تبليغاتX
نیمه پنهان
می خواهم مرا ببینی،نه آنگونه که می خواهی باشم،آنچنان که هستم
86/09/30

امسال قراره یلدا رو با خاله باشیم

که شاید چند ساعتی دور هم بودنمون

کمی از بار تنهایی هر روزه اش کم کنه...

 

پ.ن:پارسال...29 آذر (تاریخچه یلدا)

 


 نوشته شده در ساعت 12:46    

86/09/29

پنجره های اتاق من (از هر طرف) به چیزی جز چهار دیواری های بقیه باز نمیشه

اما،من دلم یه پنجره میخواد که رو به اون درخت بید مجنون باز بشه....که هر روز صبح بوی برگهاش و گرمای عشقش و نفس بکشم

 

پ.ن:امروز یادومون باشه دعا کنیم...برای همه اونهایی که رفتن و دیگه نیستن،و همه عزیزهایی که در کنارمونن...


 نوشته شده در ساعت 13:37     | 

86/09/28

 

این آهنگشان (Rings My Bells) را دوستی میداریم

آرامش خاصی به آدم میده


 نوشته شده در ساعت 23:28     | 

86/09/27

بچه که بودم فکر میکردم این چراغهایی که تو خیابون سر در مغازه هاست و دائم چشمک میزنن...دوربینهایی هستن که از آدمهایی که رد میشن عکس میگیرن

خودم و جمع و جور میکردم و ژست میگرفتم که خوب تو عکس بی افتم !!!

دلم برای اون دختر کوچولویی که برای هرچیزی که میدید یه توجیح تو ذهنش داشت،تنگ شده

 

پ.ن:روزهایی و دارم میگذرونم که هیچ توجیح و توضیحی برای سخت گذشتنشون ندارم

اما عجیب دارن سخت میگذرن...


 نوشته شده در ساعت 21:18     | 

86/09/26

دکتر نصیری پزشک محبوب منه

روزهای زوج از ساعت 3 تا 9 که تو درمانگاه هست

به طور متوسط بین 65 تا 75 مریض ِ جور وا جور و ویزیت میکنه

اما هیچوقت لبخند از روی صورتش محو نمیشه

...

امروز دوباره رفته بودم پیشش

همیشه بعد از رفتن پیشش و حرف زدن باهاش...یه انرژی تازه می گیرم 

 

پ.ن:خدا قوت آقای دکتر...


 نوشته شده در ساعت 21:37    

86/09/26

تنها شده بود

خیلی...(شاید)

همیشه امید می داد و ...حالا که نیاز به امیدواری داشت

هیچکس نبود که حتی حرفهاش و بشنوه

دلم براش سوخت...

ترسیدم براش...

 

پ.ن:دیروز تو کلیسا خیلی به یادت بودم...


 نوشته شده در ساعت 10:11     | 

86/09/25

حرف عشق تو رو من با کی بگم؟

همه حرفها که آخه گفتنی نیست...


 نوشته شده در ساعت 12:26     | 

86/09/25

دارم نهایت سعیم و میکنم که تو چیزی نفهمی

اما...

بعد از این همه سال روانشناسی  رفتارم خیلی برات ساده شده

 

پ.ن:کلافه ام...


 نوشته شده در ساعت 9:31    

86/09/24

آرتور اشی قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خون آلوده ای که در جریان یکی از جراحی هایش در سال 1983 دریافت کرد، به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد...

او از سراسر دنیا نامه هایی ار طرفدارانش دریافت کرد

یکی از طرفدارانش نوشته بود:"چرا خداوند تو را برای چنین بیماری انتخاب کرد؟"

او در جواب گفت:

"در دنیا 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز میکنند

 5میلیون نفر یاد می گیرن که چگونه تنیس بازی کنند

 500هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد میگیرند

50 هزار نفر پا به مسابقات میگذارند

5 هزار نفر سر شناس می شوند

50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا میکنند

4 نفر به نیمه نهایی میرسند

2نفر به فینال

و...

آن هنگام که جام قهرمانی را در دستانم گرفته بودم،هرگز نگفتم خدایا چرا من؟...

و امروز هم که از این بیماری رنج میکشم...نمی گویم خدایا چرا من؟"


 نوشته شده در ساعت 22:26    

86/09/24

باور کن که دلتنگی،مرگ تدریجی است


 نوشته شده در ساعت 17:7     | 

86/09/23

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی / باشد که از خزانه ی غیبش دوا کنند


 نوشته شده در ساعت 20:14    

86/09/23

ما زنده گی و بی خیال شدیم...زنده گیم ما رو


 نوشته شده در ساعت 9:24     | 

86/09/22

باختمت

به هیچ...

باورت میشه؟؟؟

پ.ن:بازی ناعادلانه ای بود


 نوشته شده در ساعت 13:2     | 

86/09/21

من امروز به تو حسودیم شد

نه به خاطر اون چیزهایی که داری...

به خاطر اون حسی که به تو اجازه ظهورش داده شد،و من محکومم به سرکوب همیشه گیش


 نوشته شده در ساعت 18:31     | 

86/09/21

آخر غربت دنیاست،مگه نه؟

اول دوراهی آشنا شدن...!

 


 نوشته شده در ساعت 11:23     | 

86/09/20

من عاشق شدم

عشق زمینی

عشق آدمیزاد به آدمیزاد


 نوشته شده در ساعت 19:40     | 

86/09/20

انسان هم میتونه دایره باشه هم یک خط راست

 انتخاب با خودت ِ

تا ابد دور خودت بچرخی یا تا بی نهایت ادامه بدی...


 نوشته شده در ساعت 14:25     | 

86/09/19

مشورت کن

اما خودت تصمیم بگیر

 

پ.ن:برای شما که ایراد گرفتین...


 نوشته شده در ساعت 11:25     | 

86/09/18

اجازه نده دیگران نظراتشون و بهت تحمیل کنن و ذهنت و به تسخیر خودشون در بیارن


 نوشته شده در ساعت 8:52     | 

86/09/17

آدمهایی که همیشه تردید دارن،به دیگران این اجازه رو میدن که به جاشون تصمیم بگیرن

دیگران هم اول منافع خودشون و در نظر می گیرن


 نوشته شده در ساعت 19:29     | 

86/09/17

یک ساعت و اندی ِ که دارم با بلاگفا سر و کله میزنم

آخرش هم

وقتی قالب یه وبلاگ دیگه رو ویرایش میکنم...قالب این وبلاگم عوض میشه

وقتی هم توی اون یکی پست جدید میذارم ...اینجا ارسال میشه

 

پ.ن:پدیده ای ِ این بلاگفا برای خودش ها...


 نوشته شده در ساعت 16:6    

86/09/17

وقتی در مقابل بقیه با فردی برخورد میکنی

به بقیه این اجازه رو میدی که در رابطه ات با اون فرد دخالت کنن


 نوشته شده در ساعت 10:23    

86/09/16

دروغ نگفته بود

دوستت داشت

اما...نه برای همیشه


 نوشته شده در ساعت 19:5    

86/09/16

دلم برات تنگ شده کوچولو

کجایی تو؟؟؟


 نوشته شده در ساعت 13:50    

86/09/15

باز مرور خاطرات

باز سرزنش های همیشگی

...

و باز احساس گناهی که هر لحظه بهت تزریق میشه


 نوشته شده در ساعت 7:30     | 

86/09/13

من نمی خواستم دعوا بشه...اما شد

.

.

.

 مثل همیشه

 

 


 نوشته شده در ساعت 19:15     | 

86/09/12

و من تازه همین الان فهمیدم

که عزیزترین کسم و به خاطر بی کفایتی پزشکانی از دست دادم که یادشون رفته بود که قسم خوردن در همه وقت و همه حال جان انسان ها رو نجات بدن

پزشکانی که به خاطر اعتصاب حاضر نشدن جون یه آدم و نجات بدن


 نوشته شده در ساعت 12:40     | 

86/09/12

به خدا آن گونه امید داشته باش که معصیت نکنی


 نوشته شده در ساعت 10:4     | 

86/09/11

خدایا حافظش باش


 نوشته شده در ساعت 21:44    

86/09/11

لعنت به این روز ِ نفرین شده...لعنت

 

پ.ن:حرفمان را پس میگیریم

(در ساعت ۲۱:۴۷)


 نوشته شده در ساعت 20:5    

86/09/11

معتاد شدم

به چی؟ ، زیاد مهم نیست!

فقط...دارم از دست میرم .


 نوشته شده در ساعت 13:21     | 

86/09/11

می میرم از حسادت دلی که دلدار شماست


 نوشته شده در ساعت 13:15    

86/09/10

من«دوشيزه مکرمه» هستم...وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.

من «مرحومه مغفوره» هستم...وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم.

من «والده مکرمه» هستم... وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم...وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند.

من «زوجه» هستم...وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد.

من «سرپرست خانوار» هستم...وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم...وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

من «مجيد» هستم...وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «ضعيفه» هستم...وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من «بي بي» هستم...وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

من «مامي» هستم...وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند.

من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «ماماني» هستم...وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

من «ننه» هستم...وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من «بانو» هستم...وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسي ام...«خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.

من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد،چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد...«سليطه» هستم.

من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم وبر...«دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم.

دامادم به من...«وروره جادو» مي گويد.

حاج آقا مرا...«والده» آقا مصطفي صدا مي زند.

من «مادر فولادزره» هستم...وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.

مادرم مرا به خان روستا...«کنيز» شما معرفي مي کند.

«من کیستم؟»

 

نوشته شده توسط خانم بلقیس سلیمانی

 


 نوشته شده در ساعت 19:5     | 

86/09/10

می خواهم بازگردم و سخن از خطا بگویم

از آغاز دوباره

هستم


 نوشته شده در ساعت 10:15     | 

86/09/09

امروز دل ِ من تو رو کم داشت

برای همین اینطوری تنگ و چروکیده شد

 

پ.ن: هیچ حواست هست؟؟؟


 نوشته شده در ساعت 21:12     | 

86/09/09

 

آدمیت می آید...

و انسانیت رفتنی است  !!!

 

 


 نوشته شده در ساعت 14:52     | 

86/09/08

 

یادم باشه،امروز درس بزرگی گرفتم...

 


 نوشته شده در ساعت 18:16    

86/09/07

 

دلفین ها همه با هم کوچ کردند به ساحل خلیج و همه با هم پرواز کردند...

اما من تمام هراسم از روزی است که در گوشه ای از زمین خدا...در خالاء تنهایی کوچ کنم

 

 


 نوشته شده در ساعت 22:27     | 

86/09/07

 

آرزوی ِ من دیدن لبخند آن دختر کوچکی است،که هر شب سر چهارراه گل نرگس میفروشد...

 


 نوشته شده در ساعت 11:38     | 

86/09/07

 

تلخ شدم

مثل دونه های قهوه

یا شایدم نسکافه

یا هر چیز تلخی که تو فکر میکنی

 


 نوشته شده در ساعت 0:14     | 

86/09/06

فکر کن اگه یه دختر بلند شه با مامان و بابا ... با یه دسته گل و شیرینی...بره خواستگاری یه آقا پسری

پسره با دستهای لرزون چای رو بیاره و تعارف کنه

بعد کلی ناز کنه و بگه...

شما خونه دارین؟...

ماشین چطور؟(میدونین من بدون اتوموبیل شخصی نمیتونم جایی برم)

بعد دختره بگه خونه بخوای میخرم برات

ماشین بخوای میخرم برات

همه ی و جودت و جواهر میگیرم

دیگه چی میخوای

بعد پسره بگه میشه به من یه وقتی بدین تا فکر کنم...

 

(خاله میگه  دختر ریحانه است

باید بیان نازشو بکشن

...

نه اینکه بره ناز ِ یکی دیگه رو بکشه)

 

خوشحالم که جای پسرا نیستم و قرار نیست برم خواستگاری

چی میکشن این بیچاره ها از دست ما


 نوشته شده در ساعت 21:4     | 

86/09/06

 

بد جوری سرما خوردم!

همه اش تقصیر رضاست

هی بهش میگم سرما خوردی اینقدر به من نچسب

اما نمیدونم چرا یهو محبت برادرانه اش گل کرده بود

 


 نوشته شده در ساعت 12:55    

86/09/06

 

این روزها عجیب از کلمه "عشق" بدم اومده

دلم نمی خواد روی هیچ حسی این اسم و بذارم

شاید چون از احساسات سرشار بعدش میترسم !!!

 


 نوشته شده در ساعت 0:33     | 

86/09/05

یکی و میخوام که خندوندنش تموم آرزوم بشه