تبليغاتX
نیمه پنهان
می خواهم مرا ببینی،نه آنگونه که می خواهی باشم،آنچنان که هستم
85/11/19

مرگ را پرواي ي آن نيست كه به انگيزه اي انديشد...

زندگي را فرصت آنقدر نيست كه در آيينه يه قدمت ِ خويشتن بنگرد...

يا از لبخند و اشك يكي را به گزين كند !!!

عشق را مجالي نيست...آنقدر كه بگويد براي ي چه دوستت دارد...!

 

اين قصه يه در و دل ِ كوچولو ِ با نيلو جوني خودم...

اما دلم ميخواد اينجا باشه...تا هميشه جلو چشمم باشه...

دلم نميخواد اين روزها رو يادم بره...

نه اينكه فكر كني روزها خوب ميگذرن ها...نه!

اما دلم ميخواد اگه يه روزي يه عالمه شادي تو زندگيم داشتم...يادم باشه كه چه روزهايي رو براي ِ بدست آوردنشون گذروندم...و ازشون لذت ببرم!!!!

....

سلام خانومي...

خوبي گلم؟؟؟

نميدونم چي بگم...

نميدونم جواب ِ سوالهات و چي بدم...

يه عالمه حرف دارم براي ِ گفتن....

اما انگاري اون مرجان ِ پر از حرف و يه جايي جا گذاشتم...

يه جايي كه نميدونم كجاست!

تو راست ميگي...

خونه مرجام ديگه حال و هواي ي قديمها رو نداره....

ساكته...

آروم شده...

ديگه اون مرجاني كه هر دو سه روز يه بار آپ ميكرد ازش خبري نيست...

نيلو...

روزها دارن پشت سر ي هم ميگذرن...

تنند و تند ... ميان و ميرن...سرعتشون من و ميترسونه!

دلم گرفته نيلو...بد جوري هم گرفته...ميخوام داد بزنم...اما خودم به خودم قول دادم ساكت بمونم و دم نزنم....قول دادم خفه خون بگيرم...

مسخره است...

نه؟!

نيلو..اين روزها بد جوري احساس ِ خستگي ميكنم...هيچ كاري نميكنم...اما بازم خسته ام ... كلافه ام...بي حوصله ام...

حوصله نوشتن ندارم...حوصله خوندن ندارم...حوصله غذا خوردن ندارم...حتي حوصله خوابين هم ندارم...

غذا كه ميخورم اصلاً نميفهمم كه چي بوده...انگار فقط يه چيز ِ لازم ِ براي ِ زنده بودن...بدون هيچ لذتي...يه حكم ... يه قانون....مثل ِ نفس كشيدن

خواب هم كه... واقعاً نميفهمم چيه...200 بار تا صبح از خواب ميپرم...يه بار به خاطر يه خواب ِ بد... يه با به خاطر يه روياي ِ شيرين كه حتي تو خواب هم ميدونم دارم خواب ميبينم اونوقت دلم نميخواد بهش دل خوش باشم و از خواب ميپرم...يه بار به خاطرِ يه صدا...يه بار به خاطر يه نور...يه بار...يه بار...يه بار

گيجم...سر در گمم...

يادم رفته كه من از زندگي چي ميخوام و زندگي از من چي ميخواد...

همه دلخوشيم شده همين چند تا off  و comment  كه برام ميزارن...

اينطوري اگه خودم هم دارم خودم از ياد ميبرم...يادم مياد كسهايي هست...كه مرجان هنوز براشون زنده است...اونوق تازه يادم مياد كه اين دختر كوچولو كيه...

دور ِ خودم ميچرخم...

...

امتحانها رو هم كه نگم بهتره...همشون و گند زدم....اصلاً روم نميشه برم به مامان بگ چي شده...

...

احساس ِ تنهايي ميكنم...احساس ِ غربت...

تو خونه خودم هم غريبم..."هرگز حديث ِ حاضر و غايب شنيده اي؟...من در ميان ي جمع و دلم جاي ِ ديگر است"

...

امسال تاسوا عاشوارا هم اومد و گذشت...اما من چه كار كردم؟...چي به دانسته هام از حسين اضافه شد؟

چقدر حسين ِ علي رو شناختم...

هيچي...

فقط گريه كردم....همين!...اونم خودم بعضي وقتها وسطهاش شك ميكردم براي امام حسين گريه ميكنم ... يا براي ِ خودم!!!

اون تاسوا عاشورايي كه گفتي پارسال تجربه كردي...من امسال شب ِ 23 ماه مبارك تو حرم امام رضا تجربه اش كردم...يه حس ِ عجيبي بود...موقع خوندن دعاي ِ جوشن...مخصوصاً آيه مورد ِ علاقه من...آيه نور

كاش اون شب بر ميگشت...شايد يه طوره ديگه دعا ميكردم...

...

نيلو...

مرجان قاطي كرده...بدجوري...

براش دعا كن...خيلي...

 

پ.ن1:نيلو...دل ِ مرجان كوچولو ِ ... زود به زود برات تنگ ميشه...كجايي خانومي؟؟؟

پ.ن2:ميدونم حرفهام خيلي در هم بر همه...تو ببخش...

پ.ن3:فقط چشمهات و ببند و دوباره اون فيلم و ببين...از اول ... تا آخرش...بدون ِسانسور

پ.ن4:بعضيها بدجوري به قول ِ يكي از زنداييهام...سايه سنگين،قاليچه رنگين ... شدن... يكي طلبشون!

پ.ن5:دختره اينجا نشسته...گريه ميكنه...زاري ميكنه...از براي ي من...پرتقال ِ من...يكي و بزن ... يكي و نزن...

اينو يادته؟؟؟

الان من دلم ميخواد اون يكي اولي و بزنم

دلم ميخواست الان اينجا بودم...توي ِ اين عكس آرامش موج ميزنه...انگاري يه دنيا عزيزترين اينجا هست...تو هم حسش ميكني؟؟؟


 نوشته شده در ساعت 23:19     |