وقتی حرف زیاد داری برای گفتن و گوش کم داری برای شنیدن
دلنوشته هاتم زودتر به روز میشن
...
سلام به تو
تویی که هیچوقت نبودی و الان هم نیستی
تجربه ای از بودنت ندارم
اما اینکه چرا حس میکنم شاید اگه بودی همه چی یه جور ِ دیگه بود و شاید به خواسته های من نزدیکتر و نمیدونم
من دلم تنگ شده...همینطوری
برای تویی که حتی خودتم هیچ نمیدونی که یکی شاید این گوشه دنیا دلش برات تنگ شده باشه...همینطوری...و بودنت و بخواد
حرف عشق و عاشقی نیستا...نه
که عجیب بدم اومده از این قصه های مسخره شبانه که به نام عشق به خوردمون میدن
نه
حرف ِ من ِ
حرفِ تو
حرف ِ بودن و خواستنی که فرق داره با همه خواستن ها و خواسته شدن ها
حرف ِ امتحان ِ
یه امتحان سخت که اگه توش قبول نشم بدجوری قافیه رو باختم
چند وقتیه عجیب ذهنم درگیرت شده
چیزی که شاید خودم هم باورم نمیشه
قبل ترها شعار زیاد میدادم
که اگر من یه زمان خاصی یه جای خاصی بودم شاید خیلی کارها میکردم که خیلی ها نکردن
اما انگاری خدا یه دفعه یه راهی و جلو روم باز کرد
گفت برو جلو
تو که میگفتی اینهمه کار میکنی...اینم موقعیت
سرم و گرفتم پایین و جرئت بالا آوردن ندارم
دوست دارم که بتونم
اما جواب دادن انگاری خیلی سخته
مامان اون روز که باهاش حرف زدم زل زد تو چشمام و گفت این کارها آخر و عاقبت نداره...انگاری نمیشه راضیش کرد
...
این روزها بدجوری بغض راه گلوم و بسته و گریه هام و وصل میکنم به حرفهای هرشب احسان تو "ماه عسل"
که دلم عجیب میگیره از خیلی حرفهایی که خودش ومهموناش میزنن
اما بغضِ ته ِ دلم دلیلش چیز ِ دیگه است
آدم ها سه گروهند:
کسانی هستند که ازشون باید مشق نوشت
افرادی هتند که ازشون باید جریمه نوشت.
و بعضیهاشون رو باید آن قدر بخونی تا بفهمیشون...
فکر میکنی جزء کدوم گروه باشی؟
yamin.blogfa
دلم میخواست زودتر از اینها باهات حرف میزدم
اما وقتی به حرفهام گوش نمیدی و باهام حرف نمیزنی،ترجیح میدم هیچی نگم و ساکت و آروم بشینم یه گوشه و فقط فکر کنم به گذشته و روزهای بودن و داشتنت
که خوب یادم نمیاد خیلیهاشون و فقط میگردم و میگردم تو ذهنم تا به یه نقطه روشن برسم
چند وقتی ِ دلم کلی هوات و کرده
5شنبه ای که داشتیم میرفتیم خونه دایی کلی دلم گرفت و کلی بودنت و خواست
دلم خواست برگردم به عقب
نه برای اینکه نذارم که بری
که شاید باید میرفتی و رفتنت لازم بود برای من که بفهمم خیلی چیزها رو
اما دلم خواست برگردم تا نذارم کسی بیاد و جات و بگیره برام
که نیاد کسی که بگه مرجان من و دوست نداره و از من خوشش نمیاد اما من...
که با همه حرفهاش و کارهاش ثابت کنه که داره دروغ میگه و مرجان و هیچ دوست نداره و هیچ نمی خواد
و شاید فقط برای چند وقت اول بود که دلش یه هم بازی میخواست برای فرار از کودکیش و مرجان شد یه بازیچه
و حالا که خودش یکی مثل مرجان و داره
دیگه نه میبیندش نه حرفهاش ومیشنوه
دیگه اگه با یکی دیگه دعواش میشه ... با اون حرف نمیزنه و جواب سلام هاشم نمیده
5شنبه ای کلی حرف بود برای گفتن و کلی گوش برای نشنیدن
خیلی ها بودن
اما من دیگه نمی خوام که بگم
که حرفهام بشه تکرار مکررات و عامل ترحم و دلسوزی از طرف خیلی ها
که خیلی چیزها رو نمیشه هیچ کاریشون کرد و فقط باید بشینی و نگاه کنی و کنار بیای
این روزها من فقط دلم تو رو میخواد و تو نیستی که کنارم باشی
این روزها کلی حرف و حبس کردم گوشه دلم و یه قفل محکم زدم به در زندانشون که بیرون نریزن و کسی بشنوه
...
از قصه تو که بگذریم
این روزها خوب میگذرن
آرومن
خیلی آروم
آرامشی که کمتر داشتم
فقط جای تو خالی ِ ...خیلی
بالاخرده من حرفم و به کرسی نشوندم و قرار شد که بسازیم همه چیز و از نو
این روزها دارم سعی میکنم خودم درگیر کنم و این درگیری هم بهم انرژی "+" میده برای اینکه حس مفید بودن بهم دست میده
و هم هیچ وقتی برام نمیذاره که به خیلی چیزها فکر کنم
پ.ن1:گفتن بی پرده خیلی از حرفها سخته...باید تو لفافه گفته بشن ...
پ.ن2:حوصله آپیدن ندارم شایدم وقتشو
یعنی حرفی برای گفتن نیست
پ.ن3:یه خانوم کوچولویی داره از بینمون میره
نه خیلی دور
همین دوروبرها
تو یه خونه جدید
با یه دنیای جدید
با کلی ناشناخته های جور واجور که می خواد بشناسدشون
*خانومی مبارک باشه*
پ.ن4:دارم خودم و میکشم که این قانون جذب عمل کنه
اما عمل نمیکنه
شاید چون خودم مطمئن نیستم از اینکه حتماً اونی که فکر میکنم بشه
باید مطمئن بشم
اما باور کن تو این مرحله به اطمینان رسیدن خیلی سخته
پ.ن5:جوری دعا کن که انگار همه چیز وابسته به خداست و طوری کار کن که انگار همه چیز وابسته به توست ... "اگوستین قدیس"

