تبليغاتX
نیمه پنهان
می خواهم مرا ببینی،نه آنگونه که می خواهی باشم،آنچنان که هستم
87/03/26

 

 

۲روز با هدا گذشت (۴شنبه و ۵ شنبه)

                        

با همه در به دری ها وآوارگی هایی که روزی برایت خواهم گفت

 

و شاید تو بخندی به هر لحظه اش

 

و یا شاید مات و مبهوت در چشم هایم نگاه کنی...بعد بپرسی:

تو واقعاً این کار و کردی؟!...به خاطر من؟

 

فکر نمیکردم روزی برسه که این کار و بکنم

 

مثل فیلم شب های روشن

 

من

 به خاطر یک کلمه حرف

کاری کردم که هیچوقت حتی فکرش رو هم نمیکردم انجامش بدم

من

سبک شدم

من

کوچک شدم

من

عاشق شدم

و عاشق هرچه کوچکتر و سبک تر باشه بالاتر میرود

 

فقط نفهمیدم که چرا نشد

شاید چون تو نخواستی

من راضیم به رضای عزیزترین

بیشتر از حقم هم نمیخوام...اینو یه روز بهت گفتم

 

پ.ن:

 

۱.بابایی یادته یه دفعه ازم پرسیدی تا حالا عاشق شدم؟

من امروز همچین حسی  دارم

 

۲.خدایا بزرگیت و شکر

ممنون برای برگردوندنش

اما من...

شفای کاملش و میخوام

(دعا قضای مقدر شده رو هم بر میگردونه

براش دعا کنید)

 

۳.بابایی

پدرم نیست

یکی ِ که... بعد از مامان ورضا عزیزترین کسی ِ که دارم

 

۴.یه کوه حرفم برای گفتن

اما فقط گوشهای تو رو میخوام

برای شنیدن

 

۵.هی!

با تو ام

زنده گی رو زندگی کن...

 

 

 


 نوشته شده در ساعت 22:54     |