام گلم

آره ديگه يه خبر بود...اما همين يه خبر انگاري كلي خبر بوده براي  ِ خودش !!!

آره آني جات خالي بود...خيلي خوب بود...

خوشحالم كه بهت خوش گذشته

FM: ... ممنون كه اومدي !!!

احد:سلام پسره...

من خيانت نميكنم...قول ميدم...

اما تو هم قول بده به قولت عمل كني و به حرفهام فكر كني...باشه؟؟؟

ميثم:ممنون..جاي ِ شما خالي...

من هم اميدوارم سال ِ خوبي داشته باشي

من نميخوام جايگزين كنم...دارم سعي ميكنم يه جاي ِ دنج براش تو دلم پيدا كنم...اينه كه يه كم سخته !!!

نيلو:سلام ني ني...

خوبي و ؟

باشه...اگه پيدا كردم برات ميخرم...تو هم اگه پيدا كردب براي ِ من بخر

خوبه كه تو درس خوندي...من هيچي نخوندم..اصلاً وقت ي سر خواروندن نداشتم كه بخوام جيزي بخونم !!!

جايي كه من هستم با تو قشنگه...اگه ميخواي جاي ِ خوبي باشم بايد تو هم باشي

هدا:هدا تو احياناً سرت به تير سيماني...ديواري...چيزي نخورده؟؟؟

از امروز نترس...

نگران هم نباش...

هرچي خدا صلاح بدونه همون ميشه


 نوشته شده در ساعت 20:29     | 

86/01/16

بگذر ز ِ من اي آشنا چون از تو من ديگر گذشتم

ديگر تو هم بيگانه شو چون ديگران با سرگذشتم

ميخواهم عشقت در دل بميرد

ميخواهم تا ديگر در سر يادت پايان گيريد

هر عشقي ميميرد....خاموشي ميگيرد ...عشق ي تو نميميرد

باور كن بعد از تو ديگري در قلبم جايت را  نمي گيرد

 

سلام...

سال ِ نو همتون مبارك...

...

اول از همه :

مهدي...اين كارا يعني چي؟؟؟؟

چرا وبلاگت و حذف كردي؟؟؟

اينطوري داداشي بودي؟

كجا رفتي؟

كم يا زياد...دلتنگي يا خوشحالي .... هرچي بود ما دوستش داشتيم

تو حق نداشتي كه حذفش كني...

اونجا خونه من و ما هم بود...

زود تند سريع...

دوباره بنويس

واگر نه..............

بعد از مهدي...ميثم

خداحاظي يعني چي؟؟؟؟؟

كجا ميخواي بري؟؟؟؟؟؟؟؟

ميثم ما خداحافظي نداريم...تو مينويسي...

قرار نيست بابابزرگ ها ميدون و خالي كنن....

اونوقت نوه ها تنها ميشن

...

مشهد جاي ِ همتون خالي بود...

آني من فقط 4 روز مشهد بودم!!!

ولي خيلي خوش گذشت.....

از دفعه قبل كه رفتم كه خيلي بهتر بود...

روز ِ شهادت امام رضا محشري بود اونجا...

سال تحويل كه فوقوالعاده بود...

زيارت ِ امام رضا....زيارت ي آل ياسين...دعاي توسل...

وبعد دعاي ِ تحويل ِ سال...

همتون و تك تك اسم بردم...

اميدوارم هرچي ميخواستين گرفته باشين

...

اين چند روز ِ عيد خيلي سخت گذشت...

براي ي من كه اصولاًِ زياد اهل ِ مهموني رفتن و مهمون بازي نيستم...بد بود...

از روز ِ اول ِ عيد شروع شد..........تا شب ِ 13 ساعت ِ 2 ادامه داشت

يك روز ِ كامل هم آرامش نداشتيم!!!....يعني نداشتم

به خاطر ِ همين روز 13 هيچ جا نرفتم....

موندم تو خونه و فقط خوابيدم...

صبحش كه تا ساعت 11 خواب بودم

باز از 2:30 خوابيدم تا 5

ولي هنوزم كلي خسته ام...

...

اين روزها بدجوري ذهنم درگير ِ

بدجوري قاطي كردم...

خوابهايي رو ميبينم كه نبايد

حرفهايي و زمزمه ميكنم كه نبايد

ياد ِ چيزهايي ميافتم كه نبايد

نه!

انگاري من جدي جدي نميتونم يه چيزهايي و فراموش كنم!

وقتي اينطوريم احساس ميكنم دارم به يه نفر خيانت ميكنم

نميخوام اينطوري باشه!

ولي هست

دارم با خودم كلنجار ميرم...

درگيرم

ميترسم!

من ديگه اون مرجان ِ 2 ماه پيش نيستم

شايد اون و بيشتر دوست داشتم

هرچي كه بود حداقل وجدان درد نداشت...

آدم وقتي كسي و دورو بر ِ خودش نداره راحت تره...

آزادي عمل ِ بيشتري داره

كاش مامان ميگفت نه!

كاش من از همون اول ميگفتم نه!

كه گفتم ولي تو سماجت كردي

حالا هم نميدونم پاي ِ چي وايسادي

من همه چي و گفتم!

شايد اصلاً تو اين وقتي هم كه من به خودم دادم هيچ چيز تغييري نكنه!!!

نه من...نه خاطراتم...نه باورام

اما حلا تو هستي...

هنوزم نميدونم بودنت و ميخوام يا نبودنت و...

ولي تو محكم واستادي

از جاتم تكون نميخوري...

مثل مرجان ِ شهريور ِ 85 كه حاضر نبود از جاش تكون بخوره

اميدوارم تو مثل ِ اون داغون نشي...

حتي اگه طرف ي مقابلت بگه نميخوامت...

خودت گفتي آدم ِ منطقي هستي...و وقتي دوست داشتنت يه طرفه باشه ميتوني با خودت كنار بياي...

اميدوارم اينطور باشه

!

من تا 1 خرداد 86 به خودم فرصت دادم

تا روزي كه يه مرجان از نو متولد بشه!!!!

اميدوارم تا اون روز من هم از بلا تكليفي در بيام

 

پ.ن1:معلوم هست شما ها چتون شده؟؟؟

مهدي كه رسماً وبلاگش و بسته...

ميثم كه خداحافظي كرده...

چي شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

يكي به من هم بگه!!!!!!!!!!!!

پ.ن2:تو اين مدت چند بار فيلم ِ "ميم مثل ِ مادر" و ديدم....اين شعري كه اول نوشتم بدجوري شده زمزمه هر روزه ام

دوست داشتم اينجا هم باشه

پ.ن3: تو ميدوني كجا حس هاي ناب و تازه ميفروشن...از اونهايي كه كلي نشاط و سر زنده گي با خودش داره؟؟؟؟؟

پ.ن4:من دلم يه عالمه تنهايي ميخواد با يه عالمه فكر.....

اما يه عالمه درس دارم با يه عالمه وجدان درد براي نخوندنشون

پ.5:جواب كامنتها

مهدي:ممنون مهدي جان...

اميدوارم به زودي اين خبر و از طرف ِ تو بشنوم...اما باشرايط بهتر از من

من هميشه بهت سر ميزنم

اما بهم خورده نگير كه چرا كامنت نميذارم

...

ممنون كه به فكرم بودي براي ِ تبريك ي سال ي نو

سال ي نو تو هم مبارك...

اميدوارم امسال پر از خوشي باشه برات

عاشق خرس قهوه اي (رحيم):ممنون...ولي اون روز هنوزر كاملاً خاص نشده (لااقل براي ِمن)

داداش مهدي:

پسر ِ بد...

داداشي ِ بد...

داري چكار ميكني؟؟؟

چرا وبلاگت و حذف كردي...هان؟؟؟؟

ممنون از لطفت....نه هنوز واقعا ً خاص نشده...

ممنون داداشي ... ولي من دوست داشتم با هم خوب بشيم

سال ِ نو تو هم مبارك

احد:بابت ِ گل ممنون

خودت گلي كوچولو !!!

...

اومدم...من هم دلم تنگيده بود

...

اِ ......... سرم داد نزن...گناه دارم ها...

گريه ميكنم ها

سعيد:ممنون...من هم اميدوارم هرچي به صلاحم ِ پيش بياد

من براي ي همه دعا كردم

سعيد...خدا رو يادت نره

عابر:ممنون كه اومدي

ولي اينجا خونه من ِ ... يادگاري از روزهاي ِ تنهاييم

من هر چي هستم مرجانم....و براي ِ اين مرجان شدن كلي زحمت كشيم....خوب يا بد

سينا:ممنون...سال ي نو شما هم مبارك

آره....به اين كاملاً اعتقاد دارم كه نداده هاش از حكتشه!

...

مشهد كه بودم اسمت بدجوري با سماجت تو زهنم بود....چه ميخواستي از امام رضا؟؟؟

آني:واييييييييييييي دختر چقدر خوشحال شدم كه سال ِ نو خوبي داشتي

ممنون گلم

اينهمه خبر نبوده كه....يه خبر بوده!!!!!!!!!

نيلو:سلام

انقده دعات كردم نيلو....

همش اسمت تو ذهنم بود....هرجا كه ميرفتم

من يادت بودم(لحظه تحويل ِ سال....)...كلي هم يادت بودم

اميدوارم حل بشه نيلو....اما ته ِ دلم بدجوري خاليه

تو اگه رفتي منم ميبري....من خودم باها ميام...بحث هم نكن

نيلو اميدوارم امسال برات عالي باشه...و تلافي پارسال و دربياره

ميثم:بابا بزرگ ِبد

اين كارهل يعني چي؟

خدا حافظي برا چي؟؟؟؟؟؟؟؟