خالي اين كلاس ما جمع گذشته مون كجاست ؟
زخمي اين دلهاي ما مهر و صفاي ما كجاست؟
سنگين پلك لحظه ها نبض كلاس نميزنه
قلپ پر از صفاي ما جدا از هم نميزنه
ما از عبور هفته ها غصه تنهايي داريم
زير سفال سقف شب ثانيه ها رو ميشماريم
اين شعر و هانيه روز آخر سال سوم دبيرستان...پاي تابلو نوشت...روز جشن خداحافظي
چقدر دلم برات تنگ شد دختر...يهو
دليل نوشتن اين شعر و تو پ.ن2 گفتم !
...
چند روزيه اين دخر كوچولو يه كم سيم هاي فاز و نول مغزش گير كرده به هم...دچار برق گرفتگي مزمن شده
همش گيج ميزنه
درس خوندنش كه نمياد ... هيچ رقمه
دلشم پره از نگراني و دلتنگي
نه براي اوني كه رفت
كه ديگه همه چي داره فراموش ميشه و جاشو ميده به يه حس انتقام جويي...كه فعلاً داره سركوب ميشه
براي خودش دلش شده پر از دلتنگي ِ
براي اون عزيزي كه پر كشيد و رفت و يه تيكه از دلش و با خوش برد
اين روزها دلش يه مرد ميخواد
نه يه عشق
يه مرد
يه برادر بزرگتر
شايدم يه دوست
يه همدم
شايدم بهتر بگم...يه داداش علي كه بشه باهاش حرف زد و درد و دل كرد و از هيچي نترسيد
اين دختره چند روزيه كه دلش هوايي شده و شده پر از حس پر كشيدن
اما نه!
كار زياد داره هنوز
خيلي كارها هست كه بايد انجام بده و خيلي حرفهاست كه بايد بزنه
مثلاً اينكه براي بار چند هزارم...(شايدم بيشتر) بره مامان و بغل كنه و بهش بگه كه چقدر دوستش داره
يا به رضا....داداش كوچولويي كه هم همشه مواظبشه...هم براش غيرتي ميشه و گاهي سرش داد ميزنه كه چادرت و بكش جلو..بگه كه با همه تو سر و كله هم زندنها چقدر براش عزيزه
بره به بابا بگه كه....نه اينجا نميشه گفت...حرفهايي كه بايد به بابا بگه خيلي طولانيه و شايد يه كتاب بشه...حرفهاش پره از يه دنيا دوري...شايدم گله گي
دلش ميخواد هنوز خيلي كارها بكنه
خيلي هدف ها داره
اما نه!...هدفها رو بي خيال
خيلي چيزها هست كه همين نزديكي هان
اگه دست داراز كنه ميتونه بگيريشون تو دستش
مثلاً اينكه همين امروز كه ميره دانشكده
يه سر بره پيش اون خانومي كه سر ويلا ليف ميفرشه...بره و كنارش بشينه و حرف دلش و بشنوه...(آخه تو نميدوني...اين خانوم...با همه اون هايي كه تا حالا ديده فرق داره...يه خانوم مرتب و مضبط كه هميشه سر يه ساعت خاصي مياد و سر يه ساعت خاصي ميره...يه چيزي تو برق نگاش و لحن صداش هست كه آدم و جذب ميكنه)
يا اينكه همه كتابهاي بابا رو بچيننه دورش و شروع كنه به خوندن...انقدر بخونه و بخونه كه سرش گيج بره از اين همه حرف و مقاله...
يا اينكه يه ام پي تري پلير بگيره دستش بره سراغ هر دوست و آشنايي و ازشون بخواد خاطراتشون و از اون براش بگن
يا اينكه...همه با رو بنديلش و بپيچه تو يه كوله و بري با نا كجا آبادي كه خودتشم نميدونه كجاست (البته ابن يكي جز خيالات محال بود...نه اوني كه بتوني دستت و دارز كني و بگيريش...اما شايد براي يه صبح تا عصر عملي باشه)
يا اينكه...
آره اين دختره اين روزها بدجوري دلش هوايي شده
ولي عزيزترين داره تند و تند يادش مياره كه (به قول نيلو) اوووف يه عالمه كار داره...كه همه ناتموم مونده
.....
از همه اينها كه بگذريم
اين دختره دلش هوايي شده براي دوست داشتن
اما نه!
هوايي نشده...احتمالاً زميني شده
و اين زميني شدن پراش و ميكشه پايي و اجازه پرواز و ازش ميگيره
حالا مونده اين وسط
كه كدوم حس قويتره
پرواز...يا جاذبه زمين !!!
...
پ.ن۱:دارم چرت و پرت ميگم به شدت !
پ.ن۲:جمع گذشته مون كجاست...؟...آره ماها...همين ماهايي كه فرصت نميداديم يه نفر بنويسه...مدام سرش دارد ميزديم كه زودتر...من دلنوشته هات و ميخوام...چرا ديگه اثري ازمون نيست!...دلم تنگ شده براي همه تون...(ميدونم كه شايد بيشتر از همه خودم مقصر باشم)...انگاري دور شديم از هم...خيلي... ميشه بازم دور هم جمع شيم؟
پ.ن۳:هر چيزي در دنيا از ۳ ديد بررسي ميشود...ديد من...ديد تو...و حقيقت
پ.ن۴:اين روزها هي تند و تند حوصله ام سر ميره....هر كفگيري هم بي اثره...تازه شعله رو هم كه كم ميكنم فايده نداره...(به قول هدا...دلم هيجان ميخواد!)
پ.ن۵:احد جان...شرمنده...نميدونم چرا...ولي حس جواب دادن بخه كامنتها نيست...به قول يه دوست (شايد وقتي ديگر!)

من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم لطف ها ميكني اي خاك درت تاج سرم دلبرا بنده نوازيت كه آموخت بگو كه من اين ظن به رقيبان تو هرگز نبرم همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم اي نسيم سحري بندگي من برسان كه فراموش مكن وقت ِ دعاي سحرم راه خلوتگه خاصم بنما تا پس از اين مي خورم با تو و ديگر غم دنيا نخورم خرم آن روز كزين مرحله بر بندم بار وز سر كوي تو پرسن رفيقان خبرم حافظا شايد اگر در طلب گوهر وصل ديده دريا كنم از اشك و در او غوطه خورم پايه نظم بلند است و جهانگير بگو. تا كند پادشه بحر دهان پر گهرم حودود ِ ۱ ماه پيش...يا شايدم بيشتر...يه مطلبي با همين عنواني كه من تو بخش عنوان نوشتم، تو وبلاگ فروغ عزيز خوندم برام جالب بود...يه بازي جديد...شبيه بلزي شب يلدا ميخواستم در موردش بنويسم...خيلي پيشتر از اينها...بدون اينكه كسي دعوتم كنه اما خب...نشد نه اينكه نشه ها ... من تنبل شدم ... نوشتنم نمياد...و علاوه بر نوشتن...به قول ِ سعيد كامنتيدنم هم نمياد !!! (معذرت) اما حالا ميخوام بنويسم قبلشم از میثم تشكر ميكنم كه من و به بازي دعوت كرد...(ممنون بابابزرگ) تاثيرگذارترين بي شك اون عزيزترين و بهتريني كه هميشه در كنارمون ِ و از رگ گردن هم بهمون نزديكتره ... تأثير گذارترين وجود ِ بر جسم بي وجودمون ... و روحومون كه از دم ِ او موجود شده تأثير گذارترين نزديكان مادرم فكر كردن ِ زيادي نميخواد وقتي به تأثير گذارترينها فكر ميكنم اولين كسي كه بودنش همه ذهنم و پر ميكنه مادرم هست من خيلي چيزها ازشون ياد گرفتم كه مهمترينشون صبر بوده... بعد از صبر مقاومت در برابر مشكلات و جنگيدن باهاشون مادر ها هميشه نمونه كاملي هستن،از عشق ومهربوني...من محبت كردن رو از مادرم ياد گرفتم...(منظورم لطف بدون ِ چشمداشت ِ) پدرم بعد از مادر...پدرم كه هر لحظه و همه جا با منن هميشه تو تصميم گيري كمكم ميكنن... وهر جايي كه حتي ميخواد پام كمي بلغزه دستم و ميگيرن و مانع افتادنم ميشن (البته همه اينها يه توضيحي داره كه اگه خدا بخواد 26 تير مينويسنم !!!) خاله من حدوداً يك چهارم از عمرم و خونه خالم گذروندم (به دلايل ِ مختلف) از 2تا 3 ساگي... 8 ساگي... 13 تا 15 سالگي... وقتي 8 سالم بود و يك دوره 1 ساله رو خونه خاله گذروندم خاله من و با خيلي چيزها آشنا كردن اول حجاب... و بعد نماز... من نماز خوندن و از خاله ياد گرفتم نه اينكه مامان بي تأثير بودن...نه ولي خاله خيلي تشويقم ميكردن و بعد هم بقيه مساعل...حتي انتخاب مرجع تقليد بيشتر اعتقاداتم نتيجه حرفها و بحث هاي با خاله است چيزهايي كه برام فوقوالعاده با ارزشن داداش علي خيلي چيزها بود كه ازش ياد گرفتم كتاب خوندن نقاشي كردن (كه البته تو مراحل مقدماتي مجور شدم كه ولش كنم...اما اگه خدا بخواد بشه ادامه اش ميدم) حافظ خوندن و حفظ كردن و مهمتر از اون ها دقت كردن اينكه تو هر چيزي كاملاً دقيق بشم و توش دنبال ِ يه نكته بگردم كه برام مفيد باشه و شايد بهترين چيزي كه ازش ياد گرفتم اين بود كه اعتقاد قلبي به هر چيزي خيلي مهمتر و بهتر از تكرار ِ مكررات ِ ... تاثير گذارترين معلم شايد اگه دوستهای ِ دوره دبيرستان اينجا رو ميخوندن كلي تعجب ميكردن...آخه خيلي ها ازشون ميترسيدن اما "خانم الوندي" دبير هندسه سال ِ دوم و سوم دبيرستان به شدت روي ِ من تأثير گذاشتن... بهم ياد دادن كه هر اتفاقي چندين دليل داره كه بايد دنيالش باشم...و بيخودي به زمين و زمان بد و بيراه نگم اصل ها رو پيدا كنم احتملاً دليل ِ خيلي از مشكلات خودم هستم ياد گرفتم اول دلايل و پيدا كنم و بعد تحليلشون كنم كلاً قدرت تحليلم و بردن بالا تاثير گذارترين استاد هنوز كسي نبوده...كه تاثير خاصي داشته باشه به غير از يكيشون كه تنها تأثيري كه داره...اينه كه وقتي ميبينمش كهير ميزنم !!!!!!!!!!! دليلشم هرچي تو خودم كنكاش ميكنم نميفهمم... شايد مشكل از اونه...اما نه!...من به اون الرژي دارم...خودم هم بايد رفعش كنم...چون خودم اذيت ميشم تأثثير گذارترين كتاب تا حالا كتابي نخوندم كه تاثيرش فوقوالعاده باشه (البته به غير از هديه عزيزترين..كه با خوندنش نفس كشيدن يادم ميره(چند ثانيه!!!)) اما از بين مجلات مجله "موفقيت" و به شدت روم تاثير ميذاره خيلي روحيه ام و عوض ميكنه و باعث ميشه به همه چيز مثبت تر نگاه كنم (آشنايي با اين مجله هم لطف هاي خاله جون بود) ... تاثير گذارترين فيلم كلاً فيلمهاي ِ "حاتمي كيا" رو خيلي دوست دارم هر وقت هم ميبينمشون تا چند روز تو يه حال و هواي ِ ديگه ام از ، "از كرخه تا راين"...تا "آژانس شيشه اي"...تا "به نام پدر" به نظر ِ من فوقوالعاده ان شايد چون هميشه خيلي چيزها رو به يادم ميارن... يادم ميارن كه چي بوديم و چي شديم... و حالا حتي ذره اي هم قدر ِ اونهايي رو كه رفتن تا ما، ما باشيم و نميدونيم (البته،نه همه!) پ.ن۱:از همه عزیزهایی که تولدم وتبریک گفتن ممنونم پ.ن۲:ياد بگير خودت و ببخشي...(حرف جالبي بود...تو يكي از فيلمهاي ِ هفته پيش شنيدم) پ.ن۳:الان 5روزي هست دارم فكر ميكنم ميدوني به چي؟ به اين ايام... ايام فاطميه و به ايام فوت امام به نظر ِ تو كدوم مهمترن؟ رفتار مهمترين رسانه هاي ِ ملي مون چي ميگه؟ (قصد جسارت ندارم فقط ...!)
اين همه او دستات و بالا و پايين نكن
لب ِبچه ماهي رو با غلاب خوني نكن
ماهي گير...ماهي گير
...
اشك ِ اين بچه ماهي توي ِ آب ها نا پيداست
فرياد ِ اون توي ِ آب،يه فرياد ِ بي صداست
بذار تا بچه گي رو بذار ِ اون پشت ِ سر
بتونه عاشق بشه وقتي ميشه بزرگتر
ماهي گير...ماهي گير
...
ببين بازي كردنش،پر از شوق ِ موندن ِ
زنده گي رو خواستن ومرگ و از خود روندن ِ
خونه اون رودخونه است،دريا براش يه روياست
بزرگترين آرزوش ، رسيدن ي به درياست
تابيدن ِ آفتاب و رو پولكهاش دوست داره
دنيا براش قشنگه وقتي بارون ميباره
ماهي گير...ماهي گير
...
اين شعر پناه ِ اين روزهاي ِ منه
...
سنجد و يادتون ِ؟
موقعي كه ميخواست بره...ميگفت بر ميگردم...حتماً
بعد كه مياومد...ميگفت...ديديد برگشتم (هرچند كه خيلي وقته كه بر نگشته)
حالا:
ديديد برگشتم
برگشتم با يه قصه...شايد جالب باشه
...
چند سال ِ پيش....
تو اون سالهاي ِ يه كمي دور
يه جايي همين نزديكيها
يه مادر و پدري...همه نگرانيش به دنيا اومدن ِ بچه شون بود
8 ماه از بارداري مادر ميگذره...
اما انگاري بچه عجله داره براي ِ اومدن
دكتر ها ميگن...بچه از 7 ماه به بعد بايد رشد كنه...
اما بچه شما اين رشد و نداره !
ميگن بايد به دنيا بياد
ولي احتمالاً ميميره
...
دكتر:...خانوم شما برو...1ماه ديگه وقتي بچه مرد...بيا ما با عمل سزارين درش مياريم!
مادر...نگاهش ميشه يه دنيا نگراني و گلوش ميشه يه عالمه بغض و چشماش يه دريا اشك
آخه اين مامان قبلاً هم اولين بچه اش وقتي به دنيا اومده...مرده بوده
پدر: دلش گرفته ... بدجوري...تو دلش فقط خدا رو صدا ميزنه...اما همه سعيش و ميكنه كه مادر چيزي نفهمه...
هر لحظه كنارش ِ و سعي ميكنه بهش اميد بده...اما خودشم داره ميترسه...
...
مادر به هر ريسمان ِ پوسيده اي چنگ ميزنه كه اين بچه رو از دست نده
پدر...بالاخره يه دكتر ديگه رو پيدا ميكنه
دكتر با مادر حرف ميزنه :...خانوم من تا ساعت 2 بيمارستان آريا هستم
اگه ميخوين بيان
من تا 95% احتمال ميدم كه بچه تون زنده ميمونه
مادر...ميشه يه دنيا اميد....
پدر...يه دنيا لبخند
...
يه ماشين...سريع...حركت به سمت ِ بيمارستان
...
حالا همه پشت ِ در ِ اتاق عمل هستن...
نگران...
همه دارن دعا ميخونن
خاله ميگه يا فاطمه زهرا اگه دختر بشه اسمش و ميذاريم زهرا...خودت نگه دارش باش
مادر جون ساكت و آرو فقط خدا رو صدا ميزنه
عزيز هم نگران ِ
...
حالا ديگه ساعت 2:15است... بچه به دنيا اومد...دختره
ميارنش بيرون
كسي باورش نميشه اين دختر كوچولو مال ِ اونها باشه...
آخه اين بچه ِ خيلي شيطونه...همش داره دست و پا ميزنه...و دلش يه عالمه شوق ِ براي ِ بودن
همه ميگن بچه ما اصلاً جون نداره اين كار ها رو بكنه...
پرستار ميگه مگه شما همراه هاي خانوم ِ ... نيستين؟
ميگن...چرا هستيم...
ميگه خب...اين دختر كوچولو دختر ِ شماست
...
اول بابايي...نگاهش ميكنه و باهاش حرف ميزنه و بدجوري دل ِ دختر كوچولو رو ميبره...
بعدش نوبت به بقيه ميرسه
...
به خاطر ِ نذر ِ خاله...يك هفته زهرا صداش ميكنن...
اما بعد باباييش اسمش و ميذاره ... مرجان
و...
...
حالا امروز باز هم اول ِ خرداد ِ....
21 سال از 1خرداد ِ 65 ميگذره...
و اين دختر كوچولو...21 ساله شده
كوچولو...تولدت مبارك !!!
پ.ن1:چقدر دلم ميخواست كه اين روز و با تو و در كنار ِ تو جشن ميگرفتم...
تويي كه الان 21 ساله كه نيستي ... و دلم هر لحظه پر ميكشه براي ي بودنت و داشتنت...!
پ.ن2:گاهي تو دلت ميخواد يه شخص ِ خاص ... اولين كسي باشه كه تولدت و بهت تبريك ميگه
اما او شخص...يا آخرين نفر ميشه
يا كلاً يادش ميره !!! ...( اون وقت 2 روز ديگه خودت بايد يادش بياري)
تا حالا برات اتفاق افتاده ؟
پ.ن3: :هميشه شب ِ تولدم كه ميشه
كلي فكر ميكنم كه سال ِ قبل چه طور بود
و كلي فكر كه چه كار كنم امسال اينطوري نباشه
سال ِ قبل كه فاجعه اي بود تو كل ِ زنده گيم
خدا امسال و به خير بگذرونه
(البته سالي كه نكوست از بهارش پيداست...يه كاري كردم كه هم ميدونم درسته...هم از انجام دادنش به شدت دلم گرفته و غم داره!!!..)
پ.ن4: من به شدت به يه نفر آلرژي دارم...هرچي هم قرص ِ ضد ِِ حساسيت ميخورم فايده نداره...
شما راه حلي سراغ ندارين؟؟؟
پ.ن5: آهاي دختره
ديگه جدي جدي نميشناسمت
خيلي ازم دوري
شايدم من دارم فاصله ميگيرم
نميدونم!
پ.ن6:دلم يه شونه ميخواد كه پناه ِ همه دلخستگي هام و دلبستگي هام و دل نگراني هام و دلتنگي هام باشه....سراغ داري؟
پ.ن7:گه گاهي يه چيزهايي هم اینجا مينويسم...امروز پرده برداري شد(آخه قبلاً سر مخفي....راز پنهان بود)
