تبليغاتX
نیمه پنهان
می خواهم مرا ببینی،نه آنگونه که می خواهی باشم،آنچنان که هستم
87/02/26

 

من دیگه هیچ این دختره رو که عکسش رو back ground ”  کامپیوترم ِ رو نمیشناسم

همین دختره که یه لباس آبی پوشیده و موهاش و ریخته دورش و یه کلاه کابویی هم سرش ِ

داره میخنده زور زورکی...که ازش عکش بگیرن!

همین که،همراه لبخندش یه اخمی رو پشونیش و یه غمی تو نگاش ِ

همین که...

چه فرقی میکنه دیگه که چه چیز های دیگه تو ین عکس هست

 

دور شدم ازش

فاصله گرفتیم از هم قد یه دنیا

دلم براش تنگ شده

یکی بیاد ما دو تا رو با هم آشتی بد ه....خب

 

پ.ن:

 

۱) زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي‌افتد كه انتظارش را نداري ]!!![

 

۲)خسته ام و گیج و بی رمق

اما دارم ادامه میدم...

 

۳) کم کم دارم بی خیال امتحان تیر ماه میشم!

 

 


 نوشته شده در ساعت 13:13     | 

87/02/23

 

 

_ یه ناهار یه نفره،توی یه رستوران پر از زوج های مختلف....انقدر لذت بخش بود که ناهارم و نصفه نیمه بخورم و بیام بیرون

_بیمارستان...من ِ گنگ و گیج

_پارک لاله

بهترین جا برای گذران ثانیه هایی که هرکدامشان به اندازه یک ساعت کش میایند

(نزدیک محل بازی بچه...زیر اون درختهای بلند...روی نیمکت ها (همونجایی که همیشه با هم میرفتیم)

 

 

پ.ن:

 

۱.ثانیه ها سخت میگذرن...

روزها سخت شب میشن و شب ها سخت تر روز

مدام بین این لحظه ها گیج میزنم

میترسم...روزی برسه که نتونم تحمل کنم و پشت پا بزنم به همه چی (همه چی)

 

۲.حرف زدن با نیلو عجیب آرومم کرد...ممنون خانومی

(فکر کنم گه گاهی لازمه در حد چند تا sms هم که شده با یکی حرف بزنم)

 

 

 

 


 نوشته شده در ساعت 15:6    

87/02/20

 

 

گذران لحظه ها همراه با

سنگینی نفس ها

درد قفسه سینه

و این بغض که انگار راهش را گم کرده در گلویم و مدام بالا و پایین میرود

سخت شده

 

اما...

آرام میگیرم

با تمام امیدواری ها

با تمام قسم ها

با تمام خواستن‏ها و اجابت شدن‏ها

 

برق نگاهش،لبخند لبهایش،آرامش حرفهایش(هرچند مخالف من باشد)،توانم میدهد برای ادامه  راه

(خدایا هیچوقت (تا زنده ام) از من دریغش مکن)

 

خواستن و خواسته شدن ... تمنای غریب این لحظه هاست!

بی پاسخ

 

پ.ن:

کجای لحظه‏هاتم من؟

 

 


 نوشته شده در ساعت 8:24    

87/02/16

 

 

مرجان لب لعل تو مرجان مرا قوت

 

یاقوت نهم نام لب ِ لعل ِ تو یا قوت

 

 

 

 

یه کلاس درس جدید

 

یه جای جدید

 

با یه استاد جدید

 

شده همه زنده گی من این روزها

 

 

 

پ.ن:

بردی از یادم ...دادی بر بادم

با یادت شادم

 

پ.ن2:

اعتراف میکنم

با اینکه همه سعیم و کردم که بهتون حسودیم نشه

اما وقتی داشتین میرفتین که برای هم غذا بکشین

و بعد از شام که کنار هم نشسته بودین و داشتین صحبت می کردین

بهش حسودیم شد

(هیشه تو این لحظه ها من کنارت بودم)

...

اما خوشحالم که به باهم بودنتون هیچ حسودیم نشد

نگاه میکردم و لذت میبرم از اینکه عزیزی در کنارت ِ که میخوای و میتونی بهش تکیه کنی

...

تولدت مبارک عزیزم

 

(اضافه شده در ساعت 23:51)

 

 

 


 نوشته شده در ساعت 9:4     | 

87/02/13

 

 

برگردان ِ تلخی ِ لحظه هایی که گذشت....

 

حس عجیب تزریق شده در این روزهاست

 

خوب

 

دوست داشتنی

 

و یکدست صورتی

 

پر از انتظارها و التهاب های شیرین

 

پ.ن:

کیف میکنی از اینکه مشکوکی؟!

 

 


 نوشته شده در ساعت 13:9     | 

87/02/06

 

 

وسط دنیا خط کشیدم

 

من و تو و مامان و بابا و رضا یه طرف

 

همه دنیا یه طرف دیگه

 

 

 

 

 

 

پ.ن۱:

این چند نفر تنها کسهایی هستن که این روزها باهشون در ارتباطم

 

پ.ن۲:

همه چیز اینجا روبه راهه "دنیا"

جز من و اون

و

یه عالمه درگیری و نگرانی !!!!!!

 

 


 نوشته شده در ساعت 11:29     | 

!

87/02/05

 

 

 

Miay baham beraghsim dokhtare atish pare? [!]

 

 

 


 نوشته شده در ساعت 18:58     | 

87/02/02

 

 

از گل‏های آفتاب گردان پرسیدم:

 

چرا شب ها سر به زیرید،وروزها سر بر میآرید؟

 

گفتند:

 

"از آن روزی که فاطمه رفت....

شب ها را در غم فراقش میگرییم و روزها در پس افق در پی مزارش میگردیم

اما امان از جستجوی بی حاصل..."

 

 


 نوشته شده در ساعت 11:54