تبليغاتX
نیمه پنهان
می خواهم مرا ببینی،نه آنگونه که می خواهی باشم،آنچنان که هستم
86/10/16

راجع به دختر ۳۳ ساله ای که مرده چی میشه گفت؟؟؟

که زیبا بود و باهوش...

و عاشق !

 

همه آلبوم های عکس و دور خودم جمع میکنم و سعی میکنم ذهنم و متمرکز کنم و روزهای بودنش و خوب ِ خوب به یا بیارم

به دنیا اومدن رضا...جشن تکلیفم...عروسی سعید...نامزدی محمد...

هر لحظه بودنش میاد جلو چشمم...با همه ذوق و شوق وصف نشدنیش و شلوغ بازیهاش

بعد تصویرش محو میشه

خسرو میاد جلو چشمم...با چشمهای اشک آلودش و بغضی که هنوزم تو گلوش گیر کرده ( باغم مادری که پر کشید و پدری که معلوم نیست الان کجاست)

خانومی...حالا کی از پسرت مرافبت میکنه؟

یاد خاله میافتم

میدونی؟

برای یه مادر خیلی سخته که از دست دادن جوونش و ببینه

مخصوصاً اگه هنوز ۵ـ۶ سال بیشتر از ازدست دادن ِ اون یکی جوونش نگذشته باشه

اگه هر روز و هرشب بالا سر تختش نشسته باشه  هرچی گلش میگه انجام بده

اگه هر روز به شوق شفا گرفتنش سر نماز هر دعایی و بخونه و۱۴ معصوم و صدا بزنه

اگه هر ۳ شنبه با هزار امید و آرزو بره امام زاده صالح

اگه...

اگه...

اگه...

خاله تا آخرین لحظه هم باور نکرد که گلش داره پر پر میشه

...

چشمم به عکس جلوی روم میافته که رضا و گرفته تو بغلش و خودش منتظر به دنیا اومدن خسروش ِ

و مدام این سوال توی ذهنم میچرخه...که چرا دوست نداشتی خوب بشی؟

که چرا هر کی بهت میگفت از خدا بخواه و مطمئن باش خوب میشی...میگفتی نه

که چرا دلت میخواست پر بکشی و بری پیش داداشیت

هیچ فکر ِ ما رو کرده بودی؟


 نوشته شده در ساعت 22:33     |