تبليغاتX
نیمه پنهان
می خواهم مرا ببینی،نه آنگونه که می خواهی باشم،آنچنان که هستم
86/11/30

دلم میخواست باهات حرف میزدم

یه چیزهایی امشب عجیب رو دلم سنگینی میکنه...


 نوشته شده در ساعت 22:47     | 

86/11/30

سهیلا جون

حالم بده

 


 نوشته شده در ساعت 21:34    

86/11/30

و همه چیز کش می آید...تا روز شنبه


 نوشته شده در ساعت 21:7    

86/11/30

امروز کاملاً مطمئن شدم که من در مورد تو اشتباه میکردم

البته چند وقت پیش هم به این نتیجه رسیده بودم

اما جدی نگرفته بودمش

امروز مطمئن شدم

خیلی زود همه چیز تموم میشه...مطمئنم


 نوشته شده در ساعت 21:5    

86/11/30

خوابم میاد

اساسی...


 نوشته شده در ساعت 8:17    

86/11/29

اصلنشم هیچ دوست ندارم >:P


 نوشته شده در ساعت 23:43    

86/11/29

سپندارمذگانت مبارک...عزیزم


 نوشته شده در ساعت 22:24     | 

86/11/29

اعتراف میکنم،مهمترین دلیلی که من و به طرف اون درمانگاه جذب میکنه....وجود تو

خستگی ها و بیماری های ِ گاه و بیگاه بهانه ان

تو مهمترین دلیلی

مهمترین...

 


 نوشته شده در ساعت 20:18    

86/11/29

امروز تو تاکسی من و یه خانوم ِ دیگه با یه آقا عقب نشستیم

نمیدونم چرا آقاهمه همش برگشته بود طرف من

هرچی روم و برمیگردوندم هم فایده نداشت

کلی هم خیابون ترافیک بود (از شانس من)

آخرش مجبور شدم نیمه راه از تاکسی پیاده شوم و بقه راه و پیاده برم

...

چون اعصابم و به هم ریخته بود

نفسم هم در نمیاد

با نفس های بریده بریده تو خیابون را راه میرفتم و سعی میکرد خودم و کنترل کنم،تا برسم دانشگاه

 

پ.ن:چرا بعضی آدمها اینجورین؟


 نوشته شده در ساعت 20:16    

86/11/29

تا حالا شده کنار کسی باشی که در کنارش احساس امنیت نکنی؟

من روز اولی که رفتم برای کارآموزی نسبت به آقایی که من و فرستادن پیشش همچین احساسی داشتم

بعد رفتم پیش یه آقای دیگه....چیزی یاد نگرفتم (و این و الان که موقع تحویل پروژه های کار آموزی ِ خوب میفهمم)

اما به هر حال هیچ حس بدی نداشتم...

و این خیلی با ارزشه


 نوشته شده در ساعت 20:11    

86/11/29

دالي موشه دالي موشه دالي موشه

كي خوابيده كي بيداره كي باهوشه

،

ببين كه آفتاب همه جابه كوه و جنگل تابيده

اما هنوز تو خواب خوش مموش تنبل خوابيده

آقا مموش يالا پاشو به كوه و جنگل نگا كن

ببين خدا چه چيزهاي قشنگي و آفريده

،

دالي موشه دالي موشه دالي موشه

كي خوابيده كي بيداره كي باهوشه

 

پ.ن:دالي موشه

يكي از نوار قصه هاي دوران كودكي

كه هنوزهم گه گاهي دلم هوايش را ميكند


 نوشته شده در ساعت 7:33    

86/11/28


 نوشته شده در ساعت 23:15     | 

86/11/28

ریلکس تر از همیشه

انگار نه انگا ر که فردا باید داکیومنت کارآموزی و تحویل بدم

دارم گوگوش گوش میدم ولذت می برم

 

پ.ن:ساق ِ پای چپم درد میکنه...

 


 نوشته شده در ساعت 21:11    

86/11/28

عشق امانت با ارزشي ِ، که هر کسي تو قلبش ازش نگه داری میکنه 

براي همينه که هر وقت بخواي عشقت رو از کسي پس بگيري

بايد قلبش و بشکني...


 نوشته شده در ساعت 15:38    

86/11/28

من معمولاً آدمي ام كه زود با شرايط دور و برم كنار ميام (اينطوري نبودم ها...اينطوري شدم)

یعنی اگه بتونم چيزي و تغيير بدم همه تلاشم و ميكنم

اما اگر نتونم چيزي و تغيير بدم خيلي زود باهاش كنار ميام و خودم و عذاب نمیدم

...

مثل اينكه يه استادي نمي فهمه يا خودش و ميزنه به نفهميدن...

كه تصميم ميگيره پروژه اي كه يه ترم روش زحمت كشيدي و نبينه و نمره ات و بر مبناي امتحان 5 نمره اي بده كه هيچ كدوم از سوالاش و كامل جواب ندادي

من اول ترم همه سعيم و كردم كه اين استاد و عوض كنم

حتي يه استاد ديگه هم پيدا كردم كه بياد و سر همون ساعت بهمون درس بده(استادي كه همه بچه ها خوب ميشناختنش و از درس دادنش راضي بودن)

اما نظر بچه ها اين بود كه اگه يه كم از اين استاد تعريف كنيم نمره مون و ميده (یه چیزی تو مایه های به به و چه چه...)

و حالا حتي حاضر نيست پروژه ها روببينه (بهتر بگم حتي حاضر نيست برنامه اي كه باهاش پروژه رو نوشتيم نصب كنه)

نميگم ناراحت نشدم...عصبي نشدم

اما وقتي نميخواد خودتم بكشي نميخواد

من هم آدمي نيستم كه به كسي التماس كنم براي نمره

فوقش ترم ديگه دوباره ميخونم

اما خيلي دوست دارم برم از اونهايي كه ميگفتن ازش تعريف كنيم نمره مون و ميده بپرسم الان چه حالي دارن؟؟؟!!!


 نوشته شده در ساعت 11:36    

86/11/27

 :هستي اما نيستی

 _مهم اينه كه نباشي اما باشي

 :چه اصراري داري به نبودن تو؟

 _نبودنم جزئي از بودنه


 نوشته شده در ساعت 22:35    

86/11/27

بدبختي بزرگي ست كه به خاطر عذاب وجدان نداشتن عذاب وجدان داشته باشي...


 نوشته شده در ساعت 8:48     | 

86/11/25

امروز ولنتاین بود

نمی خوام بگم درسته که ما امروز و جشن بگیریم یا سپندارمذگان و

...

من فقط امروز دلم خواست

یه نفر دلش برام تنگ بشه

یه نفر صبح که از خواب بیدار میشم بهم sms  زده باشه و این روز و تبریک گفته باشه

یه نفر برام هدیه خریده باشه

یه نفر تو خیابون کنارم راه بره طوری که گرمای وجودش وجودم و گرم کنه

یه نفر که...

 

پ.ن:بی خیال

امروز روز خوبی بود..همین کافیه

من هم ولنتاین و به مامان تبریک گفتم و کلی بوسیدمش


 نوشته شده در ساعت 19:40    

86/11/25

یه جانبازی اومده بود پیش ما

چشمهاش و تو جنگ از دست داده...

یه ترکش هم تو گردنش ِ....که هر لحظه ممکنه جاش و تغییر بده و این آدم و ازبین ببره

اونوقت این آدم و الان چند ساله میکشونن بنیاد شهید تا سند یه خونه رو بهش بدن

15خرداد بخشیده...بنیاد شهید میگه باید پولش و بدی

...

آقاهه دستی هم در آثار هنری داره

گلی که براش گرفنه بودیم و گذاشته توی کتری

ولی خب...احتمالاً روش نمیشده بذاره توی خود دفتر...توی آشپز خونه گذاشه بود

...

امروز از روزهای دانشجوییش هم گفت

گفت یه استادی داشته امتحانش و خیلی آسون گرفت...اونوقت همه رو انداخت

به ایشون هم داد 5/9 با ارفاق 10

...

گفت یه جایی درس میداده که دختر و پسر مختلط میشستن..

گفت همین که رفتم سر کلاس...

گفتم عناصر مونث این طرف

عناصر مذکر اون طرف

ساعت تفریح خواستین با هم برین

 

پ.ن:ما امروز به این کشف هم رسیدیم ک آقاهه به عنوان یه دوست موجود جالبیه...

اما اگه دوست پسرت باشه 2 روز بعد باید ببریمت امین آباد تحویلت بدیم


 نوشته شده در ساعت 18:59    

86/11/25

عاشقم مثل مسافر عاشقم

عاشق رسیدن به انتها
عاشق بوی غريبانه ی کوچ

تو سپیده ی غريب جاده ها
من پر از وسوسه های رفتنم

رفتن و رسیدن و تازه شدن
توی یک سپیده ی طوسی سرد

مسخ یک عشق پر آوازه شدن


 نوشته شده در ساعت 8:44     | 

86/11/24

امروز که داشتم می اومدم خونه

با ماشین یه خانومه اومدم

خانومه مسافر کش بود

نه از اینها که فقط خانوم سوار میکنن

...

آقاهه که کنارم نشسته بود...نچ نچی میکرد و معلوم بود به خاطر روزگار ِ

تو خیابون هر کی خانومه رو نگاه میکرد پشت رل که داره مسافر کشی میکنه چشماش چند تا میشد

گاهی وقتی برای بعضی ها بوق میزد...تا میدین خانوم راننده است سوار نمیشدن!!!

 

اما من... احساس غرور میکردم

 

پ.ن:دیدی آخرش پسره خودش sms زد که فردا میاد برای جواب دادن به سوالهام....


 نوشته شده در ساعت 19:30     | 

86/11/24

پسره فکر کرده من دوست دخترشم

برام ناز میکنه :-&

خب می خوای بیا...می خوای نیا

اصلاً مهم نیستی

تو نشدی...از یکی دیگه می پرسم


 نوشته شده در ساعت 8:22     | 

86/11/23

روزهای قبل

آقای X لواسون یه باغ داره ...1/5 میلیارد (برای تفریح وشکار)

یه کاسه هم داره توش پسته و بادوم ریخته...گذاشته بغلدستش و میخوره...تعارف هم نمیکنه

 

دختر های آقای Y برای عروسی پسر آقای Z رفتن از فلان کشور بوت خریدن

 

من به آقای A که جلسه داشتم امروز....بهش گفتم تو رو باید دار زد

 

من با آقای B کار کردم...اما هیچوقت نمیتونم از نزدیک ببینمش...چون نمیتونم جلوی خنده ام و بگیرم

 

من خودم برای آقای C  تبلیغ کردم!...فیلمش و دیدین؟

 

دختر آقای D 1200تا سکه مهریهشه...اونوقت میگه شما بنویسن 14تا که من بتونم به جوونها بگم بع ولله مهریه دختر 14 سکه است.....

...

امروز

عشق و این مهملات چیه

برای  زنده گی فقط پول لازمه

ما:فقط پول که نه...اگه طرف اخلاق درست و حسابی نداشته باشه که...

آقاهه:بله البته من شوخی میکنم

با عشق هم میشه زنده گی کرد (منظور: فقط عشق)

ما:خب با عشق تنها هم که نه

وقتی آدم گرسنه باشه نمیشه سر سفره عشق بذاری بخوری

یا وقتی میخوای بری مهمونی عشق بپوشی

آقاهه:در هر حال...پول لازمه ولی کافی نیست...من همیشه میگم

ما:!!!

مامان دوست ِ من:میخواسته مزه دهن شما رو بدونه

ما:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

.

.

.

البته من خودم به شدت آدم مذهبی ای هستم

کلی مطالعه داشتم در زمینه دین و مذهب

 اما نه این دین

.

.

.


 نوشته شده در ساعت 22:33    

86/11/23

دیدی یه نفر صبح که از خواب بلند میشه

وقتی هیچ چیز باب میلش و برای خوردن تو خونه پیدا نمیکنه...حوصله بیرون رفتنم  نداره

از زور گرسنه گی...لواشک آلوچه بخوره؟

!!!


 نوشته شده در ساعت 11:48     | 

86/11/23

این روز ها به اندازه کافی سخت میگذره

تو دیگه سخت ترش نکن

لطفاً...


 نوشته شده در ساعت 1:22    

86/11/22

بعضی از آدم ها هستن که تو یه شرایطی از زنده گی بهترین و صمیمی ترین دوستتون به حساب میان

اما با گذشت زمان

شما تازه به ماهیت اصلیشون پی میبرین

گاهی احساس میکنین فریب خوردین...از خودتون بدتون میاد

گاهی باهاشون قطع رابطه میکنین

و گاهی مجبورین در کنارشون باشین...اما دیگه هیچ ارزشی براتون ندارن و تنها یاد آور یه دروغ همیشگی ان

یکی از همین آدم ها امشب تو خونه ما مهمونه

نمیگم دوستش ندارم

عزیزی ِ که لااقل به خاطر نسبت فامیلی که داریم دوستش دارم

اما دیگه هیچ ارزشی به عنوان یه دوست برام نداره

خیلی وقته که از در کنارش بودن لذت نمیبرم

و حتی گاهی فقط تحملش میکنم

 

پ.ن:میدونم که با این حس هایی که نسبت بهش دارم خودم اذیت میشم

اما چیزی که من و اذیت میکنه فقط اون دروغ نیست

 


 نوشته شده در ساعت 17:46    

86/11/22


 نوشته شده در ساعت 10:9     | 

86/11/22

چرا بعضی ها بی دلیل سرک میکشن وتو وبلاگت

اصلاً هم نمی خونن چی مینویسی

کلی چرت و پرت مینویسن(یه چزی تو مایهدهای وب قشنگی داری،قشنگ میمی نویسی و ...)

آخرشم میگن به ما سر بزن

 

متاسفم که این و میگم...اما به نظر من این یعنی گدایی کامنت

 

آدم اگه  برای دل خودش مینویسه دیگه مهم نیست که کسی بخونه یا نخونه

 

پ.ن1:منظورم به همه نیست

 

پ.ن2:من این کامنت ها رو حذف میکنم

گفتم

که اگه میخواین از این کامنت ها اینجا بذارین بیخیال شین


 نوشته شده در ساعت 9:16     | 

86/11/21

آقاهه:

آره دیگه

الان زن برادر من بند 29 اوین ِ

ما پیش خودمون:

احتمالاً اونجا کار میکنه

آقاهه:

برادرم هم زندان ِ...تو وقایع 16 آذر گرفتنش

ما:

!!! (نتیجه اینکه زن برادرش هم زندان ِ)

آقاهه:

اما خب...من مجبورم با اینها کار ک

پ.ن:آقاهه انقدر ریلکس میگفت که انگار  این اتفاقها جزء شرایط معمول زنده گیه ِ...!!!


 نوشته شده در ساعت 19:42     | 

86/11/20

گاهي وقتها از نردبان بالا ميرويم تا دستهاي خدا را بگيريم

غافل از اينکه خدا پايين ايستاده ونرده بان رو محکم گرفته که ما نيفتيم


 نوشته شده در ساعت 23:53     | 

86/11/20

ولی میدونی

میخوام بگم من نه فقط خود تو رو

بلکه حتی خونواده پولدار و خشکتم دوست دارم

هرچی باشه اون ها هم جزئی از تواَن


 نوشته شده در ساعت 15:16    

86/11/20

تنها برای دو چیز نمی توان حدی تصور کرد

جهان و حماقت بشر

البته درباره مورد اول زیاد مطمئن نیستم


 نوشته شده در ساعت 11:24     | 

86/11/19

عجیب دلمان از آن دوستی های دوران دبیرستان میخواهد...


 نوشته شده در ساعت 23:40     | 

86/11/19

زنده گی آدم ها به تعداد نفسهایی که میکشن نیست...به تعداد نفس هایی است که به شماره میافتن!


 نوشته شده در ساعت 22:15    

86/11/19

آنکه با من بود و در من نیست، از من نیست

آنکه بی من بود و در من بود،با من زیست


 نوشته شده در ساعت 13:48    

86/11/19

طی 40 روز گذشته

هر کسی که در اطرافم از بیماری سرطان رنج میکشید ... پر کشید و رفت

...

و من این روزها تمام فکرم این شده که اگر من جای آنها بودم چه میکردم

پایداری میکردم و میجنگیدم

یا پا پس میکشیدم و اجازه میدادم بیماری هر بلایی که میخواهد سرم بیاورد

...

دقیفاً نمیدونم اون موقع چه کار میکنم

 

اما الان که به این موضوع فکر میکنم

همه وجودم پر میشود از امید بهبودی