صدام میکنه که برم توی اتاقش
روبروم میشینه و زل میزنه تو چشمام
اشک توی چشمهاش جمع شده
بغض میکنه
بغض میکنم
میگه وقتی 6 سالم بود و با مامانم میرفتم تو مجالس عزاداری
وقتی مداح میگفت :"یتیمی درد بی درمان یتیمی..."
نمیفهمیدم چی میگه
اما الان...
بغضش میترکه
گریه میکنه
یه مرد
11 سالم بوود
29 سالش بود
خواهریش بودم
داداشیم بود
شاید میخواست من و آرم کنه که بغض خودش ترکید
دلش درد و دل میخواست،انگاری...
...
سالهاست که نیست
سالهاست که زل نمیزنه تو چشمام که با هام درد ودل کنه
سالهاست صدای "آبجی" گفتنهاش و نمیشنوم
دلتنگشم
روزی که رفت
همه وجودم و پشیمونی گرفت
که شاید اگه من
(همون دختر کوچولوی 11 ساله)
کاری که دلم میگفت و میکردم،اینطور نمیشد
شاید الان همینجا کنارم نشسته بود و از زنش میگفت
از پسر کوچیکش که قراره بره مهدکودک
از دخترش که امسال میره مدرسه
از...
اما
نیست
هیچ جا نیست
دیگه حتی زیر اون خروارها خاکی هم که روش ریختن هم نیست
اما همیشه حسش میکنم
دیروز که عکسها رو میدیدم
توی ِ اون عکسی که بین جواد و پسر عمهاش نشسته بود
انگار زنده بود
نفس میکشید
حرف میزد
داشت داد میزدی انگار
که
هی! دختره سلام
پ.ن:
یکی از علت های اصرارهام
نچشیدن دوباره طعم این پشیمونی بود
که این بار
وقتی که میشه کاری و کرد،انجامش بدم
(باکی نیست از اینکه بگی فقط فکر دل خودمم...
نگرانی و ترس از این پشیمونی...یعنی نه فقظ خودت...خودت +اونایی که برات مهمن)
