راجع به دختر ۳۳ ساله ای که مرده چی میشه گفت؟؟؟ که زیبا بود و باهوش... و عاشق !
همه آلبوم های عکس و دور خودم جمع میکنم و سعی میکنم ذهنم و متمرکز کنم و روزهای بودنش و خوب ِ خوب به یا بیارم
به دنیا اومدن رضا...جشن تکلیفم...عروسی سعید...نامزدی محمد...
هر لحظه بودنش میاد جلو چشمم...با همه ذوق و شوق وصف نشدنیش و شلوغ بازیهاش
بعد تصویرش محو میشه
خسرو میاد جلو چشمم...با چشمهای اشک آلودش و بغضی که هنوزم تو گلوش گیر کرده ( باغم مادری که پر کشید و پدری که معلوم نیست الان کجاست)
خانومی...حالا کی از پسرت مرافبت میکنه؟
یاد خاله میافتم
میدونی؟
برای یه مادر خیلی سخته که از دست دادن جوونش و ببینه
مخصوصاً اگه هنوز ۵ـ۶ سال بیشتر از ازدست دادن ِ اون یکی جوونش نگذشته باشه
اگه هر روز و هرشب بالا سر تختش نشسته باشه هرچی گلش میگه انجام بده
اگه هر روز به شوق شفا گرفتنش سر نماز هر دعایی و بخونه و۱۴ معصوم و صدا بزنه
اگه هر ۳ شنبه با هزار امید و آرزو بره امام زاده صالح
اگه...
اگه...
اگه...
خاله تا آخرین لحظه هم باور نکرد که گلش داره پر پر میشه
...
چشمم به عکس جلوی روم میافته که رضا و گرفته تو بغلش و خودش منتظر به دنیا اومدن خسروش ِ
و مدام این سوال توی ذهنم میچرخه...که چرا دوست نداشتی خوب بشی؟
که چرا هر کی بهت میگفت از خدا بخواه و مطمئن باش خوب میشی...میگفتی نه
که چرا دلت میخواست پر بکشی و بری پیش داداشیت
هیچ فکر ِ ما رو کرده بودی؟
