سوره تماشا
به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است
...
حرفهايم مثل يك تكه چمن روشن بود
من به آنانن گففتم
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما ميتابد
و به آنان گفتم
سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز زيوري نيست به اندام كلنگ
در كف دست زمين گوهر نا پيداييست
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند
پي گوهر باشيد
لحظه ها را به چراگاه رسالات ببريد
...
و من آنان را به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز،و به افزايش سنگ
به طنين گل سرخ،پشت پرچين سخن هاي درشت
...
و به آنان گفتم
هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند
هر كه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرامترين خواب جهان خواهد بود
آنكه نور ازسر انگشت زمان برچيند
ميگشايد گره پنجره ها را با آه
...
زير بيدي بوديم
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم،گفتم
چشم را باز كنيد...آيتي بهتر از اين ميخواهيد؟!
مشنيدم كه بهم ميگفتند
سحر ميداند،سحر
...
سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند
باد را نازل كرديم تا كلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودي بود
چشمشان را بستيم
دستشان را نرسانديم به سرشاخه هوش
جيبشان را پر عادت كردي
خوابشان را به صداي قدم آينه ها آشفتيم
...
اين روزها اين شعر ورد زبونم شده
بلند بلند خوندنش بدجوري آرومم ميكنه
فردا هم ثبت نام ترم جديد
از شنبه هفته ديگه هم كلاسها شروع ميشه
اينطوري كه مسئول آموزش ميگفت...يكشنبه و دو شنبه و چهارشنبه (اگه صبح sql برداريم)...از 8 صبح تا 8 شب كلاس داريم
فوقوالعاده است مگه نه؟!...فكر كن تو گرما تابستون صبح تاشب سر كلاس باشي
البته منكر اين نيستم كه خودمون خواستيم!
...
بهونه نميارم كه چون امتحان داشتم ننوشتم ..نه !
مشكل خودم بودم
با خودم درگيرم
همه ذهن و فكرمم ريخته به هم
من نميدونم سر اين امتحانها كه ميشه چرا همه ذهنم مي ريزه به هم
نميتونم خيلي چيزها رو براي خودم دسته بندي كنم
نميتون ذهن و وادار كنم نره طرف چيزهايي كه نبايد
همينطوري همه چي تو ذهنم دور ميزنه و قاطي ميشه
يه وقتهايي موقع درس انقدر ذهنم انقدر درگير بود كه يك ربع به يه نقطه خيره ميشدم تازه ياد مياومد كه دارم درس ميخونم
خاطرات هجوم آوردن به ذهنم
اما من دارم مبارزه ميكنم
جنگ جنگ تا پيروزي
اما فعلا اونها دارن به من پيروز ميشن
عقب گرد!!!
پ.ن1:همه چيز و تموم كردم...خوشحالم كه اين بار قبول كرد
به نفع خودش بود
من خيلي سعي كردم اما نتونستم دوستش داشته باشم
شايد يكي از دليل هجوم خاطرات اين باشه
پ.ن2:يه مزاحم انگار خوشش اومده بهم زنگ بزنه
زنگ زدنشم زمان مشخصي داره
5شنبه به 5شنبه
پ.ن3:كوچولو...تولدت مبارك!!! (يه دوست قديمي،شايد)
وقتي تو نيستي نه هست هاي ِ ما چونان كه بايدند و نه بايد ها
مثل هميشه آخر حرفم...و حرف آخرم را با بغض ميخورم
عمريست لبخدهاي لاغر خودرا در دل ذخيره ميكنم
باشد براي روز مبادا...
اما درصفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست
آنروز هرچه باشد
روزي شبيه ديروز....روزي شبيبه فردا
روزي درست مثل همين روز هاي ماست!
اما كسي چه ميداند شاد امروز نيز روز مبادا باشد
وقتي تو نيستي نه هست هاي ِ ما چونان كه بايدن و نه بايد ها
هر روز بي تو روز مباداست
گاهي فكر ميكنم كه چه خوبه اومدن و موندنت
اما ميدوني گاهي عجيب ميترسم از اومدنت
كه نكنه من هم جزء اونهايي باشم كه ...
نميدونم...
اما گاهي عصرهاي ِ جمعه دلم ميگيره و پر ميشه از خواستن ِ حضورت
اما تو نيستي
يعني هستي...اين منم كه نيستم و بودنت و حس نميكنم
...
پ.ن۱:اين روزها دلم عجيب گرفته حس ميكنم از خيلي چيزها دور شدم...از خيلي چيزهايي كه يه وقتي همه باورم و اعتقادم بود براي بودن و حالا ازشون فاصله گرفتم
پ.ن۲:نميدونم چرا سطح توقعاتم رفته بالا !!!
پ.ن۳:با خيلي از عزيزام مشكل پيدا كردم!...شايد مسخره است اگه بگم گاهي حتي حوصله ديدن نگاهشون و شنيدن صداشون و ندارم
پ.ن۴:به شدت درس خوندنم نمياد..به شدت هم از ۱۰ تير امتحان دارم
به شدت هم هيچ كار مفيد ديگه اي هم انجام نميدم
پ.ن۵:آدم اگه بخواد تو مغز يه نفر فرو كنه كه حد و حدود يه ارتباط دوستانه چقدره...بايد از چه وسيله اي استفاده كنه؟....فعلاً ميخ و چكش...و همچنين مته بي اثر بوده
پ.ن۶:دلم شور ميزنه ... نميدونم چرا !!! (جاي شكرش باقيه كه هنوز تا رخت شستن خيلي مونده)
