نه!
انگار قضیه داره جالب میشه
خیلی جالبتر از اونی که من حتی فکرش و میکردم!
چنان دل کندم از دنیا،که شکلم شکل تنهایی ست
ببین مرگ مرا در خویش،که مرگ من تماشایی ست
مرا در اوج میخواهی...تماشاکن،تماشا کن
دروغین بودم از دیروز،مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر،نمیگرید به حال ما
همه از من گریزانند،تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده،از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی،قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم،به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن،چه راهی پیش ِ رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند،مرا با خود رها کردن
همه خود درد من بودن،گمان کردم که همدردند
شگفتا از عزیزانی،که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی،پل پرواز من بودن
گره افتاده در کارم،به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن،چه راهی پیش ِ رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند،مرا با خود رها کردن
همه خود درد من بودن،گمان کردم که همدردند
