تبليغاتX
نیمه پنهان
می خواهم مرا ببینی،نه آنگونه که می خواهی باشم،آنچنان که هستم
86/10/30

گلم

سرما جینگولک بازی حالیش نمیشه

 

پ.ن: پرشین استت قاطی کرده

آی پی ِ من و برای کشور انگلستان به حساب میاره


 نوشته شده در ساعت 23:48     | 

86/10/30

خوبی کردن دلیل نمی خواد

اگر برای خوبی کردن دنبال دلیل باشی...دیگه اسمش خوبی نیست

میشه حسابداری


 نوشته شده در ساعت 20:8    

86/10/27

محرم

تکیه

بوی اسفند

دود

تعزیه علی اکبر

نقل

خنچه

اشک

ناله

گریه

کفن علی اکبر

حاجت

نیاز

من

تو

و…

پ.ن:اگه قابل دونستین...دعا یادتون نره


 نوشته شده در ساعت 11:22     | 

86/10/26

گاهی سکوت خوبه برای حرفهایی که دوست داری فریادشون بزنی

اما اگر چشمی باشه که حرف ِ دلت و از نگاهت بخونه

و یا گوشی که حرفت و از صدای نفس هات بشنوه

و یا دستی که همه چیز و از گرمای دستت لمس کنه

و یا...


 نوشته شده در ساعت 23:23     | 

86/10/26

امسال هیچی از دهه اول محرم نفهمیدم

حس میکنم دور شدم...خیلی

از خیلی چیز ها

خیلی کس ها

خیلی از اعتقاداتم

دور شدم از خودم...از تو

از عزیزترین


 نوشته شده در ساعت 22:54     | 

86/10/25

یه سوال

اونهایی که به وجود خدا اعتقاد ندارن

هیچ به این فکر کردن...که اگه خدا نبود،اونها هم نبودن؟؟؟


 نوشته شده در ساعت 22:48     | 

86/10/24

کسی که دوستت دارد  خودش در گیر است،او را آزاد بگذار و هیچ فشاری روی او نیار...اگر خواست به سویت می آید !

 

پ.ن1:اگر خواست...

پ.ن2: مجله موفقیت-شماره 135-صفحه94


 نوشته شده در ساعت 23:40     | 

86/10/23

اما

با این همه

تقصیر من نبود

که با این همه...

با این همه امید قبولی

در امتحان ساده تو رد شدم

اصلا نه تو، نه من!

تقصیر هیچ کس نیست

از خوبی تو بود

که من بد شدم!


 نوشته شده در ساعت 8:43    

86/10/22

این روزها مدام تو ذهنم با آدمها حرف میزنم

بعد جوابهای احتمالیشون رو هم تو ذهنم میارم

آخرشم خسته میشم و پشت ِ پا میزنم به همه چی، وتمومش میکنم

اونوقت منتظر میشینم تا طرف مقابل بیاد نازم و بکشه

 

فکر میکنی بیاد؟؟؟


 نوشته شده در ساعت 20:4     | 

86/10/22

عزیزم

تلفن همراه یه وسیله شخصی ِ...مثل مسواک

 

لطف کن هر دفعه من و می بینی،زیر و روش نکن

اون چیزی که دنبالشی،توش پیدا نمی کنی

 

پ.ن:از عزیزانی که باهام ابراز همدردی کردن ممنونم


 نوشته شده در ساعت 10:20     | 

86/10/21

بعد از 6 روز امروز تقریباً دور و برشون  خالی میشه

اونوقته که جای خالی عزیز ِ از دست رفته بیشتر به چشم میاد

...

به دلیل سرد بودن بهشت زهرا به شدت سرما خوردم

همش یه گوشه افتاده بودم

حتی نای این و نداشتم که پاشم و ببین کی اومده که یه دفعه صدای زاری کردنشون اوج میگرفت

...

تموم شد...

خیلی زود...

خیلی ساده...

همه چی خاطره شد


 نوشته شده در ساعت 15:30     | 

86/10/16

راجع به دختر ۳۳ ساله ای که مرده چی میشه گفت؟؟؟

که زیبا بود و باهوش...

و عاشق !

 

همه آلبوم های عکس و دور خودم جمع میکنم و سعی میکنم ذهنم و متمرکز کنم و روزهای بودنش و خوب ِ خوب به یا بیارم

به دنیا اومدن رضا...جشن تکلیفم...عروسی سعید...نامزدی محمد...

هر لحظه بودنش میاد جلو چشمم...با همه ذوق و شوق وصف نشدنیش و شلوغ بازیهاش

بعد تصویرش محو میشه

خسرو میاد جلو چشمم...با چشمهای اشک آلودش و بغضی که هنوزم تو گلوش گیر کرده ( باغم مادری که پر کشید و پدری که معلوم نیست الان کجاست)

خانومی...حالا کی از پسرت مرافبت میکنه؟

یاد خاله میافتم

میدونی؟

برای یه مادر خیلی سخته که از دست دادن جوونش و ببینه

مخصوصاً اگه هنوز ۵ـ۶ سال بیشتر از ازدست دادن ِ اون یکی جوونش نگذشته باشه

اگه هر روز و هرشب بالا سر تختش نشسته باشه  هرچی گلش میگه انجام بده

اگه هر روز به شوق شفا گرفتنش سر نماز هر دعایی و بخونه و۱۴ معصوم و صدا بزنه

اگه هر ۳ شنبه با هزار امید و آرزو بره امام زاده صالح

اگه...

اگه...

اگه...

خاله تا آخرین لحظه هم باور نکرد که گلش داره پر پر میشه

...

چشمم به عکس جلوی روم میافته که رضا و گرفته تو بغلش و خودش منتظر به دنیا اومدن خسروش ِ

و مدام این سوال توی ذهنم میچرخه...که چرا دوست نداشتی خوب بشی؟

که چرا هر کی بهت میگفت از خدا بخواه و مطمئن باش خوب میشی...میگفتی نه

که چرا دلت میخواست پر بکشی و بری پیش داداشیت

هیچ فکر ِ ما رو کرده بودی؟


 نوشته شده در ساعت 22:33     | 

86/10/16

گاهی انگاری آدم میفهمه چه اتفاقی داره میافته

میترسه از افتادنش و به همه چیز چنگ میزنه

حتی تو وبلاگش فرا خوان میده برای دعا کردن

اما...

...

پ.ن:دختر خاله عزیز من پر کشید

 

آره نیلو

مهمترین نکنه این نیست که من و تو باور داشته بتشیم یه مریض خوب میشه

مهمترین نکنه اینه که بتونی این باور و به اون هم القا کنی


 نوشته شده در ساعت 7:31     | 

86/10/16

خدایا

منم...مرجانت

میشنوی؟

 

بهش رحم کن

اول به جوونی خودش

بعد به پسر 14 ساله اش

 هنوز خیلی زوده

 

پ.ن:براش دعا کنین


 نوشته شده در ساعت 0:0    

86/10/15

از نظر من مهمترین مسئله در شغل پزشکی یا کلاً علم پزشکی

اینه که یه مریض به پزشکش اعتماد داشته باشه

اگه این اعتماد وجود نداشته باشه مطمئنن بهبودی برای بیمار اون طور که انتظار میره حاصل نمیشه (حتی اگه اون پزشک بهترین باشه)

و این مسئله درصد بالاییش به رفتار و برخورد پزشک مخصوصاً در جلسه اول بر میگرده

،

بعد از اعتماد گوش دادنه که خیلی مهمه

وقتی من به عنوان یه مریض به یه پزشک مراجعه میکنم...انتظار دارم که اون اول خوب گوش کنه...حتی اگر همه چیزهایی و که میگم خودش بدونه...

در هر حال من مریضم و خیلی چیزها رو حس میکنم که اون با علمی که داره نمیفهمه  و حس نمیکنه...و ممکنه همون چیزها دلیل اصلی درد یا بیماری من باشه

 

پ.ن: اگه حرفهایی که امروز بهم گفته شد و دکتر نصیری میگفت...شاید باور میکردم

اما الان...


 نوشته شده در ساعت 19:11    

86/10/15

امروز رضا امتحان زبان داشت

کل ِ دیروز و_برعکس ِهفته پیش که کلی دعوا کردیم_کلی با هم خندیدیم

ازش میپرسم:

How old is your father?

جواب میده:

My father is first (چهل چلیشه)

 

پ.ن:توصیه های ایمنی جدی گرفته شد !


 نوشته شده در ساعت 9:27     | 

86/10/14

ساده است عاشق شدن

اما من و تو

باید عاشق موندن و یاد بگیریم


 نوشته شده در ساعت 20:49     | 

86/10/14

اگر زندگی یک پرتقال در دستت گذاشت

آن را پوست بکن

و به دنبال دوستی باش تا با او قسمتش کنی


 نوشته شده در ساعت 12:46     | 

86/10/13

دیشب ساعت (حدوداً) 11:30 هوس کردم از درخت توی حیاط و برفهای روش عکس بگیرم

دوربینم چنان فلاش زد که همسایه طبقه پایین _که انگار خواب هم بود_فکر کرد دزد اومده

تا صبح چراغ تو حیاط روشن بود !!!

 

پ.ن:شب ِ سختی و در پیش داری خانومی

میفهمت

اما…


 نوشته شده در ساعت 20:19    

86/10/13

چرند نوشتن زیاد استعداد نمیخواد

یه ذهن ِ خسته و در گیر  میخواد مثل ذهن ِ من...با یه قلب که بیخودی تند و تند تو سینه تالاپ و تلوپ میکنه

باید جفتشون و ببرم تعمیر

شاید برای ذهن ِ خسته ام نشه کاری کرد

اما فکر کنم اگه قلبم و عوض کنم،اوضاع یه کمی بهتر بشه(البته اگه این ترس لعنتی اجازه چنین کاری و بهم بده)

 

 


 نوشته شده در ساعت 13:36    

86/10/12

عشق اونه که هرگز نگی متاسفم

 

تقریباً این جمله love story   و یادم رفته بود...

خیلی وقت بود که برای اشکال داشتنCD2 فیلم،لذت دیدن CD1 رو هم از دست داده بود

ممنون دخی که یادم آوردی.

 

چقدر دیدن برف بازی الیور و جنی تو این هوا... لذت بخشه

 

پ.ن۱: اما من متاسفم....برای خودم

 

پ.ن۲:به شدت دلم میخواد برم بیرون

اما از شانس ِ من همه دوستای عزیزم بر عکس من سرمایی ان

کسی نیست با من بیاد بریم جمشیدیه؟؟؟

گناه دارم خب....

(اضافه شده در  ساعت ۱۴:۳۳)

 


 نوشته شده در ساعت 12:50     | 

86/10/11

Somebody wants you

Somebody needs you

Somebody dreams about you every single night

Somebody can't breaths,without you it's lonely

Somebody hopes that someday you will see


 نوشته شده در ساعت 10:11     | 

86/10/10

چرا من هر لحظه حست میکنم؟؟؟


 نوشته شده در ساعت 23:7    

86/10/10

رود ها در جاری شدن

وعلفها در سبز شدن معنی پیدا میکنند

 

کوه ها با قله ها

و در یا ها با موج ها زنده گی پیدا میکنند

 

و انسانها

همه انسانها

با عشق،فقط با عشق

 

پس بار خدایا بر من رحم کن

بر من که میدانم ناتوانم رحم کن

باشد که خانه ای نداشته باشم

باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم

باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم

اما نباشد،هرگز نباشد

که در قلبم عشق نباشد

هرگز نباشد

پ.ن۱:این سردردهای لعنتی دست بردار نیستن چرا؟

پ.ن۲:آلین ِ عزیز با اینکه خیلی وقته ازت بی خبرم و خوب میدونم که اینجا نمی ای (با اینکه آدرسش و داری)

اما عیدت مبارک خانومی...هر روزت عید باشه عزیزم


 نوشته شده در ساعت 19:59    

86/10/10

دیروز رضا امتحان ریاضی داشت

در نتیجه 2 روز ِ به ظاهر تعطیل ِ قبلش

بنده بیچاره شدم

من هیچ استعداد معلمی ندارم...

اگه یه روز معلم بشم...یا من شاگردام و میکشم...یا اونها من و

...

هرچند رضا رو نمیشه با هیچ شاگردی مقایسه کرد

کنارت میشینه و  بی دلیل میخنده 

وقتی هم دلیل خنده اش و میپرسی ،،میگه

"دارم فکر میکنم داری قلقلکم میدی...اونوقت خنده ام میگیره"

یا  مثلاً دهنش و پر از آب میکنه و از زور خنده حتی نمیتونه آب توی دهنش و قورت بده

اونوقت میگه

 "داشتم فکر میکردم که تو فکر میکنی لپم و باد کردم...اونوقت میزنی رو لپم و همه آب ها میریزه روی میز"

...

فکرش و بکن...!!!

تو جای من بودی با این داداشیه دیوونه ی ِ دوست داشتنی چه کار میکردی؟؟؟


 نوشته شده در ساعت 10:6     | 

86/10/08

هیس

خدا خوابیده...


 نوشته شده در ساعت 10:9     | 

86/10/07

حسود شدم

و شاید زیادی خودخواه...

تحمل هیچ چیز غیر منتظره ای رو از طرف تو ندارم

 

پ.ن:میترسم


 نوشته شده در ساعت 22:33     | 

86/10/07

اولین عیدی غدیر امسال و به راننده تاکسی ای دادم که انگاری 5شنبه صبح خدا رسونده بودتش

تحویل پروژه داشتم و ماشین بابا هیچ رقمه دلش نمیخواست روشن بشه

تا بالاخرده مامان تاکسی این آقا رو دید و...

 

پ.ن:عید غدیر خم مبارک...  

 


 نوشته شده در ساعت 22:9     | 

86/10/06

بدترین شکل دلتنگی وقتیه که...کنار کسی که دوستش داری باشی و بدونی هیچوقت بهش نمی رسی

 

پ.ن:بیخیال دخی


 نوشته شده در ساعت 23:5    

86/10/06

3شنبه،حدوداً ساعت 2:30

رضا تصمیم گرفته بود پسر عموی عزیز و بذاره سر کار

کلی sms بازی کردن

آخرش هم ایمان نتونست تحمل کنه و زنگ زد

ما هم برای اینکه همه چی تکمیل بشه...گوشی و دادیم به دختر خاله عزیز تا با ایمان (پسر عموی عزیز) حرف بزنه

نتیجه این حرف زدن هم قرار ملاقاتی شد ساعت 5:30...چهارراه فرزانه!!!

 

پ.ن:تا اینجا شاید زیاد عجیب نباشه

اما ایمان فقط 12 سالش ِ

و دختر خاله عزیز من 23 سالش

(عشق و تفاهم مهمه....مگه نه؟!)


 نوشته شده در ساعت 14:37     | 

86/10/06

اخمخ

 

پ.ن:یادم تو را فراموش…


 نوشته شده در ساعت 3:34     | 

86/10/05

هدا راست میگه

"من اولین نفر نبودم...آخرین نفر هم نیستم ! "


 نوشته شده در ساعت 16:15    

86/10/04

دوست داشتن کساني که دوستمان ميدارند کار بزرگي نيست

مهم این  است که آنهايي را که ما را دوست ندارند ، دوست بداریم...

 پ.ن1:میلاد مسیح مبارک

پ.ن2:دیروز تو کلیسا خیلی حال خوبی داشتم....