تبليغاتX
نیمه پنهان
می خواهم مرا ببینی،نه آنگونه که می خواهی باشم،آنچنان که هستم
87/01/29

 

حرف  من

حرف تو

حرف ما

هر چی هم که باشه

این جمله ها نمیتونه همه‏اش و نشون بدن

یه جاهایی کلمه کم میاره

میمونه که چطوری بگه

نگاه میخوای گاهی که حرفت و بزنه

گاهی گرمای یه دست و میخوای که حرفت و همراه گرمای دستت،ببره و بشونه توی قلبش

و گاهی هم اشک میخوای که...

 

اینها رو نمیشه گفت

نمیشه نوشت

باید دید

حس کرد

لمس کرد

 

پ.ن:

من واژه ها رو کم آورده بودم موقع حرف زدن

اما تو هم از "بی انصافی" سنگ تموم گذاشتی

 

بیخیال

هنوز یه عزیزترین اینجا هست که هوای کار من رو هم داشته باشه...همیشه هست

 

(هوای کار تو رو هم داره...عجیب)

 


 نوشته شده در ساعت 12:4    

87/01/27

 

 

این روزها که میگذرد

 

تمام لحظه هایش را

 

با خیال بودنت در کنارم آرام میگیرم

 

دلتنگی هیچ خوب نیست...همراه با نگرانی و بی تابی

 

پ.ن:

من امید دارم

به  تمام بودن ها

خواستن ها و خواسته شدن ها

 

 

 


 نوشته شده در ساعت 13:15     | 

87/01/26

 

 

من نور میبینم اینجا...

 

"یا نورالنور،یا منورالنور،یا خالق النور،یا مدبرالنور،یا مقدر النور،یا نور کل نور،یا نوراً قبل کل نور،یا نوراً بعد کل نور،یا نوراً فوق کل نور،یا نوراً لیس کمثله نور"

 

(جوشن کبیر....آیه 48)

 

 


 نوشته شده در ساعت 13:45    

87/01/25

 

 

وقتهایی که دلم میگیرد از سر تنهایی

 

یادم باشد

 

همیشه کسی هست،در آن دور ها

 

که قلبش سرشار است،از من....و از خیلی های دیگر

 

 

 

پ.ن:

"گل ارکیده"

مدام تکرار میشود...این روزها 

 

 


 نوشته شده در ساعت 11:54    

87/01/24

 

 

زندگی گاهی لحظه های شیرینش و برات رو رقم میزنه

و گاهی تلخی ها رو

 

من الان دارم بین این دو لحظه،دست و پا میزنم

 

پ.ن۱:

گاهی آدم نمیتونه(نه اینکه نخواد...نمیتونه) کاری جزدیدن و دم نزدن،انجام بده

 

پ.ن۲:

هیچ دلم نمیخواست روزی برسه که اینقدر از هم دور باشیم...

دو روز ِ که بیمارستانی و من تازه فهمیدم

 

 

 

 


 نوشته شده در ساعت 11:57     | 

87/01/23

 

 

 

آدرددیا:

 

"گیت....بخند،همیشه بخند!"

 

 

 

 

 


 نوشته شده در ساعت 0:39    

*

87/01/21

 

 

 

یه زن هیچوقت در مورد احساس یه مرد نسبت به خودش اشتباه نمیکنه....

 

 

 

 


 نوشته شده در ساعت 23:5     | 

87/01/20

 

دلواپس

و

بی تابم

 

.

.

.

 

ازت خبر ندارم و تا خود صبح بیدارم

 

پ.ن:

خدایا...حافظش باش

 

 


 نوشته شده در ساعت 14:50    

87/01/18

بی حوصله

زود رنج

بهانه گیر

تنبل

پرخاشگر

و از همه مهمتر حسود

 

اما صورتی !!!

 

پ.ن:

در مورد پست قبل همه تون اشتباه کردین

بیشتر از این تو ضیح نمیدم...شرمنده


 نوشته شده در ساعت 22:36     | 

&

87/01/16

 

 

 

داریم محرم میشیم...

 

 

 


 نوشته شده در ساعت 11:25     | 

87/01/15

 

 

عقیده اگه بد اجرا بشه

 

دلیل بر درست نبودن عقیده نیست

 

اجرا غلط بوده

 

 


 نوشته شده در ساعت 14:17     | 

0

87/01/14

 

 

باید میفهمیدم

از همون موقعی که اومدی کنارم نشستی و حالم و پرسیدی

نه!....از قبلترش...اون وقتی که جواب سلامم و با لبخند دادی

 

باید میفهمیدم که پولت تموم شده که یاد من افتادی

 

نه دلت برام تنگ شده بود...نه نگرانم شده بودی

 

 


 نوشته شده در ساعت 22:0     | 

87/01/13

تعطیلات نوروزی 87 هم تمام شد

نفهمیدم هیچی ازش

هیچ بوی عید و نویی و تازه گی نمیدادن این روزهایی که گذشت

روزها گذشت...با کلی خاله بازی عید دیدنی که یاد آور روزهای کودکی بودن،بیشتر

اما شب ها خاطره انگیز بود

فیلم بود

کتاب بود

نوشتن و خوندن بود

 

تو بودی...من بودم

حرفهایی برای گفتن و گوشهایی برای شنیدن

و ناگفته هایی برای نگفتن...و نفسهایی برای شنیدن

(دلم تنگ میشه برای شب هایی که گذشت)

...

من حتی لحظه تحویل سال هم توی دنیای تو غرق بودم...

داشتم تند و تند دعا میخوندم

زیارت عاشورا بود انگاری....که زمزمه میکرم

...

در مورد دوست داشته هام

چیزی عوض نشده

همه چیز همانطور است که بود

هیچ حسی کم و زیاد نشده...شناختم بیشتر شده ها...اما احساسم تغییری نکرده

(گفته بودم که،دوست داشتن نه بزرگ است و نه کوچک،فقط دوست داشتن است)

اما ...نه!

صبر کن...یه حسی به حس های همیشه گیم اضافه شده

که متفاوت است و دوست داشتنی

حسی شاید شبیه حس هایی که تو در لحظه هایت داری

فقط نمیدونم چرا معمولاً شب ها به سراغم میاد

تداومش را اما،دوست دارم

...

تصمیمات زیادی دارم برای سالی که در پیش است

اولینش ... با تو بودن است

دیگرهایش هم:

قبولی در امتحان تیر ماه

شروع حس نواختن

زبان باز کردن...شاید

و

ُ ر َ ن...

(این آخری را فقط به تو میگویم...اما نه الان....شاید وقتی دیگر!

به شرطی که قول بدی دعوام نکنی)

 

البته اگر عمری باشد برای رسین به اینها...و خدایی بخواهد که بشود

...

در هر حال

الخیر و فی ما وقع

راضیم به رضای خودش...که عزیزترین عزیزترین ِ دنیاست

 

پ.ن1:

این "تو" هایی که تو این متن هست،ممکنه برای آدم های متفاوتی باشه....ممکن هم هست که برای یکی باشه

تو بیخیال این حرفها فقط بخون

پ.ن2:

در مورد ابهاماتی که برای قضه خواستگاری پیش اومده بود

باید بگم قضیه مال یک سال پیش بود

تموم شد

حدوداً 2 ماه بعدش....وقتی با آشنایی بیشتر فهمیدم به درد هم نمیخوریم

(فکر کن اینکه هدا زنگ بزنه بگه قضیه چیه...خیلی ِ)


 نوشته شده در ساعت 22:14     | 

87/01/13

 

 

نه مهر فسون،نه ماه جادو کرد

 

نفرین به سفر،که هرچه کرد او کرد

 

!!!

 

 


 نوشته شده در ساعت 13:49     | 

87/01/13

میگم:اگه می  خوای همه چیز و فراموش کنی...اول مطمئن شو

پشیمونی هیچ حس خوبی نیست

 

میگه:دعا کن اون اتفاقی که منتظرشم بی افته....اون بهم بگه که دوستم داره

(هنوز جواب اون smsاش و ندادم)

که میگه:شاید هم یه اتفاق جالبتر و جذابتر افتاد

میگم:چی میتونه از دوست داشتن و دوست داشته شدن جالبتر و جذابتر باشه؟!

 

میگه:نتیجه آخر.....عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه

میگم:مهم بودنشه....حتی اگه شده کشک و دوغ باشه

 

میگم:سعی کن از عشقت لذت ببری...نه اینکه به خاطرش عذاب بکشی

میگه:چشم خانوم عاشق

میگم:من عاشق نیستم...

 

پ.ن1:

2 پست اخیر ربطی به هم ندارن!

پ.ن2:

ما رو باش با کی اومدی سیزده به در....


 نوشته شده در ساعت 10:30    

87/01/12

امروز انقدر از دست این پسره گیج شدم

که داره خودم رو هم یادم میره انگاری...شایدم تو رو

خل شدم

 

خب من به این چی بگم ؟

وقتی اومده زل زده تو چشمای من و میگه "من عاشق شدم..."

عاشق یه دختری که 2سال از خودم  بزرگتره

 

هیچم نمیشناسدش...

 

پ.ن:

چرا وقتی که میخوای یکی باشه....دقیقاً همون موقع،هون یکی،نیست؟؟؟


 نوشته شده در ساعت 23:35     | 

87/01/12

 

حوصله ندارم

...

به قول حامد:

حرفی برای گفتن ندارم

اما پر ِ گویشم...

 

پ.ن:

حوصله ام و نداری....چرا؟

 


 نوشته شده در ساعت 23:29    

87/01/12

 

 

_مرد باش....میفهمی؟

 

 +مردها همیشه تا آخر عمر بچه اند،یادت باشد!

 

_هم بچه باش،هم مرد باش....اما مال من باش

 

 

 

 

 

 


 نوشته شده در ساعت 12:8     | 

87/01/11

"کوهیار" عاشقی و دیوانگی را در هم آمیخته بود

تا "رها" را داشته باشد

تنها برای خودش

میخواهم کوهیار شوم....اسیرت کنم

 

پ.ن:

قول میدهم مثل او خشن نباشم

من فقط میخواهم اهلیت کنم...با تمام مهربانی های دنیایی

 

تاب می آوری،اهلی شدن را....همراه با دیوانگی هایم؟؟؟

 


 نوشته شده در ساعت 11:12     | 

87/01/10

 

دستم بگیر

دستم را تو بگیر

التماس دستم را بپذیر

درمانی باش

پیش از آنگه بمیرم


 نوشته شده در ساعت 11:30    

87/01/09

 

یادم باشد که

گاهی

کیفیت یک ارتباط را زمان تعیین میکند

نه خواست های من...وشاید تو

 


 نوشته شده در ساعت 10:53    

87/01/08

یه نفر بود که وقتی میخواست اندازه علاقه اش و به معشوقش نشون بده....

میگفت:

من 2تا دوستت دارم

یکی از اینجا تا آخر دنیا....یکی از آخز دنیا تا اینجا

 

اما من  فقط دوستت دارم...مهم هم همین ِ

دوست داشتن من محدود به زمان و مکان....و حتی جهان نیست

 

پ.ن:

دوست داشتن،نه بزرگ است و نه کوچک...فقط دوست داشتن است


 نوشته شده در ساعت 11:56    

87/01/07

 

یه زن اگه ندونه واسه مرد چه ارزشی داره

زن نیست

 


 نوشته شده در ساعت 23:20     | 

87/01/07

اگه بهم میگفتی که عجله داری برای رفتن

مطمئناً من هم انقدر از اون حرف نمیزدم

میگفتم بهت که یه خواستگاری ساده بود و یه  ارتباط برای آشنایی بیشتر

اون خواست که بشه...اما من نخواستم...و نشد

 

یه عالمه توصیه ایمنی داشتم که نذاشتی بگم! (بدجنس)

میخواستم بگم:

1)موقع رفتن حتماً از زیر قرآن رد شو....آیه الکرسی،4 قل،6 قل هوالله....یادت نره

2)کلی مراقب خودت باش....تند نرو...اگه خسته شدی حتماً یه جایی وایستا و استراحت کن

3)رسیدی حتماً باهام تماس بگیر....دلم شو میزنه!

4)خوش بگذره بهت...کلی

سعی کن حسابی استراحت کنی

5)زود برگرد !!!!!


 نوشته شده در ساعت 10:42     | 

87/01/06

 

سهمی از تو تا قیامت توی قلب من اسیر ِ